مدام میخوام حرف بزنم و مدام نمیدونم چجوری بگمش چیزی رو که نمیدونم چیه فقط میدونم چیزی تو سرم تو دلم هست که باید به زبون بیادو این دقیقا همون حسیه که مدتهاست داره منو از درون میشکافه.
هی بازم تنها چیزی که میگمش و باز تکرارش میکنم همینه « من میخوام چیزی رو بگم ولی نمیتونم بیانش کنم و نمیدونم چیه »
اصلا نمیخوام بگم نمیخوام بنویسم نمیخوام بیان کنم ... فقط ایکاش حداقل خودم میتونستم بفهممش و بعد لب ببندم و به هیشکی نشونش ندم ...
کاش حداقل میفهمیدم چیه اون.
مدام احساس میکنم که خیلی وراجی میکنم و زیاد حرف میزنم ولی باز بهش ادامه میدم و نمیدونم باید چیکار کنم فقط با خودم میگم شاید بین همه اون حرفا یکیش همون چیزی باشه که توم گیر کرده شاید فهمیدم اون چیه