گاهی درجه آرزوهام به حدی پایین میاد تقلیل پیدا میکنه که میرسه به «گریه کردن». آرزو میکنم ای کاش میتونستم گریه کنم، با خودم فکر میکنم گریه خیلی خوبه گریه خیلی آرامبخشه گریه خیلی حالخوبکنه و حیف و صد حیف که من ازش محرومم. بعد هی آرزو میکنم و آرزو میکنم که ایکاش میتونستم گریه کنم. شاید با گریه کردن همه چیز بهتر شه ...
شاید بقیه فکر کنن اشکم دم مشکمه و چه میدونم پخ بهم بگن میزنم زیر گریه ولی اینا اصلا گریه محسوب نمیشه؛ درسته صورتم اکثر اوقات خیس اشکه ولی آیا این قطرهقطرهها میتونن انبوه احساسی که درونم تلنبار شده رو بیرون بریزه؟
چجوری میشه بهش گفت گریه وقتی ساعتها زار نزنی و کمی فقط کمی از اون سیل رو از جوی باریك کنار چشمت بیرون نریزی و کمی فقط کمی احساس سبکی نکنی؟
برای همینه که وقتی یه روزی یه وقتی میرسه که میبینم خدا بهم لطف کرده و نعمت گریه کردن رو بهم داده از فرصت استفاده میکنم و میخوام عقده خالی کنم و تمام تلاشم رو میکنم تا میتونم گریه کنم و دست برندارم چون خودمم نمیدونم دیگه کی یه همچین شانسی بهم رو میاره ...
برای همینه دیروز از صبح تا شب گریه کردم و الان حس میکنم چشمم درد میکنه و هنوز حس گریه دارم دلم میخواد گریه کنم ولی دیگه نمیتونم.
دیروز واقعا میتونستم به همۀ چیز هایی که روحمو لمس میکردن بها بدم و بخاطرشون ساعتها اشك بریزم و وه که چه حس خوبی بود (:
درسته فقط چند دقیقه دیدمش اونم از فاصله خیلی دور ولی همینم باعث شد حس زندگی بهم دست بده؛