eitaa logo
رمان
254 دنبال‌کننده
16 عکس
3 ویدیو
0 فایل
دختری که برای انتقام گرفتن از قاتل خانواده اش پلیس شد و میخواد بزرگ ترین باند مافیایی ایتالیا رو گیر بندازه ولی گیر رئیسشون میوفته حالا وقت انتخاب کردنه، عشق یا هدفت؟🩸🖤🍷
مشاهده در ایتا
دانلود
لئون بیهوش شد و افتاد روی زمین از حق نگذریم پام درد گرفت ولی اون موقعی که افتاد زمین سوزن رو توی گردنش فرو کردم جلو رفتم و بالای سرش وایسادم به پشت چرخوندمش کل لباسش تقریبا خونی بود! اگه همینجوری پیش می‌رفت یه طوریش میشد نه نباید تا وقتی تحویلش میدادم میمرد حداقل نه تا وقتی که هارد رو میگرفتیم بعدش یا باید خودم میکشتمش یا جک سوزن رو از توی گردنش آروم کشیدم بیرون رفتم توی حموم خونه اش و کیف کمک های اولیه رو برداشتم و بانداژ رو ازش آوردم بیرون لباسش رو بالا زدم نه من هیز نیستم فقط تا روی زخمش! باند رو پیچوندم دور کمر و دلش و محکم فشارش دادم ناله ی آرومی کرد چاره ای نداشتم باید زخمو فشار میدادم تا خونریزی بند بیاد چند دور دیگه پیچوندمش تا این که خونریزی کم تر شد باند رو بستم و از توی جیبم دستبند در آوردم و دستاشو محکم بستم پاهاش رو هم با طناب بستم گوشیش روی میز زنگ خورد گوشی رو نگاه کردم و اسم مارتا رو دیدم. کی بود؟ آهان همکارش بود. گوشی رو جواب دادم مارتا گفت: الو، سلام لینا. میگم خواستم ببینم حالت خوبه یا نه. راستی یادت رفت هارد رو بهم بدی فردا میام میگیرم با خنده گفتم: من لینا نیستم از پشت گوشی داد زد: تو کی هستی؟ با لینا چیکار کردی؟ زانو زدم و نشستم کنارش گفتم: کاریش نکردم، یه کوچولو مقاومت کرد ولی نتونست کاری کنه مارتا گفت: چیکارش کردی؟ اون حالش خوب نیست کاریش نداشته باش! گوشی رو بده بهش گفتم: متاسفانه الان نمیتونه گوشی رو بگیره، مامور کوچولو خوابید مارتا داد زد: مرتیکه ی عو**ضی! کاریش نداشته باش ولش کن.... گوشی رو قطع کردم و گذاشتمش توی جیبم رفتم سمت لینا بلندش کردم و راه افتادم توی راه تا از ساختمون برم بیرون همه نگاهم میکردن خندیدم درلامبورگینی ام رو باز کردم و خوابوندمش روی صندلی عقب و کمربند رو بستم در ماشین رو بستم و خودم نشستم جلو و ماشین رو روشن کردم و راه افتادم https://eitaa.com/mafialover
ماشین لئون
پنج تا از دوستاتونو میارین بشیم ۹۵؟🥲
لینا چشمامو باز کردم روی صندلی عقب ماشین دراز کشیده بودم و ماشین در حال حرکت بود دستام از پشت با دستبند فلزی بسته شده بودن لع••نت بهش! پاهام هم بسته بود تکون خوردم تا تلاش کنم بشینم ولی اشتباه بزرگی کردم نفسم بند اومد، درد زخمم وحشتناک بود لئون از جلو گفت: انگاری بیدار شدی، کوچولو. زیاد تکون نخور تا زخمت بد تر نشه با صدای ضعیفی گفتم: منو کجا میبری؟ با خنده گفت: یه جایی بیشتر خودمو تکون دادم و داد زدم: منو باز کن! همینجوری که تکون میخوردم یهو دردم بد تر شد کمربند به خاطر تکون هام روی زخمم داشت فشار وارد میکرد خیلی درد داشت با هزار بدبختی و به فنا دادن گردنم به پایین نگاه کردم لباسم دوباره خیس از خون شده بود لع••نت بهش خونریزی ام رو حس میکردم عرق کرده بودم و نفسام به زور بالا میومد چشمام بسته شد و آخرین چیزی که حس کردم وایسادن ماشین بود و بعد خاموشی... https://eitaa.com/mafialover
رمان
من در حال نوشتن رمان و خر ذوق شدن🌚🎀