eitaa logo
رمان
253 دنبال‌کننده
15 عکس
3 ویدیو
0 فایل
دختری که برای انتقام گرفتن از قاتل خانواده اش پلیس شد و میخواد بزرگ ترین باند مافیایی ایتالیا رو گیر بندازه ولی گیر رئیسشون میوفته حالا وقت انتخاب کردنه، عشق یا هدفت؟🩸🖤🍷
مشاهده در ایتا
دانلود
یکم فکر کردم. توی داشبورد ماشین مارتا گذاشته بودمش گفتم: توی ماشین دستیارم جاش گذاشتم لئون گفت: مرسی که گفتی و رفت سمت در اتاق گفتم: تو قول دادی، قول دادی آزادم کنی! لئون گفت: امیدوارم یه روزی بتونم و در رو بست جیغ کشیدم: عوضی آشغال! تو قول داده بودی تقلا کردم، دست و پا زدم نتونستم خودمو آزاد کنم حالا میرفت سراغ مارتا چیکار کنم؟ چیکار باید میکردم؟ لئون هنوز صدای فریاداش میومد برایان گفت: چیکارش کردی؟ گفتم: هیچی از عمارت رفتم بیرون و سوار ماشینم شدم و سمت مرکز پلیس مخفی راه افتادم باید میرفتم و ماشین مارتا کالیا رو پیدا میکردم از ماشینم پیاده شدم وارد پارکینگ شدم با یه کد کلیدواژه در ماشینش رو باز کردم و ماشین رو گشتم در داشبورد رو باز کردم و هارد رو پیدا کردم عالیییییی خیلی خوشحال شدم یهو با صدای کلیک تفنگ به جلو ام نگاه کردم مارتا بود که تفنگشو جلوم نشونه گرفته بود گفت: دستاتو بگیر بالا! توی ماشین من چه غلطی میکنی؟ گفتم: چیزی که مال خودمه رو برمیدارم. بهتره که وانمود کنی منو ندیدی و خیلی عادی برگردی به مرکز، وگرنه مامور لینای عزیزت میمیره. با شنیدن اسم لینا جا خورد با عصبانیت گفت: پس تو بودی! لینا رو برگردون کاری باهاش نداشته باش با خنده گفتم: قولی نمیدم رفتم سوار ماشینم شدم و راه افتادم توی راه گوشیم زنگ خورد. کامیلا بود https://eitaa.com/mafialover
با عصبانیت جواب دادم و گفتم: کامیلا مگه بهت نگفتم همه چیز تموم شده؟ مگه نگفتم دیگه بهم زنگ نزن؟ کامیلا گفت: آره گفتی ولی داری اشتباه فکر میکنی لئون من واقعا دوست دارم اون حرفا الکی بود همش چرت و پرت بود گفتم: ببین کامیلا من فقط به خاطر قرارداد های خانواده هامون باهات موندم داشتم تلاش میکردم بهت عشق بورزم ولی خودت لیاقت نداشتی کامیلا گفت: داری اشتباه فکر میکنی با پوزخند گفتم: اشتباه؟ خودم شنیدم که به برایان میگفتی تو فقط عمارت و ثروت منو میخوای و به زودی از چنگم درشون میاری کامیلا گفت: اونا رو الکی گفتم! گفتم: آره جون خودت گوشی رو قطع کردم به برایان زنگ زدم و گفتم: به جک بگو هارد رو پس گرفتم بیاد بگیره و بره تحویل بده. لینا در چه حاله؟ برایان گفت: از کی تا حالا حال و احوال اون برات مهمه؟ خب، تا همین نیم ساعت پیش داشت داد و بیداد میکرد ولی الان دیگه ساکت شده گفتم: برو بهش سر بزن ببین حالش خوبه یا نه برایان گفت: که دوباره کتک بخورم؟ من از این میترسم نه نمیرم گفتم: خاک تو سر ترسو ات کنن لینا منو با طناب بسته بود به صندلی من سال ها آموزش دیده بودم برای همچنین موقعیت هایی از پشت با انگشتام با گره ور رفتم در عرض دو دقیقه، گره دستام رو باز کردم رفتم سراغ پاهام کامل آزاد شدم دو ساعت آنقدر دستمو تکون دادم و کشیدم که مچ دستم زخم و کبود شده بود من دیگه نمیتونستم حتی واسه ی یه ثانیه هم توی این عمارت کوفتی بمونم. باید میزدم بیرون آروم گوشه ی در اتاق رو باز کردم کسی توی راهرو نبود به جز یه خدمتکار صدا زدم: خانم میشه بیای اینجا؟ خدمتکار بیچاره اومد جلو و گفت: بله خانم، با من کاری داشتید؟ گلوشو گرفتم و کشوندمش توی اتاق و در رو بستم همونجور که فشار میدادم گفتم: میری و یه لباس عین لباسی که همتون می‌پوشید برام میاری با سوییچ یه ماشین، فهمیدی؟ خدمتکاره با ترس و لرز گفت: ب...بله از اتاق رفت بیرون و چند دقیقه بعد با یه دست لباس سیاه و سفید عین مال خودش برگشت گفت: خانم من اجازه ندارم که وارد پارکینگ بشم سوئیچ ها اونجان. لباسا رو گرفتم و گفتم میتونی بری لباسا رو پوشیدم و مینی اسکارف کوچولو اش هم سر کردم. یه کوچولو خندیدم، بامزه شده بودم در اتاق رو باز کردم و رفتم بیرون آروم آروم از پله ها رفتم پایین همون پسره که با مشت زده بودمش روی مبل لمیده بود و با گوشیش ور میرفت آروم از جلوش رد شدم. اصلا منو ندید در رو باز کردم و رفتم بیرون. عجب باغ بزرگی بود زیر لب با خودم میگفتم: پارکینگ، پارکینگ کجاست؟ دور و بر ساختمون رو نگاه کردم و یه در ریموت دار دیدم که مثل درای پارکینگ بود و ریموتش به دیوار وصل بود دکمه اش رو زدم و در باز شد یااااا صاحب پولداریییی! بیشتر از پنجاه تا ماشین مدل بالای لوکس اونجا بود با یه میز که همه ی سوییچ ها روش چینده شده بودن کودومو بردارم حالا؟ یکی از ساده ترین سوئیچ ها رو برداشتم و کلیدشو زدم یکی از ماشینا که از همه شیک تر بود چراغش روشن شد رولزرویس! پراااممممم نه نه! یه چیز دیگه برمیدارم. مرسدس بنز کوچیک تره راحت میرم. سوییچ بنز رو برداشتم و کلیدشو زدم واووو مدل بالاترین بنز بود. سوار شدم و ماشین رو روشن کردم و از پارکینگ اومدم بیرون نزدیک به در اصلی که رسیدم نگهبانا در آهنی بزرگ رو برام باز کردن، بدون این که حتی نگاه کنن که سرنشین این ماشین کیه احمقا! به هر حال بلاخره تونستم از اون عمارت خراب شده بزنم بیرون! با سرعت هر چه تمام تر توی جاده میرفتم بعد از نیم ساعت رسیدم خونه ام از ماشین پیاده شدم و رفتم تو از پله ها بالا رفتم و در خونه ام رو باز کردم هوففففف! بلاخره اومدم خونه! لئون رسیدم عمارت و از ماشین پیاده شدم رفتم تو برایان روی مبل لمیده بود و سرش توی گوشیش بود گفتم: خونه ی خاله نیست اینجا جمع کن خودتو برایان گفت: باشه باشه رفتم طبقه ی بالا و در اتاق لینا رو باز کردم طناب ها روی زمین افتاده بودن و لینا نبود! رفتم پایین و گفتم: نیست! رفته! برایان بلند شد و نشست گفت: یعنی چی که نیست؟ مگه میشه؟ گوشیم رو برداشتم و به جک زنگ زدم گفتم: هارد رو گرفتم دیگه نیازی به کشتن دختره نیست. جک خندید و گفت: چرا نیست؟ اون مهمونی رو دیده، پوششمون رو دیده، تو رو دیده، منو دیده. چه دلیلی داره نکشیمش؟ من تا یه ساعت دیگه میرسم اونجا و هارد رو تحویل میگیرم تا بدم به عمو ات و دختره رو میبرم تا سر به نیست کنم گفتم: فرار کرده جک داد زد: یعنی چی که فرار کرده؟ مگه تو نگهبان نداری؟ عرضه ندارن؟ گفتم: نمیدونم الان کجاست جک گفت: خونه اش. مگه نه؟ برنامه عوض شد، میریم سراغش. خداحافظ، لئون. گوشی قطع کرد لع••نتی! حالا چیکار باید میکردم؟ سریع رفتم توی پارکینگ و سوار ماشینم شدم من باید زود تر از اونا میرسیدم و یه کاری میکردم https://eitaa.com/mafialover
لینا اولین کاری که کردم این بود که اون لباسای خدمتکاری رو در آوردم و یه تیشرت ساده ی مشکی و یه شلوار جین پوشیدم بعدم موهامو شونه زدم. هوففففف! چه روز مزخرفی بود رفتم سراغ یخچال و درش رو باز کردم و پیتزای دو شب پیش رو برداشتم و مثل هیولاها خوردم. واقعا گشنه ام بود! بعدم رفتم گوشیمو بردارم که دیدم نیست کل خونه رو دنبال گوشیم گشتم ولی پیداش نکردم کجا بود؟ شایدم لئون برش داشته بود؟ اعصابم خورد شد. بیخیالش شدم و رفتم توی اتاقم لباسمو بالا زدم و به زخمم نگاه کردم. بهتر شده بود ولی هنوز درد میکرد. یه کرم ترمیم کننده زدم بهش و از اتاق اومدم بیرون و خودمو انداختم روی مبل. هیچوقت به این اندازه خسته و کلافه نبودم و اینقدر از اومدن به خونه خوشحال نبودم. توی همین فکرا بودم که با شنیدن صدای در زدن به خودم اومدم. یعنی کی بود؟ رفتم توی آشپزخونه و یه چاقو برداشتم و رفتم سمت در و در رو باز کردم لئون بود! فوری اومدم در رو ببندم که با پاش مانع بسته شدن در شد. اومد تو و در رو بست کmرم رو گرفت و منو چsبوند به دیوار. اومدم بگم چه غلtی داری میکنی ولی دستشو گذاشت جلوی دهنم و گفت: چرا از دستم فرار میکنی، کوچولو؟ دیگه باید با چی ببندمت یعنی؟ بعد از یکم مکث گفت: اونا دنبالتن بعد دستمو گرفت و منو کشوند توی اتاق و گفت: برو زیر تخت از سر ناچاری رفتم زیر تخت لئون هم خزید و اومد زیر تخت گفتم: کی دنبال منه چه خبره..... دستشو گذاشت جلوی دهنم و گفت: هیسس! بعد از پنج دقیقه صدای بالا اومدن تعداد زیادی آدم از پله ها اومد. در رو شکستن و اومدن تو چه خشن! در عزیزم شکست... یکیشون یه خیلی آشنا بود و یه تفنگ دستش بود جلو وایساد و به اونا گفت: همه جا رو بگردین همه اشون پخش شدن و خونه رو گشتن یکیشون اومد توی اتاق و در کمد رو باز کرد و توشو نگاه کرد. چیزی پیدا نکرد و از اتاق رفت بیرون. دوست داشتم داد بزنم: خو د آخه احمق، زیر تخت! ولی یادم اومد که به نفع خودم شده که زیر تخت رو چک نکرده بعد از ده دقیقه گشتن، رفتن پیش اون پسره و گفتن: اینجا نیست، رئیس رئیسشون گفت: احتمالا هنوز نرسیده یا رفته یه جایی. دو ساعت دیگه برمیگردیم بعد همشون از در خارج شدن و صدای گروپ گروپ پایین رفتنشون از پله ها اومد بعد از ۵ دقیقه صدای ماشیناشونو شنیدم که رفتن https://eitaa.com/mafialover
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
از زیر تخت اومدم بیرون گفتم: اونا کی ان؟ لئون گفت: جک و دار و دسته اش که ماموریت دارن تو رو بکشن گفتم: لابد از طرف تو؟ لئون گفت: نه از طرف عمو ام. چون تو توی روند معامله و کسب و کار ما اختلال ایجاد کردی و از همه مهم تر این که پلیسی. اگه اون هارد به دست پلیس برسه و بازش کنن همه توی دردسر میوفتیم و خیلی ها دستگیر میشن گفتم: اینم از این. حالا برو بیرون. تو قول داده بودی بزاری برم ولی زدی زیر قولت. لئون گفت: اونا برمیگردن نباید اینجا بمونی کوچولو گفتم: آره دیگه میرم خونه ی مارتا یا میرم مرکز دیگه اونش به جناب عالی ربطی نداره لئون گفت: فکر میکنی اونجا جات امنه؟ گفتم: آره صد البته. اصلا امن نباشه برم کجا؟ لئون گفت: عمارت من گفتم: آره بابا حتما. اگه بمیرم هم نمیام... لئون گفت: هر جا بری اونا پیدات میکنن و میکشنت پس از اونجایی که به زودی میمیری حرفی ندارم گفتم: میدونی چیه؟ میام ولی فقط امشب بعد در شکسته ی خونه ام رو با لگد باز کردم و رفتم بیرون و از پله ها رفتم پایین لئون هم دنبالم اومد بیرون وایساده بودم. یه لامبورگینی سیاه جلوی در پارک بود. آخریننن مدلللللل. خوش به حال کسی که این ماشین مال اونه. یهو یکی چراغاش روشن شد و بیب صدا داد. در ماشین به صورت اتوماتیک باز شد چه باحال! ولی بازم واکنشی نشون ندادم غیر از یه لبخند خیلی کوچیک لئون گفت: بشین مامور کوچولو گفتم: ماشین توعه؟! خندید و گفت: چی فکر کردی؟ رفت نشست توی ماشین و بوق زد تا من سوار بشم نشستم توی ماشین و در به صورت اتوماتیک بسته شد https://eitaa.com/mafialover
ماشین رو روشن کرد و راه افتادیم دستمو دراز کردم سمتش و گفتم: گوشیم لئون خندید و گفت: از کجا فهمیدی دست منه؟ گفتم: رد کن بیاد گوشیمو در آورد و بهم داد ۴۰ تا میس کال از مارتا داشتم یکیش برای دو دقیقه پیش بود. خب پس، مارتا سالم بود لئون تند تر روند و سرعت ماشین رو هی بیشتر کرد شیشه ها رو هم داد پایین موهام توی هوا در حال رقصیدن بودن داد زدم: اگه تصادف کنی هر دوتامون میمیریییمممم سرعت ماشین رو برد بالاتر توی جاده خیلی تند داشتیم میرفتیم جاده هم خلوت بود لئون خندید و گفت: نترس تصادف نمیکنم کوچولو گفتم: من کوچولو نیستم حواست به جاده باشه! لئون گفت: چرا؟ جریمه ام میکنی خانم پلیسه؟ دستمو از شیشه بردم بیرون باد سرد بیرون میخورد به صورتم باحال بود https://eitaa.com/mafialover
برای اولین بار بعد از مدت ها لبخند زدم و احساس شادی کردم به خودم اجازه دادم تا لذت ببرم و بخندم لئون گفت: انگاری داره بهت خوش میگذره کوچولو با خنده گفتم: نه اصلا ولی خب خودمم میدونستم که حتی برای یه لحظه ام که شده خوشحال شدم رسیدیم عمارت به بزرگیش دقت نکرده بودم، یه کاخ بود! توی باغ خوشگلش راه رفتم تا به در رسیدم و در رو باز کردم و داخل شدم همون پسره که زده بودمش رو مبل خوابیده بود گفتم: برادرته؟ لئون گفت: نه رفیقمه. اسمش برایانه. بعد با خنده گفت: لازم نبود بزنیش گفتم: دفاع از خود بود لئون گفت: یکی از اتاق های خالی طبقه ی بالا رو انتخاب کن و برو توش رفتم تو همون اتاقی که اولین بار توش بیدار شدم و در رو بستم چراغ اتاق رو روشن کردم و نشستم روی تخت چرا قبول کردم باهاش بیام؟ جوابی پیدا نکردم براش یکی در زد در رو بار کردم و دیدم همون خدمتکاره است که تهدیدش کرده بودم با یه نگاه پر از ترش و کینه گفت: خانم، شام چی میل دارید؟ شام؟ نه بابا؟ یعنی اینقدر متشخصه؟ منم که همیشه گشنم بود. گفتم: پیتزا با نوشابه داشت میرفت که گفتم: خانم، مرسی بابت اون لباسا در رو کوبید به هم زهر مار زنیکه ی وحشی. حالا انگار چیکارش کرده بودم گوشیمو برداشتم و یکم باهاش ور رفتم. به عکسام با پدر و مادرم نگاه کردم. چه خاطرات قشنگی داشتیم با هم. کم کم داشت گریه ام میگرفت که صدای در زدن اومد در رو باز کردم. خدمتکاره با یه سینی که توش پیتزا و یه لیوان بزرگ نوشابه بود برگشت سینی رو داد دستم و رفت پیتزا رو بو کردم. عجب عطر و بویی! نشستم رو زمین و مثل چی پیتزا رو تو پنج دقیقه تموم کردم خیلی خوشمزه بود. بعدم نوشابه رو سر کشیدم دلم نوشیدنی میخواست... در رو باز کردم و دیدم خدمتکاره داره راهرو رو با ۵ تا دیگه خدمتکار تمیز میکنه گفتم: خانم، میشه برام نوشیدنی بیاری؟ یه جوری نگام کرد انگار بهش گفته بودم برو برام خار مادرتو بیار وا. مگه ارث باباتو خوردم زنیکه؟ گفت: بله خانم حتما رفتم توی اتاق و منتظر موندم. بعد از دو دقیقه در زد و یه شیشه پر از نوشیدنی با یه لیوان داد دستم و رفت نوشیدنی رو ریختم توی لیوان و سر کشیدم. یه باند مافیا دنبالم بودن. تا ابد که نمیتونستم اینجا بمونم. اگه میرفتم مرکز هم که میگفتن تا حالا کجا بودی که مافیاها دنبالتن زخمم تیر کشید در شیشه رو باز کردم و سر کشیدم بعد از نیم ساعت نوشیدنی خوردن حسابی مsت شده بودم. تلو تلو خوران در اتاق رو باز کردم. هیچ کس توی راهرو نبود. خواستم یکم توی عمارت بچرخم. از پله ها رفتم پایین. یه تلویزیون خیلی بزرگ با مبل های چرمی و شیک اونجا بود و اون طرف میز بیلیارد راه رفتن برام سخت شده بود. دیگه خوابم گرفته بود باید میرفتم بخوابم. از پله ها رفتم بالا و در یه اتاق رو باز کردم و رفتم توش. خشکم زد. انگاری اشتباهی اومده بودم تو اتاق لئون! اتاقش سه برابر اتاق من بود با تم مشکی و یکم سفید چه اتاق شیکی. نگاهم افتاد با جلوم که لئون وایساده بود و لباس تنش نبود خیلی عضلانی بود. عجب هیکلی ساخته بود. هر چند خودمم هیکلم ورزشکاری بود. وای شانس منو ببین اومدم تو اتاقش اینم لباس تنش نیست روم رو برگردوندم. گفتم: چرا لباس نمیپوشیییییی لئون اومد نزدیک تر و گفت: تو چرا اومدی تو اتاق من با اون لپای سرخ شده ات؟ لئون داشتم لباسمو عوض میکردم که یهو در اتاقم باز شد و لینا اومد تو. اینجا چیکار میکرد؟ حالا شانس من الان لباس تنم نیست داشت تلو تلو میخورد معلوم بود زیادی خورده تا نگاهش افتاد به من سریع روشو برگردوند و گفت: چرا لباس نمیپوشی؟ چه پر رو! بدون اجازه اومده تو اتاق من بعد میگه چرا لباس نپوشیدی گفتم: تو چرا اومدی تو اتاق من؟ گفت: خوابم میاد، اتاقت حداقل تخت داره نه؟ معلوم بود اصلا نمی‌فهمه چی داره میگه. آخه اون دختر خشن الان دنبال تخته؟! تاتی تاتی اومد جلوتر پاش توی پاش گیر کرد و داشت میوفتاد زمین که کمرشو گرفتم کشوندمش جلوتر و گفتم: تو زیادی خوردی باید کمتر میخوردی مثل بچه ها داشت حرف می‌زد گفت: چرا نمیزاری برم بخوابم؟ بعد خندید و گفت: با اون بدن هیکلی ات خندیدم گفتم: پس یه روی اینجوری ام داری؟ بلندش کردم که گفت: چه زوری دارییی شایدم دیوونه شده؟ دوباره خندیدم بامزه بردمش توی اتاق بغلی ام که اتاق خودش بود و گذاشتمش روی تخت. بطری نصفه ی نوشیدنی رو از روی میز برداشتم و گفتم: دیگه نخور برگشتم سمتش که دیدم خوابیده چرا امشب اینقدر بامزه شده بود؟ https://eitaa.com/mafialover
لینا صبح روز بعد با سردرد از خواب بیدار شدم بلند شدم و نشستم. آخرین چیزی که از شب قبل یادم بود این بود که رفته بودم توی اتاق لئون چشمام گرد شد. نه، قطعا یه خواب بوده چون من روی تخت خودم بیدار شدم. با همین فکرا خیال خودمو راحت کردم. بلند شدم و رفتم سمت آینه و یه شونه برداشتم و موهامو شونه زدم بعد رفتم دستشویی و به صورتم آب زدم بعد رفتم طبقه ی پایین و با دیدن لئون روی مبل تعجب کردم با طرز نگاهش فهمیدم که انگار دیشب خواب ندیده بودم واییییییییییی یعنی چیکار کرده بودم؟ چی گفته بودم بهش؟ گفت: انگاری دختر تخت دوستمون بیدار شده تازه حرفای شب قبل یادم اومد واییییییی ولی خونسردی خودمو حفظ کردم و گفتم: به اتاق اشتباهی اومده بودم آقایی که لباس نمیپوشیدی خنده ی دندون نمایی کرد چه دندونای سفیدی بعد به صبحونه ی مفصلی که جلوش چینده شده بود اشاره کرد و گفت: پلیس کوچولو بیا صبحونه بخور حرصم گرفت. هی بهم میگفت کوچولو. بزنم دهنتو صاف کنم مرتیکهههه رفتم نشستم روی صندلی و یه بشقاب پنکیک برداشتم و گفتم: حالا چیکار کنیم به نظرت؟ لئون گفت: فعلا اینجا بمون تو اوضاع درست بشه یه تیکه پنکیک گذاشتم توی دهنم و گفتم: اونقدرام ضعیف نیستم میرم مرکز و کمک میگیرم لئون گفته: بهتره پلیس رو قاطی این ماجرا نکنی چون فایده ای نداره. خودمون باید یه جوری اوضاع رو درست کنیم. اگه تا یه مدت خبری ازت نباشه فکر میکنن از کشور خارج شدی و بیخیالت میشن گفتم: خب، انگاری مجبورم اینجا بمونم نه؟ صبحونه ام رو خوردم و گفتم: توی عمارتت هیچی نداری؟ سرگرمی نداری؟ لئون گفت: انگاری مامور کوچولو حوصله اش سر رفته آره؟ گفتم: کوچولو؟ واقعا؟ قدم تا یکم بالاتر از شونه هاش میرسید و دختر قدبلندی بودم ولی هی بهم میگفت کوچولو لئون گفت: پس دنبالم بیا همراهش تا طبقه ی بالا رفتم و رسیدیم به یه اتاق در اتاق رو باز کرد راستش پرام ریخت یه کتابخونه ی خیلییییی بزرگ بود که هزاران کتاب توش بود https://eitaa.com/mafialover
درود به شما ممبرای عزیزم و همسایه های گلم خیلی ها فقط به خاطر پارت ندادن لفت دادن ولی اونایی که موندین و همراهیم کردین خیلی ممنونم ازتون💞 من دوست مجازی زیاد ندارم و فک کنم همسایه هام دوستم ندارن ولی همتونو دوست دارم❤ تا چند ساعت دیگه سال جدید شروع میشه و وارد سال ۱۴۰۵ میشیم خواستم پیشاپیش بهتون تبریک بگم و سالی پر از شادی و آرامش براتون آرزو کنم امیدوارم توی سال جدید آنقدر بخندین که غصه هاتون فراموشتون بشه و به آرزو های قشنگتون برسید💘 زیاد بلد نیستم قربون صدقه برم پس سرتونو درد نمیارم مرسی که همراهم بودین و هستین💕🥺 https://eitaa.com/mafialover
عیدتون مبارک عشقای من🥺💘💕❤
دهنم باز مونده بود ولی زود بستمش زیاد اهل کتاب کتاب خوندن نبودم، چون اصلا وقتشو نداشتم. پرونده ها رو میخوندم، سرنخ پیدا میکردم و کار میکردم ولی اینجا خیلی باحال بود یه کتابخونه ی شیک با یه عالمه قفسه هایی با چوب بلوط لئون گفت: قشنگه نه؟ ولی اصل کار اینجاست یکی از قفسه ها رو مثل در باز کرد و یه راهروی مخفی پشتش بود. پرااامممممم خیلی خفن بوووود با هم از اون راهرو رد شدیم و رسیدیم به یه در. در رو باز کردیم و رسیدیم به اتاق خیلی بزرگ که یه طرفش بولینگ بود، یه طرفش یه عالمه دم و دستگاه های خفن پی اس و دستگاه های بازی و یه تلویزیون خیلی بزرگ با یه مبل نرم جلوش که جون میداد لم بدی و فیلم ببینی و اون طرف یه دستگاه پاپکورن ساز کوچولو انگار این پسر بلد بود چجوری به خودش حال بده لئون گفت: خب، بیا اینم بازی، کوچولو گفتم: تو اینجا تنهایی چیکار میکنی؟ لئون گفت: تنها نبودم، تا همین چند وقت پیش. اینجا رو من و برادرم ساختیم چون اینجا خونه ی پدری منه. ما به بهونه ی کتاب خوندن میومدیم اینجا و کلی بازی میکردیم و خوش میگذروندیم تا این که... بعد سکوت کرد و چیزی نگفت گفتم: تا این که چی شد؟ لئون گفت: برادرم عاشق شد. عاشق یه دختر به اسم ماری ولی پدرم ازش خوشش نمیومد واسه ی همین برادرم با اون دختر فرار کرد و همون شب اونا تصادف کردن و مردن. کار پدرم بود. مطمئنم. اون حتی به پسر خودش هم رحم نکرد برای اولین بار غم و اندوه رو توی چهره اش دیدم لئون گفت: من برادر بزرگش بودم، وظیفه ی من بود ازش محافظت کنم ولی نتونستم. من حتی نتونستم این اتفاق رو به روی پدرم بیارم. گفتم: اون شب... اون شبی که پدر و مادرم کشته شدن تولدم بود. پدرم گفته بود که نمیره سر کار ولی کیف پولش رو جا گذاشته بود. من مرتب اصرار میکردم که اون بره کیف پولش رو برداره تا شام بخره برام. شاید اگه من اصرار نمیکردم اون نمی‌رفت اونجا و الان اونا زنده بودن. ما همه دوست داریم اتفاقات رو تقصیر خودمون بندازیم ولی مرگ برادرت تقصیر تو نبود، کار پدرت بود اینو با خودت مرتب تکرارش کن لئون با خنده گفت: چه خوب نصیحت میکنی. حالا نظرت چیه یه دست پی اس بزنیم؟ نشستیم روی مبل و بازی کردیم. توی اکثر بازی ها مساوی شدیم. بعد رفتیم بولینگ بازی کردیم. هدف گیری لئون عالی بود و مرتب اون برنده میشد بعد از چند ساعت واقعا خسته شده بودیم و در کتابخونه رو باز کردیم و رفتیم بیرون. از پله ها پایین رفتیم و از در رفتیم بیرون توی باغ. دیگه شب شده بود وسط باغ یه استخر خیلی بزرگ بود رفتم کنار استخر وایسادم و گفتم: تو بولینگ رو با تقلب بردی اینو باید قبول کنی لئون با خنده گفت: خانم کوچولو، تو چرا باخت رو قبول نمیکنی؟ با خنده اخم کردم. گفتم: متقلب! لئون گفت: هی، اونجا رو نگاه کن! گول خوردم و اون طرف رو نگاه کردم هلم داد و افتادم توی استخر. از آب بیرون اومدم و گفتم: ای عوضیییییییییی! از خنده شکمش رو گرفته بود و دولا شده بود گفت: باید قیافه ات رو می‌دیدی! و بازم خندید شنا کنان جلوتر رفتم و پاچه ی شلوارش رو گرفتم و کشیدم توی استخر اونم افتاد توی آب خندیدم و گفتم: خب یه چیزایی میگفتی لئون گفت: ای حقه باز بعد یه عالمه آب پاشید روم منم روش آب پاشیدم میخندیدیم و روی هم آب میپاشیدیم بعد از آب اومدم بیرون و آب روی موهامو چلوندم و گفتم: موهام خراب شد همش تقصیر توعهههه لئون گفت: چقدر ناز و ادا داری تو خانم کوچولو https://eitaa.com/mafialover