#پارت۲۰
لینا
اولین کاری که کردم این بود که اون لباسای خدمتکاری رو در آوردم و یه تیشرت ساده ی مشکی و یه شلوار جین پوشیدم
بعدم موهامو شونه زدم. هوففففف! چه روز مزخرفی بود
رفتم سراغ یخچال و درش رو باز کردم و پیتزای دو شب پیش رو برداشتم و مثل هیولاها خوردم. واقعا گشنه ام بود!
بعدم رفتم گوشیمو بردارم که دیدم نیست
کل خونه رو دنبال گوشیم گشتم ولی پیداش نکردم
کجا بود؟ شایدم لئون برش داشته بود؟
اعصابم خورد شد. بیخیالش شدم و رفتم توی اتاقم
لباسمو بالا زدم و به زخمم نگاه کردم. بهتر شده بود ولی هنوز درد میکرد. یه کرم ترمیم کننده زدم بهش و از اتاق اومدم بیرون و خودمو انداختم روی مبل. هیچوقت به این اندازه خسته و کلافه نبودم و اینقدر از اومدن به خونه خوشحال نبودم. توی همین فکرا بودم که با شنیدن صدای در زدن به خودم اومدم. یعنی کی بود؟
رفتم توی آشپزخونه و یه چاقو برداشتم و رفتم سمت در و در رو باز کردم
لئون بود!
فوری اومدم در رو ببندم که با پاش مانع بسته شدن در شد.
اومد تو و در رو بست
کmرم رو گرفت و منو چsبوند به دیوار. اومدم بگم چه غلtی داری میکنی ولی دستشو گذاشت جلوی دهنم و گفت: چرا از دستم فرار میکنی، کوچولو؟ دیگه باید با چی ببندمت یعنی؟
بعد از یکم مکث گفت: اونا دنبالتن
بعد دستمو گرفت و منو کشوند توی اتاق و گفت: برو زیر تخت
از سر ناچاری رفتم زیر تخت
لئون هم خزید و اومد زیر تخت
گفتم: کی دنبال منه چه خبره.....
دستشو گذاشت جلوی دهنم و گفت: هیسس!
بعد از پنج دقیقه صدای بالا اومدن تعداد زیادی آدم از پله ها اومد. در رو شکستن و اومدن تو
چه خشن! در عزیزم شکست...
یکیشون یه خیلی آشنا بود و یه تفنگ دستش بود جلو وایساد و به اونا گفت: همه جا رو بگردین
همه اشون پخش شدن و خونه رو گشتن
یکیشون اومد توی اتاق و در کمد رو باز کرد و توشو نگاه کرد. چیزی پیدا نکرد و از اتاق رفت بیرون. دوست داشتم داد بزنم: خو د آخه احمق، زیر تخت! ولی یادم اومد که به نفع خودم شده که زیر تخت رو چک نکرده
بعد از ده دقیقه گشتن، رفتن پیش اون پسره و گفتن: اینجا نیست، رئیس
رئیسشون گفت: احتمالا هنوز نرسیده یا رفته یه جایی. دو ساعت دیگه برمیگردیم
بعد همشون از در خارج شدن و صدای گروپ گروپ پایین رفتنشون از پله ها اومد
بعد از ۵ دقیقه صدای ماشیناشونو شنیدم که رفتن
https://eitaa.com/mafialover
#پارت۲۱
از زیر تخت اومدم بیرون
گفتم: اونا کی ان؟
لئون گفت: جک و دار و دسته اش که ماموریت دارن تو رو بکشن
گفتم: لابد از طرف تو؟
لئون گفت: نه از طرف عمو ام. چون تو توی روند معامله و کسب و کار ما اختلال ایجاد کردی و از همه مهم تر این که پلیسی. اگه اون هارد به دست پلیس برسه و بازش کنن همه توی دردسر میوفتیم و خیلی ها دستگیر میشن
گفتم: اینم از این. حالا برو بیرون. تو قول داده بودی بزاری برم ولی زدی زیر قولت.
لئون گفت: اونا برمیگردن نباید اینجا بمونی کوچولو
گفتم: آره دیگه میرم خونه ی مارتا یا میرم مرکز دیگه اونش به جناب عالی ربطی نداره
لئون گفت: فکر میکنی اونجا جات امنه؟
گفتم: آره صد البته. اصلا امن نباشه برم کجا؟
لئون گفت: عمارت من
گفتم: آره بابا حتما. اگه بمیرم هم نمیام...
لئون گفت: هر جا بری اونا پیدات میکنن و میکشنت پس از اونجایی که به زودی میمیری حرفی ندارم
گفتم: میدونی چیه؟ میام ولی فقط امشب
بعد در شکسته ی خونه ام رو با لگد باز کردم و رفتم بیرون و از پله ها رفتم پایین
لئون هم دنبالم اومد
بیرون وایساده بودم. یه لامبورگینی سیاه جلوی در پارک بود. آخریننن مدلللللل. خوش به حال کسی که این ماشین مال اونه. یهو یکی چراغاش روشن شد و بیب صدا داد. در ماشین به صورت اتوماتیک باز شد
چه باحال! ولی بازم واکنشی نشون ندادم غیر از یه لبخند خیلی کوچیک
لئون گفت: بشین مامور کوچولو
گفتم: ماشین توعه؟!
خندید و گفت: چی فکر کردی؟
رفت نشست توی ماشین و بوق زد تا من سوار بشم
نشستم توی ماشین و در به صورت اتوماتیک بسته شد
https://eitaa.com/mafialover
#پارت۲۲
ماشین رو روشن کرد و راه افتادیم
دستمو دراز کردم سمتش و گفتم: گوشیم
لئون خندید و گفت: از کجا فهمیدی دست منه؟
گفتم: رد کن بیاد
گوشیمو در آورد و بهم داد
۴۰ تا میس کال از مارتا داشتم
یکیش برای دو دقیقه پیش بود.
خب پس، مارتا سالم بود
لئون تند تر روند و سرعت ماشین رو هی بیشتر کرد
شیشه ها رو هم داد پایین
موهام توی هوا در حال رقصیدن بودن
داد زدم: اگه تصادف کنی هر دوتامون میمیریییمممم
سرعت ماشین رو برد بالاتر
توی جاده خیلی تند داشتیم میرفتیم جاده هم خلوت بود
لئون خندید و گفت: نترس تصادف نمیکنم کوچولو
گفتم: من کوچولو نیستم حواست به جاده باشه!
لئون گفت: چرا؟ جریمه ام میکنی خانم پلیسه؟
دستمو از شیشه بردم بیرون
باد سرد بیرون میخورد به صورتم
باحال بود
https://eitaa.com/mafialover
#پارت۲۳
برای اولین بار بعد از مدت ها لبخند زدم و احساس شادی کردم
به خودم اجازه دادم تا لذت ببرم و بخندم
لئون گفت: انگاری داره بهت خوش میگذره کوچولو
با خنده گفتم: نه اصلا
ولی خب خودمم میدونستم که حتی برای یه لحظه ام که شده خوشحال شدم
رسیدیم عمارت
به بزرگیش دقت نکرده بودم، یه کاخ بود!
توی باغ خوشگلش راه رفتم تا به در رسیدم و در رو باز کردم و داخل شدم
همون پسره که زده بودمش رو مبل خوابیده بود
گفتم: برادرته؟
لئون گفت: نه رفیقمه. اسمش برایانه.
بعد با خنده گفت: لازم نبود بزنیش
گفتم: دفاع از خود بود
لئون گفت: یکی از اتاق های خالی طبقه ی بالا رو انتخاب کن و برو توش
رفتم تو همون اتاقی که اولین بار توش بیدار شدم و در رو بستم
چراغ اتاق رو روشن کردم و نشستم روی تخت
چرا قبول کردم باهاش بیام؟
جوابی پیدا نکردم براش
یکی در زد
در رو بار کردم و دیدم همون خدمتکاره است که تهدیدش کرده بودم
با یه نگاه پر از ترش و کینه گفت: خانم، شام چی میل دارید؟
شام؟ نه بابا؟ یعنی اینقدر متشخصه؟
منم که همیشه گشنم بود. گفتم: پیتزا با نوشابه
داشت میرفت که گفتم: خانم، مرسی بابت اون لباسا
در رو کوبید به هم
زهر مار زنیکه ی وحشی. حالا انگار چیکارش کرده بودم
گوشیمو برداشتم و یکم باهاش ور رفتم. به عکسام با پدر و مادرم نگاه کردم. چه خاطرات قشنگی داشتیم با هم. کم کم داشت گریه ام میگرفت که صدای در زدن اومد
در رو باز کردم. خدمتکاره با یه سینی که توش پیتزا و یه لیوان بزرگ نوشابه بود برگشت
سینی رو داد دستم و رفت
پیتزا رو بو کردم. عجب عطر و بویی! نشستم رو زمین و مثل چی پیتزا رو تو پنج دقیقه تموم کردم
خیلی خوشمزه بود. بعدم نوشابه رو سر کشیدم
دلم نوشیدنی میخواست...
در رو باز کردم و دیدم خدمتکاره داره راهرو رو با ۵ تا دیگه خدمتکار تمیز میکنه
گفتم: خانم، میشه برام نوشیدنی بیاری؟
یه جوری نگام کرد انگار بهش گفته بودم برو برام خار مادرتو بیار
وا. مگه ارث باباتو خوردم زنیکه؟
گفت: بله خانم حتما
رفتم توی اتاق و منتظر موندم. بعد از دو دقیقه در زد و یه شیشه پر از نوشیدنی با یه لیوان داد دستم و رفت
نوشیدنی رو ریختم توی لیوان و سر کشیدم. یه باند مافیا دنبالم بودن. تا ابد که نمیتونستم اینجا بمونم. اگه میرفتم مرکز هم که میگفتن تا حالا کجا بودی که مافیاها دنبالتن
زخمم تیر کشید
در شیشه رو باز کردم و سر کشیدم
بعد از نیم ساعت نوشیدنی خوردن حسابی مsت شده بودم. تلو تلو خوران در اتاق رو باز کردم. هیچ کس توی راهرو نبود. خواستم یکم توی عمارت بچرخم. از پله ها رفتم پایین. یه تلویزیون خیلی بزرگ با مبل های چرمی و شیک اونجا بود و اون طرف میز بیلیارد
راه رفتن برام سخت شده بود. دیگه خوابم گرفته بود باید میرفتم بخوابم. از پله ها رفتم بالا و در یه اتاق رو باز کردم و رفتم توش.
خشکم زد. انگاری اشتباهی اومده بودم تو اتاق لئون!
اتاقش سه برابر اتاق من بود با تم مشکی و یکم سفید
چه اتاق شیکی. نگاهم افتاد با جلوم که لئون وایساده بود و لباس تنش نبود
خیلی عضلانی بود. عجب هیکلی ساخته بود. هر چند خودمم هیکلم ورزشکاری بود.
وای شانس منو ببین اومدم تو اتاقش اینم لباس تنش نیست
روم رو برگردوندم. گفتم: چرا لباس نمیپوشیییییی
لئون اومد نزدیک تر و گفت: تو چرا اومدی تو اتاق من با اون لپای سرخ شده ات؟
لئون
داشتم لباسمو عوض میکردم که یهو در اتاقم باز شد و لینا اومد تو. اینجا چیکار میکرد؟ حالا شانس من الان لباس تنم نیست
داشت تلو تلو میخورد معلوم بود زیادی خورده
تا نگاهش افتاد به من سریع روشو برگردوند و گفت: چرا لباس نمیپوشی؟
چه پر رو! بدون اجازه اومده تو اتاق من بعد میگه چرا لباس نپوشیدی
گفتم: تو چرا اومدی تو اتاق من؟
گفت: خوابم میاد، اتاقت حداقل تخت داره نه؟
معلوم بود اصلا نمیفهمه چی داره میگه. آخه اون دختر خشن الان دنبال تخته؟!
تاتی تاتی اومد جلوتر
پاش توی پاش گیر کرد و داشت میوفتاد زمین که کمرشو گرفتم
کشوندمش جلوتر و گفتم: تو زیادی خوردی باید کمتر میخوردی
مثل بچه ها داشت حرف میزد
گفت: چرا نمیزاری برم بخوابم؟
بعد خندید و گفت: با اون بدن هیکلی ات
خندیدم
گفتم: پس یه روی اینجوری ام داری؟
بلندش کردم که گفت: چه زوری دارییی
شایدم دیوونه شده؟
دوباره خندیدم
بامزه
بردمش توی اتاق بغلی ام که اتاق خودش بود و گذاشتمش روی تخت.
بطری نصفه ی نوشیدنی رو از روی میز برداشتم و گفتم: دیگه نخور
برگشتم سمتش که دیدم خوابیده
چرا امشب اینقدر بامزه شده بود؟
https://eitaa.com/mafialover
#پارت۲۴
لینا
صبح روز بعد با سردرد از خواب بیدار شدم
بلند شدم و نشستم. آخرین چیزی که از شب قبل یادم بود این بود که رفته بودم توی اتاق لئون
چشمام گرد شد. نه، قطعا یه خواب بوده چون من روی تخت خودم بیدار شدم. با همین فکرا خیال خودمو راحت کردم. بلند شدم و رفتم سمت آینه و یه شونه برداشتم و موهامو شونه زدم بعد رفتم دستشویی و به صورتم آب زدم
بعد رفتم طبقه ی پایین و با دیدن لئون روی مبل تعجب کردم
با طرز نگاهش فهمیدم که انگار دیشب خواب ندیده بودم
واییییییییییی یعنی چیکار کرده بودم؟ چی گفته بودم بهش؟
گفت: انگاری دختر تخت دوستمون بیدار شده
تازه حرفای شب قبل یادم اومد واییییییی
ولی خونسردی خودمو حفظ کردم و گفتم: به اتاق اشتباهی اومده بودم آقایی که لباس نمیپوشیدی
خنده ی دندون نمایی کرد
چه دندونای سفیدی
بعد به صبحونه ی مفصلی که جلوش چینده شده بود اشاره کرد و گفت: پلیس کوچولو بیا صبحونه بخور
حرصم گرفت. هی بهم میگفت کوچولو. بزنم دهنتو صاف کنم مرتیکهههه
رفتم نشستم روی صندلی و یه بشقاب پنکیک برداشتم و گفتم: حالا چیکار کنیم به نظرت؟
لئون گفت: فعلا اینجا بمون تو اوضاع درست بشه
یه تیکه پنکیک گذاشتم توی دهنم و گفتم: اونقدرام ضعیف نیستم میرم مرکز و کمک میگیرم
لئون گفته: بهتره پلیس رو قاطی این ماجرا نکنی چون فایده ای نداره. خودمون باید یه جوری اوضاع رو درست کنیم. اگه تا یه مدت خبری ازت نباشه فکر میکنن از کشور خارج شدی و بیخیالت میشن
گفتم: خب، انگاری مجبورم اینجا بمونم نه؟
صبحونه ام رو خوردم و گفتم: توی عمارتت هیچی نداری؟ سرگرمی نداری؟
لئون گفت: انگاری مامور کوچولو حوصله اش سر رفته آره؟
گفتم: کوچولو؟ واقعا؟
قدم تا یکم بالاتر از شونه هاش میرسید و دختر قدبلندی بودم ولی هی بهم میگفت کوچولو
لئون گفت: پس دنبالم بیا
همراهش تا طبقه ی بالا رفتم و رسیدیم به یه اتاق
در اتاق رو باز کرد
راستش پرام ریخت یه کتابخونه ی خیلییییی بزرگ بود که هزاران کتاب توش بود
https://eitaa.com/mafialover
درود به شما ممبرای عزیزم و همسایه های گلم
خیلی ها فقط به خاطر پارت ندادن لفت دادن ولی اونایی که موندین و همراهیم کردین خیلی ممنونم ازتون💞
من دوست مجازی زیاد ندارم و فک کنم همسایه هام دوستم ندارن ولی همتونو دوست دارم❤
تا چند ساعت دیگه سال جدید شروع میشه و وارد سال ۱۴۰۵ میشیم خواستم پیشاپیش بهتون تبریک بگم و سالی پر از شادی و آرامش براتون آرزو کنم امیدوارم توی سال جدید آنقدر بخندین که غصه هاتون فراموشتون بشه و به آرزو های قشنگتون برسید💘
زیاد بلد نیستم قربون صدقه برم پس سرتونو درد نمیارم مرسی که همراهم بودین و هستین💕🥺
https://eitaa.com/mafialover
#پارت۲۵
دهنم باز مونده بود ولی زود بستمش
زیاد اهل کتاب کتاب خوندن نبودم، چون اصلا وقتشو نداشتم. پرونده ها رو میخوندم، سرنخ پیدا میکردم و کار میکردم ولی اینجا خیلی باحال بود
یه کتابخونه ی شیک با یه عالمه قفسه هایی با چوب بلوط
لئون گفت: قشنگه نه؟ ولی اصل کار اینجاست
یکی از قفسه ها رو مثل در باز کرد و یه راهروی مخفی پشتش بود. پرااامممممم خیلی خفن بوووود
با هم از اون راهرو رد شدیم و رسیدیم به یه در. در رو باز کردیم و رسیدیم به اتاق خیلی بزرگ که یه طرفش بولینگ بود، یه طرفش یه عالمه دم و دستگاه های خفن پی اس و دستگاه های بازی و یه تلویزیون خیلی بزرگ با یه مبل نرم جلوش که جون میداد لم بدی و فیلم ببینی و اون طرف یه دستگاه پاپکورن ساز کوچولو
انگار این پسر بلد بود چجوری به خودش حال بده
لئون گفت: خب، بیا اینم بازی، کوچولو
گفتم: تو اینجا تنهایی چیکار میکنی؟
لئون گفت: تنها نبودم، تا همین چند وقت پیش. اینجا رو من و برادرم ساختیم چون اینجا خونه ی پدری منه. ما به بهونه ی کتاب خوندن میومدیم اینجا و کلی بازی میکردیم و خوش میگذروندیم تا این که...
بعد سکوت کرد و چیزی نگفت
گفتم: تا این که چی شد؟
لئون گفت: برادرم عاشق شد. عاشق یه دختر به اسم ماری ولی پدرم ازش خوشش نمیومد واسه ی همین برادرم با اون دختر فرار کرد و همون شب اونا تصادف کردن و مردن. کار پدرم بود. مطمئنم. اون حتی به پسر خودش هم رحم نکرد
برای اولین بار غم و اندوه رو توی چهره اش دیدم
لئون گفت: من برادر بزرگش بودم، وظیفه ی من بود ازش محافظت کنم ولی نتونستم. من حتی نتونستم این اتفاق رو به روی پدرم بیارم.
گفتم: اون شب... اون شبی که پدر و مادرم کشته شدن تولدم بود. پدرم گفته بود که نمیره سر کار ولی کیف پولش رو جا گذاشته بود. من مرتب اصرار میکردم که اون بره کیف پولش رو برداره تا شام بخره برام. شاید اگه من اصرار نمیکردم اون نمیرفت اونجا و الان اونا زنده بودن. ما همه دوست داریم اتفاقات رو تقصیر خودمون بندازیم ولی مرگ برادرت تقصیر تو نبود، کار پدرت بود اینو با خودت مرتب تکرارش کن
لئون با خنده گفت: چه خوب نصیحت میکنی. حالا نظرت چیه یه دست پی اس بزنیم؟
نشستیم روی مبل و بازی کردیم. توی اکثر بازی ها مساوی شدیم. بعد رفتیم بولینگ بازی کردیم. هدف گیری لئون عالی بود و مرتب اون برنده میشد
بعد از چند ساعت واقعا خسته شده بودیم و در کتابخونه رو باز کردیم و رفتیم بیرون. از پله ها پایین رفتیم و از در رفتیم بیرون توی باغ. دیگه شب شده بود
وسط باغ یه استخر خیلی بزرگ بود
رفتم کنار استخر وایسادم و گفتم: تو بولینگ رو با تقلب بردی اینو باید قبول کنی
لئون با خنده گفت: خانم کوچولو، تو چرا باخت رو قبول نمیکنی؟
با خنده اخم کردم. گفتم: متقلب!
لئون گفت: هی، اونجا رو نگاه کن!
گول خوردم و اون طرف رو نگاه کردم
هلم داد و افتادم توی استخر. از آب بیرون اومدم و گفتم: ای عوضیییییییییی!
از خنده شکمش رو گرفته بود و دولا شده بود
گفت: باید قیافه ات رو میدیدی!
و بازم خندید
شنا کنان جلوتر رفتم و پاچه ی شلوارش رو گرفتم و کشیدم توی استخر
اونم افتاد توی آب
خندیدم و گفتم: خب یه چیزایی میگفتی
لئون گفت: ای حقه باز
بعد یه عالمه آب پاشید روم
منم روش آب پاشیدم
میخندیدیم و روی هم آب میپاشیدیم
بعد از آب اومدم بیرون و آب روی موهامو چلوندم و گفتم: موهام خراب شد همش تقصیر توعهههه
لئون گفت: چقدر ناز و ادا داری تو خانم کوچولو
https://eitaa.com/mafialover