eitaa logo
رمان
255 دنبال‌کننده
16 عکس
5 ویدیو
0 فایل
دختری که برای انتقام گرفتن از قاتل خانواده اش پلیس شد و میخواد بزرگ ترین باند مافیایی ایتالیا رو گیر بندازه ولی گیر رئیسشون میوفته حالا وقت انتخاب کردنه، عشق یا هدفت؟🩸🖤🍷
مشاهده در ایتا
دانلود
رمان
شروع🖤🩸🍷
خسته و مونده خودمو پرتاب کردم روی مبل واقعا روز مزخرفی بود برام اطلاعات زیادی گیر آورده بودم که برای اونا ارزشمند و مهم بود ولی برای من نه. آخه مگه میشه گارد به اون کله گنده یهو آب شن برن زیر زمین؟ خب بزار اول خودمو معرفی کنم لینا ام ۲۳ سالمه و مامور مخفی سطح ویژه ی پلیسم مادر و پدرمو توی یه قتل کاملا حساب شده از دست دادم مادر و پدرم قبلا برای یه گارد مافیایی کار میکردن که کارش یا جا به جایی مواد بود یا معامله های سنگین تا این که یه نفر اونا رو موقع قاچاق دید رئیسش گفت اونو بگیرن، ولی اون قسم خورد چیزی به کسی نمیگه پدرم دلش براش رحم اومد ولی رئیسش نه رئیسش اونو کشت و پدرم به خاطر این که فرد بی گناه کشته شده قاتی کرد و دست مادرمو هم گرفت و رفت بیرون همون شب یه کامیون بهشون زد و اونا مردن من میدونم این قتل کار اونه ولی هنوز نتونستم پیداش کنم پلیس شدم تا انتقام مادر و پدرمو بگیرم ولی کسایی که ما گیر میندازیم زیادی سطح پایینی دارن.... کلافه بلند شدم و رفتم سمت یخچال یه نوشابه برداشتم و تلویزیون رو روشن کردم بازم همون برنامه های مزخرف همیشگی گوشیم زنگ خورد https://eitaa.com/mafialover
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دختری که برای انتقام گرفتن از قاتل خانواده اش پلیس شد و میخواد بزرگ ترین باند مافیایی ایتالیا رو گیر بندازه ولی گیر رئیسشون میوفته حالا وقت انتخاب کردنه، عشق یا هدفت؟🩸🖤🍷 https://eitaa.com/mafialover
مامور مارتا بود، دستیارم جواب دادم و گفتم: تنها دلیلی که میتونی بیاری اینه که یه چیز مهم پیدا کرده با...... داد زد: معلومه که پیدا کردم! اونم عجب چیزی گفتم: چی پیدا کردی؟ با کلی ناز و ادا گفت: فردا بهت میگم..... با عصبانیت گفتم: فردا جنازه ات نمیتونه حرف بزنه، بنال! گفت: ببین، مشخصات یه مهمونی رو پیدا کردم که همه ی مافیا های کله گنده توش جمع میشن ولی فقط یه پوششه برای همنشینی اونا با هم و تحویل یه هارد به رئیس و گنده اشون، لئون من: لئون؟! همون گنده اشون؟ مارتا: آره دیگه! اگه ترتیبشو بدیم که تو هم وارد اون مهمونی بشی و هارد رو بدزدی اطلاعات زیادی به دست میاریم، از جمله چیزایی که میخوای. من: خب اون مهمونی کیه؟ مارتا: فردا شب من: با مرکز هماهنگ کن، حتما باید برم مارتا: باشه! یعنی تو نمیخوای برای این کارم یه شام منو مهمون کنی.....؟ گوشیو قطع کردم هیچ وقت حال و حوصله ی اینجور چیزا رو نداشتم رفتم حموم و دوش گرفتم وقتی اومدم بیرون توی آینه به خودم نگاه کردم موهای بلند و موج دار و سیاه داشتم که از مادرم به ارث برده بودم و چشم و ابرو مشکی ام بودم دختر زیبایی بودم ولی هیچ وقت برای تفریح و رفتن توی اجتماع خودمو آزاد نمیزاشتم https://eitaa.com/mafialover
صبح که شد سریع خودمو رسوندم مرکز رفتم سر میز مارتا و گفتم: مشخصات ماموریتو بده مامور مارتا: یه سلامی، یه علیکی.... من: وقت برای این چیزا ندارم، بده مشخصات و آدرسو خوندم. به مارتا گفتم: تا شب، من برم کم کم آماده شم رسیدم خونه و رفتم حموم و توی وان دراز کشیدم نفس عمیقی کشیدم و با خودم فکر کردم: شاید امشب قاتل پدر و مادرم رو ببینم شاید اصلا توی اون هارد اطلاعاتشون رو پیدا کنم هر چیزی ممکن بود.... حدود پنج ساعت بعد، توی ماشین بی ام و نشسته بودم منتظر جواب مارتا ماشین یه پوشش بود ولی عجب پوششی! صدای مارتا توی گوشم: الو، مامور لینا صدامو داری؟ من: آره دارم. دوربین روی لباسم وصله؟ مارتا: وصله ماشینو روشن کردم و راه افتادم حدود یه ساعت بعد رسیدم. یه عمارت خیلی بزرگ و لوکس بود راستش دهنم باز مونده بود از این همه زیبایی، بیشتر شبیه کاخ بود تا عمارت، ولی من آدمی نیستم که اینطور مواقع واکنش نشون بدم راستش به نظر خودم خیلی خوشگل شده بودم یه لباس دکلته ی زرشکی سیاه شیک پوشیده بودم و موهامو گوجه ای بسته بودم با دو تا شاخه ی فر شده دو طرف صورتم. یه رژ قرمز هم زده بودم. خیلی از تیپم راضی بودم. صدای مارتا: خب، حالا برو تو، آروم و متین، انگار خودی هستی. یه کارت دعوت جعلی هم برات درست کردم همراهته؟ من: آره. در زدم. یه نگهبان جهارشونه در رو باز کرد. توی دلم نفسم از این همه زیبایی عمارت بند اومد. https://eitaa.com/mafialover
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1rcf5hh&btn=رمان.مافیا.لاور🖤🍷🩸 تا اینجای رمان نظرتونو بگین بهم🌚🎀
عمارت خیلی قشنگی بود، چلچراغ های کریستالی و پله های مرمری، قابل توصیف نبود برام. نگهبان: کارت دعوت؟ کارتو با عشوه دادم بهش و رفتم تو. باید خودمو کنترل میکردم و با دهن باز به همه چی زل نمیزدم با دقت همه جا رو زیر نظر گرفتم. لئون رو دیدم. یه جوری نشسته بود که کاملا معلوم بود کنترل همه چی دست اونه پرام ریخت، انتظار یه پیرمرد عو**ضی رو داشتم ولی بنازم به جذابیت...... زاویه فک و موهاش و چشاش.... یا صاحب زیبایی...... چه زری دارم میزنم؟ من الان باید به خونش تشنه باشم مارتا: کسی که الان هارد دستشه طبقه ی بالا، پشت میز بیلیارد وایساده. اسمش جکه. اون قراره هاردو تحویل بده. برو و یه جوری هاردو بقاپ من: باشه. از پله ها رفتم بالا یه عالمه بازیو میز بیلیارد اونجا بود، از بوی دود و سیگار داشتم خفه میشدم https://eitaa.com/mafialover