#پارت۲۵
دهنم باز مونده بود ولی زود بستمش
زیاد اهل کتاب کتاب خوندن نبودم، چون اصلا وقتشو نداشتم. پرونده ها رو میخوندم، سرنخ پیدا میکردم و کار میکردم ولی اینجا خیلی باحال بود
یه کتابخونه ی شیک با یه عالمه قفسه هایی با چوب بلوط
لئون گفت: قشنگه نه؟ ولی اصل کار اینجاست
یکی از قفسه ها رو مثل در باز کرد و یه راهروی مخفی پشتش بود. پرااامممممم خیلی خفن بوووود
با هم از اون راهرو رد شدیم و رسیدیم به یه در. در رو باز کردیم و رسیدیم به اتاق خیلی بزرگ که یه طرفش بولینگ بود، یه طرفش یه عالمه دم و دستگاه های خفن پی اس و دستگاه های بازی و یه تلویزیون خیلی بزرگ با یه مبل نرم جلوش که جون میداد لم بدی و فیلم ببینی و اون طرف یه دستگاه پاپکورن ساز کوچولو
انگار این پسر بلد بود چجوری به خودش حال بده
لئون گفت: خب، بیا اینم بازی، کوچولو
گفتم: تو اینجا تنهایی چیکار میکنی؟
لئون گفت: تنها نبودم، تا همین چند وقت پیش. اینجا رو من و برادرم ساختیم چون اینجا خونه ی پدری منه. ما به بهونه ی کتاب خوندن میومدیم اینجا و کلی بازی میکردیم و خوش میگذروندیم تا این که...
بعد سکوت کرد و چیزی نگفت
گفتم: تا این که چی شد؟
لئون گفت: برادرم عاشق شد. عاشق یه دختر به اسم ماری ولی پدرم ازش خوشش نمیومد واسه ی همین برادرم با اون دختر فرار کرد و همون شب اونا تصادف کردن و مردن. کار پدرم بود. مطمئنم. اون حتی به پسر خودش هم رحم نکرد
برای اولین بار غم و اندوه رو توی چهره اش دیدم
لئون گفت: من برادر بزرگش بودم، وظیفه ی من بود ازش محافظت کنم ولی نتونستم. من حتی نتونستم این اتفاق رو به روی پدرم بیارم.
گفتم: اون شب... اون شبی که پدر و مادرم کشته شدن تولدم بود. پدرم گفته بود که نمیره سر کار ولی کیف پولش رو جا گذاشته بود. من مرتب اصرار میکردم که اون بره کیف پولش رو برداره تا شام بخره برام. شاید اگه من اصرار نمیکردم اون نمیرفت اونجا و الان اونا زنده بودن. ما همه دوست داریم اتفاقات رو تقصیر خودمون بندازیم ولی مرگ برادرت تقصیر تو نبود، کار پدرت بود اینو با خودت مرتب تکرارش کن
لئون با خنده گفت: چه خوب نصیحت میکنی. حالا نظرت چیه یه دست پی اس بزنیم؟
نشستیم روی مبل و بازی کردیم. توی اکثر بازی ها مساوی شدیم. بعد رفتیم بولینگ بازی کردیم. هدف گیری لئون عالی بود و مرتب اون برنده میشد
بعد از چند ساعت واقعا خسته شده بودیم و در کتابخونه رو باز کردیم و رفتیم بیرون. از پله ها پایین رفتیم و از در رفتیم بیرون توی باغ. دیگه شب شده بود
وسط باغ یه استخر خیلی بزرگ بود
رفتم کنار استخر وایسادم و گفتم: تو بولینگ رو با تقلب بردی اینو باید قبول کنی
لئون با خنده گفت: خانم کوچولو، تو چرا باخت رو قبول نمیکنی؟
با خنده اخم کردم. گفتم: متقلب!
لئون گفت: هی، اونجا رو نگاه کن!
گول خوردم و اون طرف رو نگاه کردم
هلم داد و افتادم توی استخر. از آب بیرون اومدم و گفتم: ای عوضیییییییییی!
از خنده شکمش رو گرفته بود و دولا شده بود
گفت: باید قیافه ات رو میدیدی!
و بازم خندید
شنا کنان جلوتر رفتم و پاچه ی شلوارش رو گرفتم و کشیدم توی استخر
اونم افتاد توی آب
خندیدم و گفتم: خب یه چیزایی میگفتی
لئون گفت: ای حقه باز
بعد یه عالمه آب پاشید روم
منم روش آب پاشیدم
میخندیدیم و روی هم آب میپاشیدیم
بعد از آب اومدم بیرون و آب روی موهامو چلوندم و گفتم: موهام خراب شد همش تقصیر توعهههه
لئون گفت: چقدر ناز و ادا داری تو خانم کوچولو
https://eitaa.com/mafialover
#پارت۲۶
خندیدم و رفتم توی عمارت سمت اتاقم
لباسمو در آوردم و از توی حموم یه حوله آوردم و موهامو خشک کردم
فقط لباس زیرم تنم بود
داشتم موهامو خشک میکردم که یهو در اتاق باز شد
لئون گفت: در چه حالی......
که یهو چشمش افتاد به من
مرتیکههه ی بیشعوووووورررررر
گفتم: برو بیییییرووووونننننننن
با دهن باز داشت نگاه میکرد
تکون نمیخورد
یه لبخند همچین ملیح رو صورتش سبز شد
یه بالشت از روی تخت برداشتم و با تموم وجود پرتاب کردم تو صورتش آخی گفت و عقب عقب رفت منم در اتاقو بستم و قفل کردم
پسره ی...... خدایا چی بگم بهش
موهامو شونه کردم و در کمد لباسا رو باز کردم
لباسای خودم خیس بود امیدوار بودم یه لباس معمولی توی این کمد پیدا شه
همش لباسای مجلسی ولی خوشگل بود
من که لباس مجلسی نمیتونستم بپوشم
یه حوله برداشتم و خودمو باهاش پوشوندم
گوشه ی در اتاقم رو باز کردم و توی راهرو رو نگاه کردم
ته راهرو یه خدمتکار بود که داشت زمینو جارو میکشید
انگاری اینا فقط شبا کار میکنن
صدا زدم: اممم خانم خدمتکاااارررر
گیج برگشت و نگاهم کرد
گفتم: یه دقیقه بیا اینجا
خیلی آروم اومد سمتم و گفت: بله خانم، کاری دارید؟
گفتم: میتونی یه تیشرت و شلوار معمولی واسه من جور کنی؟
یه جوری نگاهم کرد انگار بهش گفتم برو از معدن، طلا استخراج کن بده دستم
چیزی نگفت و رفت!
زنییییکهههه ی میموووووون
اگه لباس درست درمون تنم بود الان گردنشو شکونده بودم
حالا باید چیکار میکردم؟ نه لباس درست درمونی داشتم نه هیچی دیگه
یعنی باید تا لباسام خشک بشن تو اتاقم میموندم؟
اینجوری که میپوسیدم توی اتاق
صدای در زدن اومد
در رو باز کردم و دیدم همون خدمتکاره است
یه دورس و شلوار سیاه داد دستم و گفت: بفرمایید خانم
قبل از این که چیزی بگم رفت
خب دستش درد نکنه!
لباسا رو پوشیدم و از اتاق اومدم بیرون
من این لئون رو باید ادب میکردم! یعنی چی بدون در زدن عین گاو کله ات رو میندازی پایین میای تو بعد وایمیستی نگاه میکنی؟ وایسا فقط پیداش کنممممم
https://eitaa.com/mafialover
#پارت۲۷
صبح روز بعد با صدای کوبیده شدن در اتاقم اونم به دفعات زیاد بیدار شدم
دوست داشتم دست اون کسی که داشت در میزد رو بشکونم
بلند شدم و در اتاقمو با شدت باز کردم
مثل دیوونه ها به کسی که توی چهارچوب در وایساده بود چشم غره رفتم
یه خدمتکار ریزه میزه بود که با دیدن قیافه ی من دو قدم با ترس و لرز رفت عقب
گفت: ب....بخشید.... ب...ب...یدارتون کردم؟
گفتم: معلوم نیست؟! دو دقیقه خواستیم بخوابیما
گفت: ببخشید خانم، دیشب برای صرف شام خیلی در زدم ولی مثل این که خواب بودید. ارباب وقتی فهمیدن که شما بدون شام خوابیدید خیلی عصبانی شدن و به ماها سرکوفت زدن که چرا زودتر برای شام صداتون نزدیم و دستور دادن برای اینکه گشنگی نکشید صبح برای صبحانه زودتر صداتون کنیم
توی دلم پوزخند زدم
یعنی اینقدر نگران منه؟ یه وقت گشنم نشه؟
خندم گرفته بود
البته بعد از دید زدن دیشبش تا صد سال دیگه دنبال جبران کردن باشه کمه
گفتم: باشه الان میام
بعد رفتم توی اتاقم و آب زدم به صورتم و موهامو شونه زدم و بعد از پله ها رفتم پایین
داشتم دور و بر رو نگاه میکردم که پیداش کنم که یهو یکی از پشت سرم بلند گفت: پخخخخخ!
ترسیدم و برگشتم سمتش
گفتم: مریضی؟ چیز کردم تو خودم مرتیکههههه
خندید
از اون خنده های مردونه ی جذاب که دندونای سفیدشو به نمایش میزاشت..... وات د؟ من چیکار دندوناش دارم آخههههه؟
لئون گفت: ترسو کوچولو. باید قیافه اتو میدیدی
مشتی به سینه اش زدم و گفتم: برو به خودت بخند
لئون رفت سمت در و گفت: خدمتکارا صبحونه ات رو میارن
تازه به تیپ قشنگش نگاه کردم، یه کت و شلوار سیاه و یه پیراهن سفید
کجا داشت میرفت؟
بعد هم در رو بار کرد و رفت
لئون
سوار ماشینم شدم و راه افتادم. توی راه به برایان زنگ زدم و گفتم: تا دو دقیقه دیگه میرسم، نظارت کامل داشته باشید
امروز موقعش بود، امروز مشتری هامون موaد ها رو تحویل میگرفتن. یه مشت لaشخور که واسه ی دو گرم اضافه برداشتن حاضر بودن آدم بکشن. منم باید اونجا میبودم، تا مشکلی پیش نیاد. از همه مهم تر جک هم اونجا بود. پسر عموم. پدرم دو تا برادر داشت. برادر بزرگش الان مسئول اداره و پخش مواده و پدر جکه. جک و کامیلا. اون اصرار داره که من باید با کامیلا ازدواج کنم تا از نظر مالی و امنیت تامینش کنم و خانواده هامون به هم نزدیک تر بشن تا کینه هامون رفع بشه
ولی من کامیلا رو نمیخواستم
برادر کوچیک پدرم هم اطلاعات رو سازمان دهی میکنه.
بلاخره رسیدم. مواد ها داشتن با موفقیت به ماشین های بار انتقال داده میشدن و جک هم اون کنار وایساده بود و داشت سیگار برگ میکشید
تا منو دید اومد جلو و گفت: سلام، پسر عموی عزیزم. حالت چطوره؟
چیزی نگفتم
جک گفت: خواهرم، کامیلا خیلی ناراحته. میگه باهاش به هم زدی. آخه چرا؟ دختر به اون شیرینی، روابط خانوادگی محکم، جذب کردن عمو ات، همه ی اونا رو داری با این کار به باد میدی. کل مافیا ها خاطر خواه کامیلا ان، ولی اگه بیاد با تو، دیگه کسی نگاه چپ بهش نمیکنه. چون تو اونو کنار خودت داری همه بهت حسودی میکنن
گفتم: اینا رویاهای شیرین خانواده اتن که ثروت منو بالا بکشن؟
پوزخند جک رو دیدم. جک گفت: البته که نه. ما همه خانواده ایم. امشب کامیلا رو میفرستم بیاد پیشت تا با هم آشتی کنید و بهتره تا اون موقع یه دختر دیگه که... لیسی به دندون های بالاییش زد و ادامه داد: از قضا همونیه که ما دنبالشیم توی عمارتت نباشه
با گفتن این حرفش با اخمی شدید بهش نگاه کردم
چطوری فهمیده بود؟ اینا به کنار من نمیتونستم اون دختر رو بیرون بندازم. به خاطر من همه ی این بلا ها سرش اومده بود و الان جونش در خطر بود.
به جک گفتم: به همین خیال باش. اگه امشب کامیلا پاشو گذاشت توی خونه ام مطمئن باش با گریه بر میگرده
برگشتم و با قدم های تند و محکم رفتم سمت ماشینم و سریع به راه افتادم
https://eitaa.com/mafialover
#پارت۲۸
لینا
اگه یه چیزی بود که توی این چند ساعت فهمیده بودم این بود که من نمیتونستم پامو از اون عمارت بیرون بزارم
نگهبانا و خدمتکارا مثل جغدا بدون پلک زدن منو میپاییدن و تا به در نزدیک میشدم یه خدمتکار میومد و منو به چای یا شیرینی دعوت میکرد و دستمو میگرفت و کشون کشون با خودش میبرد
دیگه از این وضع خسته شده بودم و اعصابم خورد شده بود. اصلا به جهنم که چند نفر دنبالمن این که از هر شکنجه ای بدتر بود
چند ساعت به همین روال گذشت. هوا تاریک شده بود تا این که در باز شد و لئون اومد تو
رفتم جلو و با عصبانیت گفتم: بلاخره! این زندان مزخرف چیه درست کردی واسه من؟! اصلا تا الان کجا بودی؟ من دیگه میخوام برم خونه ی خودم. بچه که نیستم از پس خودم برمیام
لئون شونه هامو گرفت و با جدیت گفت: نه، تو نمیدونی چه کارهایی ازشون برمیاد. تو در خطری. باید همینجا بمونی
خودمو کنار کشیدم و گفتم: اصلا چرا اینقدر جون من برات مهمه؟
گفت: لینا ببین... من.... من....
یهو در عمارت با شدت باز شد و یه دختر اومد تو. موهاش تا یکم پایین تر از شونه هاش میرسید و هفت کیلو آرایش کرده بود. دختره ی ایکبیری
دوان دوان با دست های باز دوید و خودشو انداخت تو بغل لئون. گفت: لئوووون! عشقم نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده بوووود!
عوووووق! اون دختره کی بود؟
لئون گفت: کامیلا، من به جک گفتم که نیای اینجا. همه چی تموم شده
کامیلا خودشو بیشتر توی بغل لئون فشرد و گفت: بیبی، عشق من و تو به هم هیچ موقع تموم نمیشه. هر دعوایی هم که با هم بکنیم باز هم عاشق همیم
بعد برگشت و به من نگاه کرد و گفت: عزیزم، این یکی از خدمتکاراته؟
بعد اومد سمتم و گفت: آهای، کلفت خانم، برو برام یه لیوان آب میوه بیار
گفتم: نمیارم، من خدمتکار نیستم
کامیلا گفت: اگه خدمتکار نیستی پس اینجا چه گو* هی میخوری هااااان؟ تعظیم کن برام. من خانم این خونه ام
لئون گفت: کامیلا بسه!
کامیلا گفت: مگه نشنیدی چی گفتم هرzه خانم؟
دستشو آورد بالا که بهم سیلی بزنه. دستشو توی هوا گرفتم و محکم پیچوندم
آخی گفت و گریه اش گرفت
بعد موهاشو گرفتم به زانوش لگد زدم. روی زانو هاش افتاد و داشت جیغ میزد که ولش کنم
نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم توی چشمام ذره ای احساس نبود
گفتم: آفرین، زانو بزن
موهاش رو کشیدم و سرشو کشیدم بالا
داشت جیغ میزد و گریه میکرد
گفتم: بگو غلط کردم تا ولت کنم
جیغ زد
یه سیلی محکم زدم تو گوشش و گفتم: بگو غلط کردم!
لئون داد زد: بسه!
با شتاب موهای اون دختره رو ول کردم. موقعی که اون دختره داشت بهم فحش میداد اینجوری داد نزده بود. اون دختره دوست دخترش بود؟
دوستش داره حتما
نمیدونم چرا یه حس عجیبی توی قلبم پیدا کردم
با سختی بلند شد و رفت خودشو انداخت تو بغل لئون و گریه کرد
بدون هیچ احساسی به لئون نگاه کردم
چرخیدم که لئون گفت: لینا وایسا!
با قدم های سریع سمت در رفتم و در رو باز کردم و از عمارت مسخره اش رفتم بیرون
آخرین باری که اینجوری شده بودم توی دبیرستان بود که یه دختر قلدر بهم گفته بود هرzه. از اون موقع به بعد هیچ کسی جرعت نکرد بهم چپ نگاه کنه.
هوای بیرون سرد بود. رفتم و کنار خیابون منتظر یه ماشین وایسادم تا منو برسونه خونه. یه ماشین سیاه جلوی پام ترمز زد. گفتم: میشه منو تا خیابون ...... برسونید؟
در عقب ماشین باز شد و سه تا مرد گنده پیاده شدن
یه ماشین دیگه هم رسید و ترمز کرد و سه نفر دیگه هم ازش پیاده شدن. یه ون شیک و مشکی هم نگه داشت و دو نفر ازش پیاده شدن همشون محاصره ام کردن
گفتم: اینجا چه خبره؟!
یکیشون از پشت منو گرفت و یه دستمال رو نگه داشت جلوی بینیم
داشتم لگد میپروندم و دست و پا میزدم ولی فایده ای نداشت. داشتم بیهوش میشدم و آخرین چیزی که دیدم و شنیدم صدای یه مرد بود که خیلی برام آشنا بود که گفت: بلاخره گرفتیمش
و بعد چشمام بسته شد و از حال رفتم...
https://eitaa.com/mafialover
رمان
Italian mafias vibe🩸🍷🌑
آقا بیخیال همه چی عرضم به حضورتون که اینا ماشینای لئونن. یه بخشیشون البته😂😂
#پارت۲۹
لینا
با درد شدید سرم چشمام رو باز کردم
توی یه اتاق با دیوار های بتنی به یه صندلی فلزی بسته شده بودم
دستام با یه دستبند الکتریکی پیشرفته از پشت به صندلی بسته شده بودن و همزمان به صندلی زنجیر شده بودم
خودمو تکون دادم ولی عمرا میتونستم خودمو باز کنم
چشمم افتاد به یه دوربین که گوشه دیوار روبروم بود. داشتن منو نگاه میکردن. اونا کی بودن؟ چی از جون من میخواستن؟
یاد حرفای لئون افتادم. این که اونا منو میخوان بکشن چون اطلاعاتشون چند وقت دستم بوده
چون پلیسم و پوششون رو دیدم
لئون راست میگفت من توی خطر بودم و الان که منو گرفتن میخوان منو بکشن. باید چیکار میکردم؟ گیر افتاده بودم و راه فراری هم نبود. ولی اگه اونا میخواستن منو بکشن همون دقیقه ی اول یه تیر تو سرم خالی کرده بودن. چی از جون من میخواستن؟
در اتاق باز شد و یه پسر اومد تو. همون پسری که خونه ام رو گشت. همون پسری که هارد رو ازش قاپیدم. جک بود!
جک با پوزخندی تحقیر آمیر اومد و جلو ام وایساد
گفت: به به، ببین کی اینجاست. دزد فراری ما
گفتم: چی از جون من میخوای؟
با دستش صورتمو گرفت و فک و لپ هامو فشار داد و گفت: زیاد تند نرو، قراره بلایی به سرت بیارم که مرغای آسمون به حالت زار بزنن.
بیشتر فشار داد و ادامه داد: شنیدم روی خواهرم دست بلند کردی، هوم؟
شانسو نگا دختره رو مثل سگ زدمش دو دقیقه بعد داداشش و دار و دسته اش ریختن سرم
دستش رو برداشت و مشتی محکم زد توی صورتم
لبم پاره شد و خون اومد. مزه ی خون رو توی دهنم حس کردم
چطور جرعت کرده بود؟ چطور جرعت کرده بود روم دست بلند کنه؟ مرتیکه ی عوضی
پام رو آوردم بالا تا لگدی نصارش کنم ولی رفت عقب و گفت: اینجا هیچ غلطی نمیتونی بکنی دختر جون
و از اتاق بیرون رفت. حالا فقط خودم مونده بودم و دردام. چرا نتونستم انتقام پدر و مادرم رو بگیرم؟ چرا الان اینجا اونم اینجوری گیر افتادم؟ چرا به این روز افتادم؟
باید یه جوری از اینجا میزدم بیرون وگرنه معلوم نبود چه بلایی سرم میومد. ولی چطوری؟
https://eitaa.com/mafialover
#پارت۳۰
لئون
با اومدن کامیلا شوکه شده بودم
خودشو انداخت توی بغلم و مثل همیشه خودشو لوس کرد
من حالم از این دختر به هم میخورد
ولی نمیدونم چرا برگشت به لینا فحش داد و لینا هم زدش
بعد از این که داد زدم بسه برگشت و بهم نگاه کرد
تا حالا چشماشو اینجوری ندیده بودم
تا حالا اینجوری ندیده بودمش
برگشت و از عمارت بیرون رفت
داد زدم وایسا ولی توجهی بهم نکرد
کامیلا گفت: اون دختره کی بود؟ چرا برات مهمه که بره یا بمونه؟! رفت به درک دیگه! من اینجا پیشتم عشقم
پسش زدم و گفتم: برو بیرون
کامیلا گفت: من اومدم پیش تو، تا آشتی کنیم تا دوباره از اول با هم شروع کنیم، عزیزم
گفتم: قصد خانواده ی تو کاملا مشخصه. گفتم برو بیرون
کامیلا گفت: آره، قصد من عشق ورزیدن به توعه
نعره زدم: برو بیییییرووووونننننننن
از جا پرید و شوکه نگاهم کرد. بعدم کیفشو از روی زمین برداشت و گریه کنان از عمارت دوید بیرون
هیچ دختری تا حالا به جز لینا روی مهربون منو ندیده بود. جلوی لینا ی روی لجبازم بیدار میشد که سعی میکرد با همه ی وجود خنده اش و اخم کردناشو ببینه.
چرا؟ واقعا چرا؟ کمی حرفش فکر کردم. چرا جونش اینقدر برام مهمه؟ واقعا چرا؟
چرا اینقدر سعی میکردم ازش محافظت کنم؟
بیخیال این فکرا شدم
باید میرفتم دنبالش، باید پیداش میکردم. اگه میوفتاد دست جک معلوم نبود چه بلایی سرش میاوردن
رفتم بیرون و همه جا رو نگاه کردم. بیرون عمارت که نبود. حتما رفته خونه اش. رفتم توی پارکینگ و سوئیچ یکی از ماشینامو برداشتم و راه افتادم
توی راه برایان بهم زنگ زد
گفت: سلام رفیق چطوری؟ دختره چطوره؟ دادیش به جک؟
گفتم: قرار نیست هیچوقت بدمش
برایان گفت: ولی انگار دادیا. اگه تو ندادی اونا چجوری گرفتنش؟ منو ایسگا میکنی پسر؟
پام رو زدم رو ترمز. داد زدم: چی گفتی؟! گرفتنش؟!
برایان گفت: آره. بهش زنگ زده بودم که درباره ی فردا و قرارداد باهاش هماهنگ کنم گفت فعلا باید به حساب اون دختره برسم. منم فکر کردم دادیش به جک نگو به زور برده آره؟
گفتم: من چه بدونم؟! سریع بیا عمارتم. باید یه فکری برداریم
اونو گرفته بود....
عروسک؟ نه اون کوچولوی خشن قیافه اش به عروسکا نمیخورد ولی... ولی الان باید مال من میبود، باید پیش من میبود. من باید یه کاری کنم
گاز ماشینو گرفتم و سریع به سمت عمارت راه افتادم
جک، بهتره دعا کنی دستم بهت نرسه
https://eitaa.com/mafialover