#پارت۳۰
لئون
با اومدن کامیلا شوکه شده بودم
خودشو انداخت توی بغلم و مثل همیشه خودشو لوس کرد
من حالم از این دختر به هم میخورد
ولی نمیدونم چرا برگشت به لینا فحش داد و لینا هم زدش
بعد از این که داد زدم بسه برگشت و بهم نگاه کرد
تا حالا چشماشو اینجوری ندیده بودم
تا حالا اینجوری ندیده بودمش
برگشت و از عمارت بیرون رفت
داد زدم وایسا ولی توجهی بهم نکرد
کامیلا گفت: اون دختره کی بود؟ چرا برات مهمه که بره یا بمونه؟! رفت به درک دیگه! من اینجا پیشتم عشقم
پسش زدم و گفتم: برو بیرون
کامیلا گفت: من اومدم پیش تو، تا آشتی کنیم تا دوباره از اول با هم شروع کنیم، عزیزم
گفتم: قصد خانواده ی تو کاملا مشخصه. گفتم برو بیرون
کامیلا گفت: آره، قصد من عشق ورزیدن به توعه
نعره زدم: برو بیییییرووووونننننننن
از جا پرید و شوکه نگاهم کرد. بعدم کیفشو از روی زمین برداشت و گریه کنان از عمارت دوید بیرون
هیچ دختری تا حالا به جز لینا روی مهربون منو ندیده بود. جلوی لینا ی روی لجبازم بیدار میشد که سعی میکرد با همه ی وجود خنده اش و اخم کردناشو ببینه.
چرا؟ واقعا چرا؟ کمی حرفش فکر کردم. چرا جونش اینقدر برام مهمه؟ واقعا چرا؟
چرا اینقدر سعی میکردم ازش محافظت کنم؟
بیخیال این فکرا شدم
باید میرفتم دنبالش، باید پیداش میکردم. اگه میوفتاد دست جک معلوم نبود چه بلایی سرش میاوردن
رفتم بیرون و همه جا رو نگاه کردم. بیرون عمارت که نبود. حتما رفته خونه اش. رفتم توی پارکینگ و سوئیچ یکی از ماشینامو برداشتم و راه افتادم
توی راه برایان بهم زنگ زد
گفت: سلام رفیق چطوری؟ دختره چطوره؟ دادیش به جک؟
گفتم: قرار نیست هیچوقت بدمش
برایان گفت: ولی انگار دادیا. اگه تو ندادی اونا چجوری گرفتنش؟ منو ایسگا میکنی پسر؟
پام رو زدم رو ترمز. داد زدم: چی گفتی؟! گرفتنش؟!
برایان گفت: آره. بهش زنگ زده بودم که درباره ی فردا و قرارداد باهاش هماهنگ کنم گفت فعلا باید به حساب اون دختره برسم. منم فکر کردم دادیش به جک نگو به زور برده آره؟
گفتم: من چه بدونم؟! سریع بیا عمارتم. باید یه فکری برداریم
اونو گرفته بود....
عروسک؟ نه اون کوچولوی خشن قیافه اش به عروسکا نمیخورد ولی... ولی الان باید مال من میبود، باید پیش من میبود. من باید یه کاری کنم
گاز ماشینو گرفتم و سریع به سمت عمارت راه افتادم
جک، بهتره دعا کنی دستم بهت نرسه
https://eitaa.com/mafialover
#پارت۳۱
رسیدم عمارت
سریع رفتم تو و منتظر برایان شدم
ده دقیقه بعد در بیرونی عمارت باز شد و برایان با ماشینش اومد تو. از ماشینش پیاده شد و در زد
فوری در رو باز کردم و گفتم: خداروشکر گفتم سریع بیا کودوم گوری رفته بودی آخه؟
برایان گفت: میدونی از کجا اومدم؟ خیلی دور بودم پرواز کردم تا رسیدم
گفتم: اینا الان مهم نیست. فیلم دوربین مداربسته رو بیار
برایان رفت بیرون و بعد از چند دقیقه گفت: یه تیر زدن توی دوربین ولی فیلمش سالمه. امیدوارم بعد از گرفتنش تیر زده باشن که ببینیم چی شده و کجا بردنش
تلویزیون رو روشن کرد و فیلم رو با فلش وصل کرد
فیلمی که واسه سه روز پیش بود پخش شد. من که رفتم و برگشتم. گفتم: این نیست بزن جلوتر
فیلم موقعی که کامیلا اومد تو پخش شد. سه دقیقه بعد لینا از در رفت بیرون. یه ماشین سیاه جلوی پاش وایساد. لینا خم شد و به راننده چیزی گفت
سه نفر از ماشین پیاده شدن، یهو یه ماشین دیگه ام با یه ون اومد و سر جمع پنج نفر هم از اون یکی ماشین پیاده شدن
لع**نتیا، چند نفر به یه نفر؟
همشون دوره اش کردن و یکیشون یه دستمال رو جلوی بینیش گرفت و بیهوشش کرد
آشغالای عو**ضی!
اونو بلد کردن و گذاشتنش توی ون
قبل از این که راه بیوفتن و من بفهمم کودوم طرفی میرن یکیشون به سمت دوربین شلیک کرد و صفحه سیاه شد
برایان گفت: واااای پسر. به طور حساب شده ای دزدیدنش. حالا چجوری باید پیداش کنیم؟
گفتم: آمار هر ملکی که جک یا دور و بریاش صاحبشن رو میخوام. برین همشون رو بگردین و ببینید توی کدومشون رفت و آمد وجود داره، باید لینا رو پیدا کنیم!
برایان با آرنجش بهم زد و گفت: چی شده نگرانشی؟ خاطرخواهش شدی؟
گفتم: برایان، ببند دهنتو اعصاب ندارم. برو کاری که بهت گفتم رو انجام بده
فقط امیدوار بودم حال لینا خوب باشه
https://eitaa.com/mafialover
#پارت۳۳
لئون
سه روز گذشته بود. تک تک ملک هایی متعلق به جک بود رو زیر و رو کرده بودیم. همشون خالی از سکنه بودن. انگار آب شده بودن و رفته بودن زیر زمین
چجوری باید پیداش میکردم؟
برایان میگفت باید با استفاده از دوربین های راهنمایی رانندگی کل سطح شهر پیداش میکردم ولی فقط پلیس ها اونم با حکم از اداره های مقام بالا میتونستن دوربین ها رو چک کنن. منم یه مافیای تحت تعقیب بودم اصلا امکان نداشت بتونم. تنها آشنای پلیسی هم که داشتم لینا بود...
صبر کن ببینم! مگه مارتا دوست لینا نبود؟ نمیدونم رفیق بودن یا هر چی ولی خیلی به لینا اهمیت میداد و از همه مهم تر پلیس بود! مطمئنم که اگه بهش بگم لینا رو دزدیدن و هر لحظه امکان داره بکشنش کمک میکنه
فقط امیدوار بودم لینا گوشیش رو جا گذاشته باشه
رفتم توی اتاقی که لینا توش میموند
یه لاک زرشکی با لوسیون های بدن و شونه روی میز بودن
انگاری به خودش هم رسیده بود
نیمچه لبخندی زدم، اتاق بوی لینا رو میداد
گوشی لینا روی میز کنار تخت بود
گوشیش رو برداشتم و بازش کردم و روی اسم مارتا کلیک کردم
۴۵ تا تماس بی پاسخ از مارتا داشت! شایدم لینا به مارتا اهمیت نمیداد؟
به هر حال. به مارتا زنگ زدم. دو تا بوق که خورد صدای هیجانی و پر از جیغ مارتا به گوش میرسید
لینااااااا! دختر خودتی؟ میدونی چند بار بهت زنگ زدم؟ از نگرانی دق کردم! داشتم کم کم به رئیس خبر میدادم که دزدیده شدی! حالت خوبه؟ صدامو داری؟
گفتم: من لینا نیستم
جیغ زد: دوباره تو! مرتیکه! باید کل پلیس ایتالیا رو اعزام کنم بیان بالای سرت؟ چرا دست از سرش برنمیدارییییییی؟
با خنده گفتم: مطمئنی مقامت اینقدر بالاست که بتونی همچین کاری کنی؟ و این که لینا دست من نیست. دزدیدنش
مارتا جیغ زد: مگه خودت ندزدیده بودیییش؟ از تو هم دزدیدنش؟
گفتم: گوشم کر شد! آره. و برای پیدا کردن و نجات دادنش به کمک تو نیاز داریم
گفت: از کی تا حالا لینا واسه ی تو مهم شده که بخوای نجاتش بدی؟!
گفتم: باشه نجاتش نمیدم خداحاف....
گفت: باشه باشه! ولی من چجوری میتونم کمک کنم؟
گفتم: باید یه جا قرار بزاریم و هم رو ببینیم من همه چیز رو برات توضیح میدم تا ببینیم به کجا میرسیم
گفت: نزدیک مرکز یه کافه هست اونجا خوبه؟
گفتم: باشه پس یه ساعت دیگه همونجا
گفت: یه ساعت دیگه؟ من چجوری بپیچونم رئیسمو؟
گفتم: لینا برات اهمیتی نداره؟
گفت: یه کاریش میکنم خداحافظ!
و قطع کرد
امیدوارم قبل از این که لینا طوریش بشه پیداش کنیم
https://eitaa.com/mafialover