#پارت۵۴
صدای مارتا از توی گوشمون اومد: هی بچه ها همه چی مرتبه؟ مثل این که گند زدیم اون دو تا نگهبان اتاق اطلاعات مرکزی صدای نعره ی اون نگهبانی که نفله کردین رو شنیدن و وقتی داشتن میومدن نیروی پشتیبانی درخواست کردن، عملا بدبخت شدیم!
برایان گفت: وای نه!
گفتم: لع//تی!
مارتا ادامه داد: بچه ها کار اون دو تا رو بسازید و نزارید بیان سمت اتاق کنترل، من و شارلوت درستش میکنیم!
یکی از اون دو تا با نیم نگاهی به نگهبان های بیهوش دوباره داد زد: دستاتونو بیارید بالا وگرنه شلیک میکنم!
گفتم: بچه ها ما گیر افتادیم
صدای یه نفر از داخل ساختمان اومد که داشت میومد سمت ما
وقتی اومد بیرون دیدم شارلوته. قدم زنان اومد بیرون و به اون دو تا نگهبان گفت: رابرت، باب! شما دو شیف شب دارین؟!
نگهبانی که انگار اسمش رابرت بود با تعجب گفت: شارلوت! تو اینجا چیکار میکنی؟
شارلوت گفت: عاممم... من کتم رو جا گذاشتم مثل همیشه.... آخه میدونین خیلی سریع میزنم بیرون واسه همین همیشه یه چیزی یادم میره...
دستاشو گذاشت روی شونه ی اون دو تا و گفت: شما دو تا همیشه خیلی سخت کار میکنید بچه ها.
بعد تلاش کرد خودشو متعجب نشون بده و گفت: وای، این دو تا کی هستن؟ چه بلایی سر اون دو تا نگهبان اومده؟
باب گفت: این دو تا نفوذ کردن اینجا. میخوایم دستگیرشون کنیم.
شارلوت یه کنترل کوچیک رو از جیبش در آورد و طوری که اون دو تا نبینن یه دکمه رو فشار داد.
نگهبان ها طوری که انگار بهشون شوک وارد شده و برقشون گرفته لرزیدن و بعد بیهوش افتادن روی زمین
شارلوت دو تا چیز دایره ای شکل و کوچیک رو از شونه هاشون جدا کرد و گفت: شوکر چیپی. اختراع خوبیه نه؟ حالا زود باشید تا بیدار نشدن ببریدشون!
برایان گفت: آفرین! خیلی خفن بوووود!
شارلوت گفت: میدونم. دارت ها رو بکشید بیرون و ببریدشون، زود باشین!
https://eitaa.com/mafialover
#پارت۵۵
شارلوت دوان دوان برگشت داخل. برایان گفت: من میرم ون رو بیارم.
خم شدم و همه ی دارت های بیهوشی رو از بدن نگهبان ها بیرون آوردم. نباید مشخص میشد که کسی بیهوششون کرده. نقشه ی مارتا این بود که طوری صحنه سازی کنیم که انگار اونا از زیر انجام وظیفه در رفتن
تهش دلم براشون میسوخت چون اونا همه ی تلاششونو کردن ولی بقیه قرار بود طور دیگه ای فکر کنن. برایان اومد و ون رو جلوی در پارک کرد و درش رو باز کرد. گفت: بیا ببریمشون
برایان پاهاشونو میگرفت و منم پهلوهاشونو و اینجوری بلندشون میکردیم
اولی رو که بلند کردیم برایان گفت: چقدر سنگینه!
دونه دونه گذاشتیمشون توی ون و در ون رو بستیم و راه افتادیم
توی راه برایان گفت: قبلا به مزه ریختنام میخندیدی. الان خیلی سرد شدی و کلا اعصاب نداری
گفتم: نگران لینا ام. یه مو از سرش کم بشه جک رو زنده نمیزارم. تقصیر منه که گرفتنش. حتما تا الان خیلی اذیت شده به خاطر من
برایان گفت: ولی الان داری به آب و آتیش میزنی که پیداش کنی. این خودش خیلیه! داری تلاشتو میکنی رفیق. تقصیر تو نیست که جک دوست داشته اونو بگیره. تو مقصر روانی بودن اون که نیستی
به برایان نگاه کردم. حرفاش واقعا حالم رو بهتر کرده بود. گفتم: ممنون، برایان
https://eitaa.com/mafialover
#پارت۵۶
برایان بهم نگاه کرد و با خنده گفت: دیدی میگم من تراپیستتم... خودت میگی نه.
مشتی آروم به بازوش زدم و گفتم: دیگه پررو نشو
برایان گفت: من یه آشنا دارم که کافه داره. امشب هم یه مهمونی بزن و بکوب دارن. بیا این ۴ تا رو ببریم اونجا و به اون رفیقم بسپاریم حواسش باشه اگه بیدار شدن بهشون بگه که زیادی نوشیدنی خورده بودن و از حال رفتن.
لئون گفت: اونا که باور نمیکنن
برایان گفت: مگه مهمه؟ وقتی که فیلم های دوربین های مداربسته همه چیز رو معمولی نشون بدن و ما هم بدون هیچ ردی کارمون رو انجام بدیم و بریم دیگه کی میاد حرف اونا رو باور کنه؟
گفتم: آفرین، فکر جالبی بود. از تو انتظار نداشتم اینقدر باهوش باشی. نمیدونستم بلدی فکر کنی
برایان خندید و گفت: ببند بابا
صدای دینگ پیامک گوشیم اومد. بازش کردم و دیدم یه پیام از طرف جکه. نوشته بود: لینا به زودی میمیره. اینقدر تلاش نکن که پیداش کنی چون نمیتونی. اون مال منه
زدم رو ترمز. مشتی به فرمون کوبیدم. مرتیکه ی عو**ی. چطور جرعت میکرد اینطوری درباره ی لینا بگه؟ مال اون؟! چی داشت میگفت؟!
به زودی میمیره؟ یعنی حالش خیلی بده؟
برایان گفت: هی رفیق، چی شده؟
گوشیمو دادم دستش. بعد از خوندن پیام اخمی کرد و گفت: یعنی فهمیده داریم دنبالش میگردیم؟
گفتم: اینش مهم نیست. مهم اینه که لینا حالش خوب نیست.
برایان گفت: نگران نباش. مارتا و شارلوت پیداش میکنن
بی سیم توی گوش من و برایان صدایی کرد و بعد صدای مارتا رو شنیدیم: بچه ها، برنامه چطور پیش رفت؟
برایان گفت: خیلی خوب. نگهبان ها هنوز به هوش نیومدن و ما داریم میریم سمت یه مهمونی تا بزاریمشون اونجا. برنامه سمت شما ها چطوره؟
مارتا گفت: خوب نیست.
من و برایان گفتیم: چیییییی؟!
https://eitaa.com/mafialover
#پارت۵۷
مارتا
بعد از این که لئون و برایان رفتن سراغ نگهبان های دم در، شارلوت رفت توی اتاق استراحت کارمندان و چند دقیقه بعد با دو تا قوطی نوشابه ی هایپ اومد. یکیش رو باز کرد و داد به من و یکیش رو باز کرد و سر کشید
گفتم: واسه ی چی انرژی زا میخوری؟
شارلوت گفت: شب طولانی و پرکاری در پیش داریم. پیدا کردن اون ماشین های بدون پلاک آسون نیست. ولی... ولی به خاطر لینا مجبوریم. یعنی باید اینکار رو بکنیم. لینا در حق ما لطف زیاد کرده
آهی کشیدم و گفتم: آره. واقعا خیلی کار ها برامون کرد و الان به کمک ما نیاز داره.
شارلوت گفت: اون موقع که به شوخی اسلحه ی منو برداشتی و موقع چک کردن اسلحه ها من اسلحه ام نبود و میخواستن منو اخراج کنن، اون لینا بود که با رئیسم حرف زد و قانعش کرد اگه لینا نبود من الان بیکار بودم
گفتم: توی آزمون ورود به مرکز اطلاعات، توی مرحله ی مبارزه ی تن به تن من به لینا باختم. نزدیک بود حذف بشم ولی لینا عمدا خودش رو زمین زد تا مساوی بشیم.
شارلوت گفت: هر چقدر هم که آدم سرد و خشنی باشه، خودخواه نیست. هوای دور و بریاش رو داره و دل مهربونی داره.
گفتم: آره. بعد ادامه دادم: شارلوت ببین، من واقعا میخواستم یه اسلحه ی نو برات بگیرم برای همین اسلحه ات رو قایم کردم. نمیدونستم که فرداش چکاپ اسلحه داری. من واقعا متاسفم بابت اون روز
شارلوت گفت: اشکالی نداره مارتا. منم زیادی جدی گرفتم و سرت داد زدم. شرمنده
گفتم: آشتی؟
شارلوت گفت: باشه، آشتی!
https://eitaa.com/mafialover
#پارت۵۸
یه مدت که گذشت، شارلوت با کلافگی گفت: چرا اینقدر طولش میدن؟
صدای نعره ی یکی از نگهبان ها اومد. دو تا نگهبان دم در اتاق اطلاعات صدا رو شنیدن.
یکیشون بیسیمش رو در آورد و داد زد: نیروی پشتیبانی میخوایم، یه صدایی اومد!
و بدو بدو سمت در رفتن. شارلوت گفت: اوه، نه! بدبخت شدیم!
صدای نگهبان ها میومد که داد میزدن: اسلحه هاتون رو بندازید
شارلوت گفت: مارتا، تو برو به اتاق اطلاعات و بگو پشتیبانی نفرستن! منم میرم کمک اون دو تا
گفتم: باشه
شارلوت دوید سمت در و منم دویدم سمت اتاق اطلاعات. دستگاه تغییر صدا رو از کیفم در آوردم و یه بیسیم از روی زمین برداشتم و دستگاه رو روشن کردم و روی صدای یه مرد تنظیمش کردم و گفتم: گزارش اشتباهی بود، نیروی پشتیبانی نفرستید، یه موش بود!
صدای خنده اومد: ترسو ها. باشه نمیفرستیم ولی تله موش بخرین.
و دوباره خندیدن
هوووووف! خطر از بیخ گوشمون گذشت!
https://eitaa.com/mafialover