صدای خاموش قلبم در سکوت میتپد؛ سایهای از پشت لبخندِ سردِ روزگار به من میخندد و این غم به من شعر میآموزد. آشنایش کردهام و بر شانههایم مینشیند. وقتی مینویسم، واژهها از دل تاریک بیرون میزنند و خاموشیِ دنیا را آرام میسوزانند.
در انتظارِ سرانجامِ وداع من با جهان، شاید روزی در سکوتی آرام فرا رسد بیآنکه اندوهی نمایشی در کار باشد. آرام، همانگونه که غروب بر شانهی آسمان مینشیند. من خواهم بود و نفسی که کوتاهتر از همیشه میشود، نفسی که آهسته برمیخیزد و بیادعا فرو مینشیند، چنانکه شمعی در پایانِ شب، بیجدال با تاریکی خاموش شود؛ چنانکه قطرهای در آغوشِ موجهایِ دریا ناپدید میگردد.