صبح است و دلم هـــوای رویت کرده
تا شب چه کند، دلـی که خویت کرده
هر روز و شبـــم فقط تــو را میخواهد
جانم شـــدہ مست و قصد کویت کرده
تو که از وسعتِ دیوانگی هایم خبر داری
بگو کِی بی تو چشمِ خسته ام را خواب میگیرد؟
مرا از حال و احوالِ دو چِشمَت بیخَبَر نَگذار
که میترسم همین دلتنگیام ، پایانِ من باشد