بگذار ببوسمت ! بیهوده این معرکه را کِش نده . دلخوریای بوده ، آمده ، رفته . فراموشش کن . بچه که نیستیم . انگار هیچ نشده . گوش میکنی ؟ فراموشش کن . انگار تو فریاد نزدی . انگار من گریه نکردم .
دعوا نمکِ زندگیست. حالا بگذار ببوسمت .
مردگنده ! رفتهای توی قاب ؟ از من میترسی ؟ نترس . من دوستت دارم ، پس ترسناک نیستم .
نوارِ مشکی را از گوشهی قاب کنار بزن ، بیا بیرون . هزاربار نگفتم وقتی ناراحتی پشتِ فرمانِ ماشینِ لعنتیات ننشین ؟ لعنت به تو و ماشینت . هیچوقت به حرفم گوش نمیدهی . ببین با خودت چه کار کردی ! حالا تمامش کن . بیا بیرون ، شمع را فوت کن ، پوست خرما را شبیه همیشه جدا کن ؛ بگذار ببوسمت . لااقل برای آخرین بار . بعد برگرد توی قابت و هزارسال هم خواستی بیرون نیا .
| نوشته های ِنیمه شب |
-مغموم-
بگذار ببوسمت ! بیهوده این معرکه را کِش نده . دلخوریای بوده ، آمده ، رفته . فراموشش کن . بچه که نیس
:)))
بغض همراه با اشک و لبخندی بر لب*
همه چیز
در آخرین آدمی خلاصه می شود که در تنگنای شب به یاد می آورید
قلب شما آنجاست ...