لبانش میخندید؛
اما چشمانش چیز دیگری را میگفت ..
گویا غمی بزرگ را در خود مخفی کرده بود!'
ی چيزی کمه، نمیدونم چیه ولی خب کمه، ی تیکه از وجودم نيست، گمشده.
کجاست؟ سوال خوبیه.
احتمالا یا توی خاطراتی که توی قبرستون مغزم خاک کردم بوده و من نفهمیدم اون موقع نبودشو، شایدم دست یکی یادگاری مونده.