اما نیرویی او را وا میداشت بگریزد؛ به گوشهای، کنجی، جایی دور از شهر، جایی دور از آدمها.
اگه کسی رو دارید که موقع غذا خوردن، حین مسواک زدن، وقتی کتاب میخونید، وقتی محو یه فیلم شدین، موقع راهرفتن توی خیابون، وقتی هندزفری توی گوشتونه و آهنگ گوش میکنید، زمانی که خونه مرتب میکنید، حین چای نوشیدن، وسط حسابکردنِ خریدا و توی روزمرگیهای زندگی ازتون عکس میگیره؛ شما خوشبختید، بی قید و شرط.