-مغموم-
میگفت مثل مادربزرگایی مثل ننه جونا . وقتی یه چیزی میگی آدم دلش نمیخواد رو حرفت حرف بیاره .
میگفت :
حرف زدن باهات مثل ورق زدن کتاب مورد علاقم میمونه.
دیر که بجنبی زندگی تموم شده. اونی که دوسش داشتی رفته، رویایی که داشتی مرده. باد همه چی رو برده. دیر که بجنبی باختی، تویی که برنده بودی.
اکنون اگر در برابر من می شکستی، کدام تکهات مرا زخمی می کرد؟ کدام یک از ما شکسته تر می شد؟ کدامیک از ما واقعی بود؟ تو که بازتابِ هیولای من هستی، کداممان پیر تر بودیم؟