14.98M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📗داستان پاداش صلوات
فرشته ای که از محاسبه پاداش صلوات
#داستان
#قصه
#کودک
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
#مــــاه_مــــــهــر
🌷▶═🌸🌿☃️.══════╗
𝕁𝕠𝕚𝕟➲ @mah_mehr_com
#مــــــاهـ_مـــــــــهـر
8.89M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قصه
💠 جوجه گنجشکها را نجات بده
🔷 مناسب سن ۴ سال به بالا
💠 موضوع قصه: مهربانی امام رضا علیهالسلام با حیوانات
📎 #قصه
📎🔷🔸💠🔸🔷
@mah_mehr_com👈عضویت
26.13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📗داستان زیبای چغندر پربرکت
🦋لینک کانال« قصه گوی مهربان» :👇🌈
╔═════ஜ۩۞۩ஜ═════╗
◦•●◉✿ @mah_mehr_com ✿◉●•◦
╚═════ஜ۩۞۩ஜ═════╝
#داستان
#قصه
#کودک
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿
26.12M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📗داستان زیبای چغندر پربرکت
╔═════ஜ۩۞۩ஜ═════╗
◦•●◉✿ @mah_mehr_com ✿◉●•◦
╚═════ஜ۩۞۩ஜ═════╝
#داستان
#قصه
#کودک
9.14M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قصه
💠 حلما کوچولوی قهرمان؛ قسمت هفتم
🔷 مناسب سن ۴ سال به بالا
💠 موضوع قصه: ارزشهای اخلاقی و اهداف حرکت امام حسین علیهالسلام.
📎 #قصه
📎 #کودکانه
@mah_mehr_com👈عضویت
🍃 ﴾﷽﴿
🍃
#قصه
بچههای عزیز؛
قصهی کوچکترین شهید کربلا رو شنیدید؟!
بیاین تا براتون قصهاش رو تعریف کنم.
امام حسین(ع) و همسرشون حضرت رباب(س) به تازگی بچهدار شده بودند. از اونجایی که امام حسین(ع) خیلی اسم علی رو دوست داشت، اسم فرزند تازه متولد شدهاش رو گذاشت «علی اصغر» علیه السلام.
حضرت علی اصغر(ع) شش ماهه شده بود که پدر و مادرش به همراه اصحاب و یاران امام حسین(ع) وارد کربلا شدند.
میدونید بچه شش ماهه یعنی چه قدری؟!
یعنی هنوز خیلی کوچولو بود و شیرخواره بود و نیاز به مراقبت بیشتری داشت.🍼
مادر و خواهر برادرانش خیلی حواسشون به او بود. که توی گرما اذیت نشه، اگر تشنهاش شد زودی بهش آب بدن، تا گریه کرد بغلش کنن و براش لالایی بخونن تا زودی آروم بشه.
اما دشمنان امام حسین(ع) خیلی آدمای بد و ظالمی بودن، چون آب رو به روی امام حسین(ع) و یارانشون بستند.
چون دیگه توی خیمهها آبی نمونده بود، علی اصغر(ع) خیلی گریه میکرد.
پدرش هم که طاقت بیتابی و گریههای کودک شش ماهاش رو نداشت، فرزندش رو بغل کرد و به سمت دشمن آورد.
بعد هم علی اصغر(ع) رو روی دست بلند کرد و به دشمنان گفت:
شما با من دشمن هستید و میخواین من رو بکشین، این بچه چه گناهی کرده که از تشنگی دیگه بیحال شده؟!
اما دشمنان امام حسین(ع) قلب سیاهی داشتند اونا به کوچکترین فرزند امام حسین(ع) هم رحم نکردند و او را هم شهید کردند.
حضرت علی اصغر(ع) کوچکترین و مظلومترین سرباز امام حسین(ع) و شهید کربلا بود.💔
@mah_mehr_com👈عضویت
@koodakane_razaviمن_امام_سجاد_علیه_السلام_را_دوست_دارم.mp3
زمان:
حجم:
3.13M
🌸 بفرمایید #قصه
🍃 این قسمت "من امام سجاد علیهالسلام را دوست دارم"
🍬 این قصه رو همراه با فرزندتون #بشنوید .
@mah_mehr_com👈عضویت
14.48M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📗داستان جوجه تیغی که پشتش میخارید🦔
🦋قصه،شعر،کاردستی،بازی و....👇
#داستان
#قصه
#کودک
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿
╔═════ஜ۩۞۩ஜ═════╗
◦•●◉✿ @mah_mehr_com ✿◉●•◦
╚═════ஜ۩۞۩ஜ═════╝
6.07M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قصه توی ده شلمرود فلفلی مرغش تک بود
#قصه#قصه_گویی#حسنی#مرغ_حسنی#ده_شلمرود#کودکانه#قصه_کودک
🐓🐓🐓🐓🐓🐓🐓
╭┅───☆•°💙°•☆───┅╮ 🦋 @mah_mehr_com 🦋
╰┅───☆•°💙°•☆───┅╯
#قصه
♥️✨ کار خوب، بدون اسراف ✨♥️
بچه های خوب و مهربون می دونید اسراف چیه؟
اسراف کردن یعنی استفاده ی بیش از حد و نادرست از چیزهایی که در اختیارمون هست و اسراف کردن را خداوند بزرگ دوست ندارد...
طاها، شیر آب را باز کرده بود و وضو می گرفت. او می خواست همراه پدرش نماز بخواند. طاها شیر آب را زیاد باز کرده بود.
مادر طاها گفت: پسرم! وقتی وضو می گیری، مواظب باش اسراف نکنی.
طاها گفت: خیلی آب را باز کرده ای. این طوری آب هدر می رود.
طاها گفت: من برای وضو آب را باز کرده ام این که کار بدی نیست. بعد هم آب را بست.
مادر گفت: عزیزم! در کارهای خوب هم باید مواظب باشی که اسراف نکنی. یک بار پیامبر (ص)، مردی را در حال وضو گرفتن دید. مرد برای وضو بیش از اندازه آب مصرف می کرد، پیامبر (ص) از او خواست که اسراف نکند. او هم پرسید: مگر در وضو گرفتن هم اسراف هست؟
پیامبر (ص) فرمود: بله در هر کاری امکان اسراف وجود دارد.
@mah_mehr_com👈عضویت
بازی ابرها
مریم به آسمان آبی خیره شد. ابرها سوار باد این طرف و آن طرف میرفتند. انگار داشتند دنبال بازی میکردند. ظهر بود اما خبری از خورشید نبود. نفس محکمی کشید. بوی گلهای محمدی را حس کرد. به باغچه نگاه کرد. گلهای محمدی دور درخت انجیر را پر کرده بودند. چقدر باغچه با این گلها زیبا شده بود. یاد تابلوی نقاشی داییاش افتاد. دایی همیشه این منظرههای زیبا را روی بوم و کاغذ میکشید.
مریم آهی کشید و زیر لب گفت: «کاش میشد من هم مثل دایی این منظره زیبا را نقاشی کنم»
از پنجره فاصله گرفت. به دفتر نقاشی و مدادرنگیهایی که دایی برایش خریده بود خیره شد. دفتر و مدادها روی میز بودند. یاد حرف دایی افتاد:«من مطمئنم اگر تلاش کنی یه نقاش بزرگ میشی"
نگاهی به جای خالی دستهایش کرد. کنار خوابالو روی تخت نشست. خوابالو با آن چشمهای تیلهای نیمه بازش به مریم نگاه میکرد. خوابالو را بوسید و گفت:«کاش دست داشتم خوابالو، اگر دست داشتم یک تابلوی نقاشی زیبا میکشیدم، مثل تابلوهای دایی»
قطرههای اشک روی گونهی سفید مریم سُر خورد. کنار خوابالو دراز کشید. پتو را بین انگشتان پایش گرفت و بالا کشید. خوابالو را با کمک پاهایش بغل کرد. این چند روز چندبار سعی کرده بود با انگشتان پایش نقاشی بکشد. انگشت پایش هنوز کمی درد میکرد. چشمانش را بست.
یک دفعه از جا پرید و گفت:"بازم تلاش میکنم»
پتو را با پایش کنار زد. به طرف میز و دفتر نقاشی رفت. دفتر و مدادرنگیها را با کمک لبهایش برداشت و روی زمین گذاشت.
با انگشتان پا آن را باز کرد. به صفحهای که دیروز خط خطی کرده بود نگاه کرد. خط خطیها شبیه یک خرس شده بودند. چشمانش برق زد. مداد قهوهای را برداشت و لای انگشتانش گذاشت. دور خطها را پررنگ کرد. مداد از لای پایش سُر خورد. خط پررنگی کنار خرس افتاد. مریم ابروهایش را توی هم کرد. کمی فکر کرد. مداد را دوباره لای انگشتانش گذاشت. یک خط دیگر کنار خط پررنگ کشید. مداد قهوهای کمرنگ را برداشت. تن خرس را به آرامی رنگ زد. مداد سبز برداشت و بالای درخت یک دایره کشید. به نقاشی نگاه کرد.
صدای رعد و برق را شنید. به طرف پنجره رفت. به ابرها نگاه کرد. باران باغچه را خیس کرده بود.
#باران
#قصه
@mah_mehr_com👈عضویت