سکوت بود؛ سکوتِ مدفون در استخوانهایِ تاریخ. حقیقت، چون فشاری که در ژرفایِ زمین میتراود، آرام اما ویرانگر، راه میگشود. دوربین، نه برای ثبت کردن، که برای تحملِ این وزن، گشوده بود. وزشی سرد کنار گوشم نجوا کرد: "قلم را در جانِ سکوت فرو کن. حقیقت، در استخوانهایِ تاریخ، فشرده است."
...
لایههایِ سکوت، حقیقت را خُرد میکردند. اما نه، این دوربین، این عصارهیِ فشردهیِ روایت، تسلیمِ این نیستی نمیشد.
دکمه شاتر را با تمامِ توان میفشارم. حقیقت، چون وزنی که از شکافِ وجود میریزد، رخ نمود.
لنز های دوربین مانند لبهایم به هم فشرده شدند و جای قلم در دستم محکمتر شده بود.
حالا آماده بودم برای ثبت روایتی که قرار بود پردهی پنجرهی جلوی دیدگان بی وجدانها کنار برود، تا شاید بعضی ها تکانی به خود بدهند و دنیا بیشتر از این جهنم نشود
#خبرنگار !
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اهای خانوم سخنگوی دولت :
سرباز نظام شهید شده . . .