هدایت شده از یادداشتهای یک دانشجو 🇮🇷
ساعت ۸:۸دقیقه صبح بود، شبی که ثانیه ثانیهاش جانمان را گرفت تا به آن ساعت برسد.
شبی که هرچه دعا بلد بودیم را خواندیم.
شبی که ۷٠مرتبه حمد خواندیم بلکه مرده زنده شود.
شبی که حتی شایعات هم برایمان میشد خبر معتبر.
و شبی که هزار و یک داستان را در خودش جا داد.
حالا ساعت ۸:۸ دقیقه صبح روز میلاد امام رضا جانمان است آن ساعتی که تلویزیون برای اولین بار از حرم امام رضا«ع» پایان خدمت آیت الله ابراهیم رئیسی را اعلام کرد.
آن ساعتی که خادم حرم بغض کرده بود و دقیقه بعد صدای گریه زائران آقا بلند شد.
آن ساعتی که نشان داد خادم الرضا که باشی امام رضا«ع» به استقبالت میآید.
و ساعتی که روزی به وقت انتقام خادم الرضا خواهد بود.
#خادم_الرضا
#حاج_آقا_هارداسان
مَهدآ
"تدی" کوچولویم را که لحظاتی قبل از دست محبوبی به دستم رسیده بود، میگذارم روی پایم. با این ژستی که گرفته، خنده ام میگیرد و او هم چشمکی میزند به جای جواب خنده ام.
مظلومانه نگاهم میکند، با آنکه چشمهایش سویی ندارد، اما من اورا گرفته ام زیر ذره بین!
دلم به حالش میسوزد که هیچکس درکش نمیکند، شاید حتی نگاهش هم نکنند بعضی ها؛ بعضی ها از کنارش فقط رد میشوند و فکر نمیکنم کسی پیدا شود که لبخند هایش را ببیند، ذوق کردن هایش را وقتی تو ذوق میکنی و چشمک زدن هایش در هنگام کش آمدن لبهایت!
در آغوش میگیرمش و میبویمش.
بوی انار و هل میدهد. شاید هم فقط من این بو را احساس کنم.
رو کرد به من و وقتی انتظارش را نداشتم پرسید: تو برای من چه میکنی؟
جا خوردم! اصلا انتظار این یکی را نداشتم.
گفتم : من؟
گفت: خود خودت!
گفتم :شاید بتوانم بشوم مامن دردهایت.
وقتی آرام آرام اشک میریزی و کسی هیچ وقت نمیفهمدت، قول شرف میدهم در تک تک سلولهایت رخنه کنم و دردت را بکشم بیرون...
شاید بتوانم در آن موقع که نیاز به آغوشی باز دارم برای دلتنگی هایم، روی تو حساب غیر دفتری باز کنم و بی حساب بگیرمت به باد تماشا
شاید بتوانم نجاتت بدهم از دنیایی که هیچکس در آن حرف دیگری را نمیفهمد.
شاید بتوانم درد دیگری را روی تخته سیاه برایت بنویسم و کلمات رنج و سختی و عشق را برایت هجی کنم
نگاهش هنوز سوال دار بود، که صدای داد راننده مرا به خود آورد : خانم اینجا ایستگاه آخرههاااا. شتابزده پياده شدم و تدی را آویزانش کردم به گوشهی زیپ قلبم. شاید روزی دوباره با او گفت و گو کنم و دردهایم را بریزم روی میز، تا او یکی یکی بر دارد و تبدیلش کند به جوانه ها...
✍ف.ر
#ر_پ
#تدی
هدایت شده از قهوه تلخ؛🇵🇸🇮🇷
هرچی بزرگتر میشم بیشتر میفهمم چرا بعضی از مردم یک دفعه ناپدید میشن و یک زندگی شخصی و ساکت رو انتخاب میکنن.
هدایت شده از سلاطین دهه هشتادونود🇮🇷
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-رپ گوش میدی؟
+اگ مُجال خونده باشه یِس👍🏽
نماهنگ هارداسان.mp3
زمان:
حجم:
2.9M
هارداسان یعنی کجایی؟ مرد میدان هارداسان؟
ای دل غمگین و ای لب های خندان هارداسان؟
😭