این اتفاق این بوده:
یه روز پادشاه که میبینه همه دارند از
دلاکی خوبِ نصوح تعریف میکنند به دخترش
پیشنهاد میده که برای حموم بره حمومی که
نصوح توش کار میکنه!
زمانی که شاهزاده تو حموم بود گوشواره مرواریدش
گم میشه و دستور میده درِ حموم بسته بشه
و همه توسط مامورین بازرسی بشن..
واسه همین بهش شک میکنه
در همون حین که مامور داره میره سمت نصوح...
نصوح یک توبه واقعی و از ته دلش کرد
و قول داد هرگز دیگه به گناه برنگرده
بعد از این که نصوح لطف خدا به خودش رو دید
برای همیشه از اون شهر رفت تا به عبادت مشغول بشه
برای جبران گناه هاشم تمام ثروتی رو که
از راه دلاکی به دست آورده بود بین فقرا تقسیم کرد
خلاصه که پس از مدت ها نصوح تو همون نقطه ای که زندگی می کرد، با حفر چاه و آباد کردن اونجا روستایی درست کرد و جایگاه
والای اجتماعی نزد همه پیدا کرد..