وقتایی که میرم گلزار شهدا
یه سر هم میرم قبرستون
فقط به قبرها نگاه میکنم
نوشتههاشونو میخونم
با خودم میگم ببین!
تهش جات ایستاد...
نیم متر زمین...
این بغل،گلزار شهداست
دست خودته اینور خاکت کنن یا اونور!
از شهید محمودرضا بیضایی پرسیدن اینجا که پلیس نیست،چرا کمربند میبندی؟!
جواب داد:
میدونی چقدر تلاش کردم که با تصادف نَمیرم؟(:
شهدا تافتهی جدا بافته نبودن..
تلاش کردن..
خواستن..
خدا به اندازهی تلاش آدم بهش پاداش میده :)
وجودی که میتونه فدایِ راهی بشه که تهش به امام زمان و نگاه حضرت مادر و سوگولیِ خدا شدن ختم میشه،
چرا فدایِ یه نفس طمعکار بشه...
همش حرف حاج قاسم توی گوشم میپیچه که میگفت:
رستگار شدم،من رسیدم،من بُردم..
بچهها
رستگار نشدن خیلی ترسناکه!
رقص جولان بر سر میدان کنند
رقص اندر خونِ خود مردان کنند..
مَرد باشیم !
از اون مَردهایی که تو خونِ خودشون دست و پا میزنن و ارباب میاد سرشونو به دامن میگیره :))
آخ که چقدر شیرینه این لحظه :)