فرض کن الان هم گذرنامهت جور شده
و هم هزینه رو خدا جورش کرده و هم بلیت
گرفتی و قراره مثلا دو، سه روز دیگه عازم باشی:)
از الان به تب و تاب افتادی..
عکس پروفایلت رو عوض میکنی و تو
بیو مینویسی عازم کربلام!
میری لیست لوازمی رو که قراره ببری مینویسی
و به هر کی میرسی تعریف میکنی
که قراره برای اولین بار بری کربلا..
بالاخره روز سفر میرسه..
با همه اعضای خانواده شروع میکنی به
خداحافظی کردن و به همشون تک تک قول
میدی که براشون سوغاتی میاری!
دمِ رفتن اشکت میگیره و یکی از اعضای خانواده
به شوخی بهت میگه جمع کن خودتو مگه
میخوای بری سفرِ قندهار :))
چه با هواپیما چه با اتوبوس
چه دیدن فرودگاه نجف، چه گذر از مرز مهران..
به کویِ یار رفتن سینه خیزشم قشنگه:)♥️
تا خود نجف مداحی گوش میدی..
+قدم قدم با یه عَلم..♡
بالاخره یکی میگه الحمدلله رسیدیم نجف
و از شدت شوق ته دلت خالی میشه..
خستگی سفر بدجوری بدنت رو خسته کرده..
ولی عشق دیدن ایوون نجف خستگی رو
از تنت بیرون میکنه و راه میفتی..
یهو وسط شلوغیا چشمت میفته به گنبد باباعلی❤️
همونجا یه لحظه وایمیستی و دست رو سینه میزاری
بعد باز دوباره با لبخند روی لب راه میفتی..
+اُدخلو ها بِسلامِ آمنین!
رسیدی خونه پدری..
تو دلت میگی دم اون کسی که گفت
ایوون نجف عجب صفایی دارد، گرم!
با عشقی دیوانه وار به مولا
میری سمت انگورِ ضریحش:))
مدیر کاروان میگه دو روزی نجف هستیم..
یه روزشو میری مسجد کوفه
فرداشم وادی السلام
وقتی محل ضربت خوردن امام علی رو میبینی
دلت میخواد ده ها سال بشینی و فقط برای
غربت مولا گریه کنی..