قلبش آنقدر سنگین شده بود که میخواست آن را جایی جا بگذارد و بدون هیچ احساسی،بدون هیچ احساسی به زندگی ادامه دهد .
لب باز مگیر یک زمان از لب جام
تا بستانی کام جهان از لب جام
در جام جهان چو تلخ و شیرین به هم است
این از لب یار خواه و آن از لب جام
|حافظ|
با عشق روان شد از عدم مرکب ما
روشن ز شراب وصل دائم شب ما
زان می که حرام نیست در مذهب ما
تا صبح عدم خشک نیابی لب ما..(:
|مولانا|