از چیزهای کوچک
در زندگیتان لذت ببرید
چون روزی به گذشته
نگاه میکنید و متوجه میشوید
آنها چیزهای بزرگی بودهاند...💕🍓
صبحتون پر انرژیییی
بریم دانشگاه که کلی کار دارم😁
[مهداگراف]
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خب آدم قندش میوفته باید یه چیزی بخوره😁🍏🍇
[مهداگراف]
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اومدم خوابگاه کوثر و اینا😂
به تمیزی عکساش تو کانالش دقت نکنین، اینجا همینقد بهم ریختس🤣
[مهداگراف]
حدودا ۱۸-۱۹ ساله بودم که حاج آقای مسجدِ محل یه شب خانوما رو جمع کرد و گفت:
رزمنده ها لباس ندارن و خلاصه یه سری کارای تدارکاتی رو خواست که ما انجام بدیم!
من و چند تا از خواهرا که پزشکی می خوندیم، پیشنهاد دادیم برای جبران نیروی پرستاری بریم بیمارستانای صحرایی🏩
ما چمدونو بستیم و راهی 🚌 جنوب شدیم
من تصور درستی از واقیعت جنگ 💣 نداشتم، کسی هم برای من توضیح نداده بود و این باعث شد که یه ساک دخترونه 🛍 ببندم شبیه مسافرت های دیگه و عضو جدانشدنی از خودم رو بذارم تو ساک؛ یعنی بیگودی هام 😶 و چند دست لباس و کرِم دست و کلی وسایل دیگه ...
غافل از اینکه جنگ، خشن تر از اینه که به من فرصت بده موهامو تو بیگودی بپیچم 🤭 یا دستمو کرم بزنم...
به منطقه جنگی و نزدیک بیمارستان رسیدیم...
نمیدونم چطور شد که ساک من و بقیهٔ خواهرا از بالای ماشین افتاد و باز شد و به دلیل باد شدیدی 🌪 که تو منطقه بود، محتویاتش خارج شد و لباسا و بیگودی های من پخش شد تو منطقه 😰
ما مبهوت به لباسامون که با باد 🌬 این ور و اون ور میرفتن نگاه می کردیم؛ برادرا افتادن دنبال لباسا 😱 و ما هم این وسط خجالت زده 😥
برادرا بعد از جمع کردن یه کپه لباس اومدن به سمت ما، دلمون می خواست انکار کنیم😣
اما اونجا جنس مونثی نبود جز ما سه نفر که تو اون بیابون وایساده بودیم 😑
بیگودی هام دست یه برادر دیگه بود و خانما اشاره کردن که اینا بیگودی های خواهر کاتبیه 😂
از اون لحظه که بیگودی ها رو گرفتم، تصمیم گرفتم اونا رو منهدم کنم...❌😤
شب تو کیسه انداختم و پرت کردم پشت بیمارستان
صبح یکی از برادرا اومد سمتم با کیسه بیگودی
گفت در حال کشیک بودن که این بستهء مشکوک رو پیدا کردن
یه کسایی گفتن بیگودی های خواهر کاتبیه 😮
شب که همه خوابیدن، تصمیم گرفتم چال کنم 🕳 پشت بیمارستان صحرایی
چند روز بعد یکی از برادرا گفت: ما پشت بیمارستان خواستیم سنگر بسازیم زمین رو کندیم، اینا اومده بالا
گفتن اینا بیگودی های خواهر کاتبیه 😐
و من هر جور این بیگودی های لعنتی رو سر به نیست میکردم، دوباره چند روز بعد دست یکی از برادرا می دیدم که داره میاد سمتم🏃♂️
خواهر کاتبی🗣
خواهر کاتبی🗣
بیگودی هاتون… 😂😂😂😂😂
[مهداگراف]
میان استخوان های خرد شده ایم،
اما امید تقلا میکند برای روییدن🌝✨
صبحتون بخیر 🥨
ما داریم با کوثر میریم جلسه شهرجو😁
[مهداگراف]
بحث سر اینه پول برای توعه یا تو برای پولی؟
پول درمیاری که زندگی کنی یا زندگی میکنی که پول دراری!؟💰
فکر کن بهش.🤌
[مهداگراف]
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📍امروز رفته بودیم جلسهی منتورینگ با معاون شهردار اصفهان 🤌
این روزا آدما بدیاشونو زیاد از حد به روم میارن 🌝
بد بودن کار سختی نیست!😃
این اصلا سخت نیست که به بهونهی مشکلاتت بشینی رو زمین و بزنی تو سر خودت و تازه دیگرانم به یه نحوی اذیت کنی...🧐
خلاصه که
نقاب دائمی واسه قوی بودن و پر انرژی بودن و خوشحال بودن و البته حفظ خوبیهای درونم، سخته، آره حتی خستهکننده هم هست چون بقیه تصور کوه ازت دارن 🗻
اما من میرم گلستان شهدا
یه گوشه کناری با یه چکش این کوه رو میشکنم و بعدم بلند میشم خاک رو زانو هامو میتکونم 👀
اخه فاطمه نمیشینه!
خسته میشه...
اما تا روزی که به چیزی که میخواد نرسه،
تموم نمیشه.🤍🐚
[مهداگراف]
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🧸🎈
شاید زندگی همین باشد...
سقوط و پرواز؛ خستهبودنو دوبارهبرخاستن؛
ناامید شدن ولی ادامه دادن؛
درمیان بغضها خندیدن و درمیان خندهها گریستن؛ ولی مطمئن باشید؛ اضطراب میگذرد
و خداوند همهچیز را به روشی زیبا جبران
خواهد کرد، بهخدا توکل کن و ناامید نشو...🤍
[مهداگراف]