eitaa logo
مهداگراف 🎓
7.6هزار دنبال‌کننده
4.8هزار عکس
1.4هزار ویدیو
4 فایل
ترکیبات مهداگراف:انرژی+انگیزه+حس خوب👻 -رسالت ما امید است و امیدآفرینی🫂 -دانشجوی علوم‌سیاسی دانشگاه اصفهان👩‍🎓 -گوینده، صدابردار، عکاس؟!📸🎙 کپی و ایده گرفتن از کانال؟ اصلا راضی نیستم!❌ تبلیغات✨️🤝 https://eitaa.com/joinchat/1851917132Cf43b9d9499
مشاهده در ایتا
دانلود
داستان بیگودی های خواهر کاتبی رو قبلاً گذاشته بودم ولی خالی از لطف بود که تو زمان جنگ دوباره نذارم براتون👀🧵مهداگراف
قسمت اول بیگودی‌های خانوم کاتبی😁 ‌‌حدودا ۱۸-۱۹ ساله بودم که حاج آقای مسجدِ محل یه شب خانوما رو جمع کرد و گفت: رزمنده ها لباس ندارن و خلاصه یه سری کارای تدارکاتی رو خواست که ما انجام بدیم!🤝 من و چند تا از خواهرا که پزشکی می خوندیم، پیشنهاد دادیم برای جبران نیروی پرستاری بریم بیمارستانای صحرایی🏩 چمدونو بستیم و راهی 🚌 جنوب شدیم... من تصور درستی از واقعیت جنگ 💣 نداشتم، کسی هم برای من توضیح نداده بود و این باعث شد که یه ساک دخترونه 🛍 ببندم شبیه مسافرت های دیگه و عضو جدانشدنی از خودم رو بذارم تو ساک؛ یعنی هام😶 و چند دست لباس و کرِم دست و کلی وسایل دیگه... غافل از اینکه جنگ، خشن تر از اینه که به من فرصت بده موهامو تو بیگودی بپیچم🤭 یا دستمو کرم بزنم... به منطقه جنگی و نزدیک بیمارستان رسیدیم... نمیدونم چطور شد که ساک من و بقیهٔ خواهرا از بالای ماشین افتاد و باز شد و به دلیل باد شدیدی 🌪 که تو منطقه بود، محتویاتش خارج شد و لباسا و بیگودی های من پخش شد تو منطقه 😰 ما مبهوت به لباسامون که با باد 🌬 این ور و اون ور میرفتن نگاه می کردیم؛ برادرا افتادن دنبال لباسا 😱 و ما هم این وسط خجالت زده... 😥😬 •مهداگراف
قسمت دوم بیگودی‌های خانوم کاتبی😌 برادرا بعد از جمع کردن یه کپه لباس اومدن به سمت ما، دلمون می خواست انکار کنیم😣 اما اونجا جنس مونثی نبود جز ما سه نفر که تو اون بیابون وایساده بودیم 😑 بیگودی هام دست یه برادر دیگه بود و خانما اشاره کردن که اینا بیگودی های خواهر کاتبیه 😂 از اون لحظه که بیگودی ها رو گرفتم، تصمیم گرفتم اونا رو منهدم کنم...❌😤 بنابراین شب تو کیسه انداختم و پرت کردم پشت بیمارستان! صبح یکی از برادرا اومد سمتم با کیسه بیگودی و گفت در حال کشیک بودن که این بسته‌ی مشکوک رو پیدا کردن؛ یه کسایی گفتن بیگودی های خواهر کاتبیه 😮😂 دوباره یه شب که همه خوابیدن، تصمیم گرفتم بیگودی‌ها رو چال کنم 🕳 پشت بیمارستان صحرایی🥸 چند روز بعد یکی از برادرا گفت: ما پشت بیمارستان خواستیم سنگر بسازیم زمین رو کندیم، اینا اومده بالا؛ گفتن اینا بیگودی های خواهر کاتبیه 😐😶😂 و من هر جور این بیگودی های لعنتی رو سر به نیست میکردم، دوباره چند روز بعد دست یکی از برادرا می دیدم که داره میاد سمتم و میگه:🏃‍♂️ خواهر کاتبی🗣 خواهر کاتبی🗣 بیگودی هاتون… 😂😂😂😂😂 ‌ •مهداگراف
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
انگیزشی از زبان سید حسن نصرالله ⛅️مهداگراف
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و این انقلاب هنوز هم با خون ادامه دارد...🥲💔 📍شهدای غیور اصفهان •مهداگراف
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آخه تو به من بگو: مگه میشه برای اون پاتریک سر مزار نَمُرد؟! 🙂 •مهداگراف
دعای امروز من برای تو : ‹چشیدنِ مزه‌ی رسیدن، حالا به هرچی که می‌خوای.🎣 ›مهداگراف