eitaa logo
طب اسلامی شاکران
12.4هزار دنبال‌کننده
3هزار عکس
2.3هزار ویدیو
219 فایل
من مهدی شیروانی (شاکران) هستم نویسنده کتابهای طب اسلامی در ۴ جلد تو این کانال چی یاد میگیرید؟👇 🔰 آگاهی از نسخه های ساده خانگی 💚 مزاج شناسی و داروشناسی 🔰 آگاهی از اخبار طب اسلامی سنتی ✅ مشاوره و ثبت نام کلاس های طب اسلامی @Shakeran_sapurt
مشاهده در ایتا
دانلود
🔹 در احوالات مرحوم آیت‌الله العظمی سید نورالدین حسینی شیرازی (که حدود شصت قبل رحلت کرده‌اند) شنیدم که هر سی شبِ در مجلسی شرکت می‌کرد و وقتی شب از نیمه می‌گذشت، وارد نماز شب می‌شد و در قنوت نماز وَتر، را از حفظ، در سه ساعت، ایستاده و با اشک می‌خوانْد. 🔹 اگر كسي ۳۰ شب دعاي ابوحمزه را خواند، كم‌كم آن احساس كه در اين دعا موج می‌زند، در روحش پيدا می‌شود. 🔹 اگر انسان مداومت کند، اين حالات، آرام آرام در او شکل می‌گيرد که از مناجات و دعا ببرد و آن چيزي را که معصومين(ع) می‌خواستند به انسان بفهمانند، کم‌کم بفهمد و طعم دعا را بچشد. 🔹 اگر كسي بخواهد واقعا بشود اين کار لازم است. و الا انسان متحوّل نمی‌شود و موجي در او ايجاد نمی‌شود و كِشتی آدم راه نمی‌افتد تا ديگران را سوار كند. ☑️ @mirbaqeri_ir
بنام خدای طبیب 🌹برگزاری دو دوره گیاه شناسی و دارو شناسی طب اسلامی سنتی در ماه مبارک رمضان 🌹فقط ویژه افرادیکه دوره مقدماتی را گذرانده باشند 1️⃣دوره دارو شناسی مرحله اول 10 ساعت تدریس داروهای مرکب در طب اسلامی 👌مدرک فنی حرفه ای 150 هزار در صورت تقاضا 👌هزینه کلاس هر ساعت5 هزار جمعا 50 هزار ------------------------------------------------- 2️⃣دوره مفردات گیاهی مرحله اول 10 ساعت مقدماتی 👌مرحله اول: تدریس مباحث پایه شناخت و تجویز داروها 👌هزینه کلاس هر ساعت 5 هزار تومان جمعا 50هزار ❌امکان تسویه تاپایان دوره ده روزه 👌مدرک فنی حرفه ای در صورت تقاضا 150000 ✅برگزاری دو دوره باهم میباشد. ✅ عصرها 4 تا 6 (البته مقداری از این دوره دوسال پیش تدریس شده که دوباره تکرار خواهد شد) 🌹بخشی از هزینه کلاس مربوط به اجاره مکان و هزینه های جانبی مربوط به آن میباشد.🌹 😳 محدودیت ثبت نام 10 نفر برای بازدهی بیشتر 📚زمان از روز سه شنبه 9 اردیبهشت هر روز (غیر از ایام تعطیل) ✅ثبت نام با ارسال پیامک به شماره 09132729557 یا آیدی @mahditeb313 ✅فیش واریزی رو نزد خود نگه دارید و به مسوول ثبت نام در کلاس تحویل دهید 5041721080086615 بانک رسالت به نام مهدی شیروانی
📚سرفصلهای مرحله اول تدریس دوره گیاه شناسی فصل اول: در بيان دوا و غذا و ذو الخاصيه و مركب القوى و فادزهر و سم و دواى مسهل و ملين و اقسام هر يك‏ فصل دويّم: در بيان مركب القوى و ذو الخاصيه و تأثير هر يك از اينها فصل سيّم: در بيان مزاج و اقسام امزجه و معرفت درجات آنها فصل چهارم: در بيان طرق معرفت امزجه ادويه و اغذيه به تجربه و قياس‏ فصل پنجم: در بيان سبب اختلاف اقوال اطبا در ماهيت و خواص ادويه‏ فصل ششم: در بيان طريقه اخذ ادويه و حفظ و حضانت آنها فصل هفتم: در بيان اعمار بعضى ادويه مفرده بالاجمال‏ فصل هشتم: در بيان آداب طعام خوردن و آب نوشيدن و اطعمه‏اى كه جمع آنها با هم مناسب نيست‏ فصل نهم: در بيان احراق ادويه و تحميص و تشويه و قلى و تدبير و غسل و احكام آنها و دستور آشاميدن چوب چينى و عشبه و صاصفراس و شجرة النبى و كياكو و شير شتر و شير بز و شير الاغ و لبن النساء و فادزهر و دوغ و ماء الشعير و ماء القرع و ماء الخيار و غيرها و اتخاذ و صنايع بعض اشيا فصل دهم: در بيان معرفت افعال و صفات ادويه مفرده و اسامى آنها به ترتيب حروف تهجّى‏ فصل يازدهم: در بيان بعضى اصطلاحات طبيه متداوله‏ فصل دوازدهم: در بيان اوزان طبّيه و هنديه و اهل ايران و زيلى‏ فصل سيزدهم: در بيان بعض امور متعلقه به نجوم و طبيعيات‏
🦠آمار کرونا در هند 🔓اگر داستان کرونا راست باشه تا الان باید کوه جنازه در کشور هند انبار شده باشه 🔓هند با جمعیت یک میلیارد و سیصد و پنجاه ملیون نفری عنوان دومین کشور پرجمعیت جهان را به خود اختصاص داده. 🔓این در حالی است که هند در همسایگی کشور مبدء کرونا است و مرز مشترک کسترده ای با چین دارد. 🔓و از طرفی سطح بهداشت در کشور هند بسیار ناقص و پایین است. 🔓همچنین تراکم جمعیت و روابط اجتماعی نزدیک میتواند تعداد کشته های کرونایی این کشور را ملیونی کند ⤵️اما کشور هند تنها ۸۰۰ نفر کشته ی کرونایی دارد 👌این هم یکی دیگه از دم خروس های کرونا است که بیرون زد
11.39M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مجموعه فايلهاي صوتي انجمن سبك زندگي موضوع: ضرورت مصرف نمك ثبت نام مجازي دوره مقدماتي طب برتر اسلامي جهت اطلاع از نحوه و جزئيات ثبت نام عدد ١را به شماره زير ارسال كنيد ٠٩١٣٩٧٤٥٧٦٦ يا به آي دي زير : @A_dminstore
💥 درک ظلمت و غربت «قبر» در همین دنیا، با دعای «مومن در همین دنیا، در ماه رمضان با دعای امام سجاد(ع) سیر می‌کند و واقعاً وارد می‌شود: «أَبْکیٖ لِظُلمةِ قبری...»؛ واقعاً آن را می‌بیند، سِیرش را در می‌بیند و در همان سحر ماه رمضان از مُنَقّا می‌شود؛ «اَللّهم لک الحمد علی ما نَقَّیتُ مِنَ الشرک قلبی...»؛ این چیزی که ما باید به آن برسیم، همین است. این را انسان باید در این دنیا بفهمد، اگر نفهمید در قبر به او می‌فهمانند!»
💥 شهید مطهری حقيقتاً بود. 💥 اگر يک پيدا کرديد، بايد به هر قيمت که شده، ملازمش بشويد. «شهید مطهری حقيقتاً بود. بخش زیادی از عمرش را برای تعلم گذاشته بود. هر کجا استاد خوبي پيدا کرده بود، از کنار اين استاد نگذشته بود. خيلي‌ها را ديدند، پاي درسش هم نشستند، اما پنج شش نفر استفاده کردند. بقيه هر کدام يک خوشه‌اي چيدند و رفتند. اين را توجه داشته باشيد اگر مي‌خواهيد به جايي برسيد، اگر يک پيدا کرديد، بايد ملازمش بشويد به هر قيمت شده. البته این کار، لوازم دارد. بعضي‌ها _ من دیده‌ام_ مدام مي‌روند اصرار مي‌کنند. اصرار به درد نمي‌خورد! آدم بايد پيدا کند. اگر تهيأ پيدا شد، آن خودش دنبال شاگرد مي‌گردد. اگر تهیائی ديد، او بيشتر دنبال شاگرد مي‌گردد که علمش را برساند.» @mirbaqeri_ir
💠اتفاقی جالب در تفحص یک شهید... خوندی و دلت شکست اشک ازچشمات سرازیر شد التماس دعا...😢💔 🔹شهیدی که قرض ها و بدهی تفحص کننده خود را ادا کرد .... 🔹شهید سید مرتضی دادگر🌷 🔹می گفت : اهل تهران بودم و عضو گروه تفحص و پدرم از تجار بازار تهران..... 🔹علیرغم مخالفت شدید خانواده و به خاطر عشقم به شهداء حجره ی پدر را ترک کردم و به همراه بچه های تفحص لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص) راهی مناطق عملیاتی جنوب شدم.... 🔹یکبار رفتن همان و پای ثابت گروه تفحص شدن همان.... بعد از چند ماه ، خانه ای در اهواز اجاره کردم و همسرم را هم با خود همراه کردم.... 🔹یکی دو سالی گذشته بود و من و همسرم این مدت را با حقوق مختصر گروه تفحص میگذراندیم.... سفره ی ساده ای پهن می شد اما دلمان ، از یاد خدا شاد بود و زندگیمان ، با عطر شهدا عطرآگین... تا اینکه.... 🔹تلفن زنگ خورد و خبر دادند که دو پسرعمویم که از بازاری های تهران بودند برای کاری به اهواز آمده اند و مهمان ما خواهند شد... آشوبی در دلم پیدا شد... حقوق بچه ها چند ماهی می شد که از تهران نرسیده بود و من این مدت را با نسیه گرفتن از بازار گذرانده بودم ... نمی خواستم شرمنده ی اقوامم شوم.... 🔹با همان حال به محل کارم رفتم و با بچه ها عازم شلمچه شدیم.... 🔹 بعد از زیارت عاشورا و توسل به شهدا کار را شروع کردیم و بعد از ساعتی استخوان و پلاک شهیدی نمایان شد.... 🔹شهیدسیدمرتضی‌دادگر...🌷 فرزند سید حسین... اعزامی از ساری... گروه غرق در شادی به ادامه ی کار پرداخت اما من.... 🔹استخوان های مطهر شهید را به معراج انتقال دادیم و کارت شناسایی شهید به من سپرده شد تا برای استعلام از لشکر و خبر به خانواده ی شهید ، به بنیاد شهید تحویل دهم..... 🔹قبل از حرکت با منزل تماس گرفتم و جویای آمدن مهمان ها شدم و جواب شنیدم که مهمان ها هنوز نیامده اند اما همسرم وقتی برای خرید به بازار رفته بود مغازه هایی که از آنها نسیه خرید می کرد به علت بدهی زیاد ، دیگر حاضر به نسیه دادن نبودند و همسرم هم رویش نشده اصرار کند.... 🔹با ناراحتی به معراج شهدا برگشتم و در حسینیه با استخوانهای شهیدی که امروز تفحص شده بود به راز و نیاز پرداختم.... 🔹"این رسمش نیست با معرفت ها... ما به عشق شما از رفاهمان در تهران بریدیم.... راضی نشوید به خاطر مسائل مادی شرمنده ی خانواده مان شویم.... " گفتم و گریه کردم.... 🔹دو ساعت در راه شلمچه تا اهواز مدام با خودم زمزمه کردم : «شهدا! ببخشید... بی ادبی و جسارتم را ببخشید... » 🔹وارد خانه که شدم همسرم با خوشحالی به استقبال آمد و خبر داد که بعد از تماس من کسی درب خانه را زده و خود را پسرعموی من معرفی کرده و عنوان کرده که مبلغی پول به همسرت بدهکارم و حالا آمدم که بدهی ام را بدهم.... هر چه فکرکردم ، یادم نیامد که به کدام پسرعمویم پول قرض داده ام.... با خودم گفتم هر که بوده به موقع پول را پس آورده... 🔹لباسم را عوض کردم و با پول ها راهی بازار شدم.... به قصابی رفتم... خواستم بدهی ام را بپردازدم که در جواب شنیدم : 🔹بدهی تان را امروز پسرعمویتان پرداخت کرده است... به میوه فروشی رفتم...به همه ی مغازه هایی که به صاحبانشان بدهکار بودم سر زدم... جواب همان بود....بدهی تان را امروز پسرعمویتان پرداخت کرده است... گیج گیج بودم... مات مات... خرید کردم و به خانه بر گشتم و در راه مدام به این فکر می کردم که چه کسی خبر بدهی هایم را به پسرعمویم داده است؟ آیا همسرم ؟ 🔹وارد خانه شدم و پیش از اینکه با دلخوری از همسرم بپرسم که چرا جریان بدهی ها را به کسی گفته .... با چشمان سرخ و گریان همسرم مواجه شدم که روی پله های حیاط نشسته بود و زار زار گریه می کرد.... 🔹جلو رفتم و کارت شناسایی شهیدی را که امروز تفحص کرده بودیم را در دستان همسرم دیدم.... اعتراض کردم که: چند بار بگویم تو که طاقت دیدنش را نداری چرا سراغ مدارک و کارت شناسایی شهدا می روی؟ 🔹همسرم هق هق کنان پاسخ داد : خودش بود.... بخدا خودش بود.... کسی که امروز خودش را پسرعمویت معرفی کرد صاحب این عکس بود.... به خدا خودش بود.... گیج گیج بودم.... مات مات.... کارت شناسایی را برداشتم و راهی بازار شدم... مثل دیوانه ها شده بودم.... عکس را به صاحبان مغازه ها نشان می دادم.... می پرسیدم : آیا این عکس ، عکس همان فردی است که امروز.....؟ 🔹نمی دانستم در مقابل جواب های مثبتی که می شنیدم چه بگویم...مثل دیوانه هاشده بودم.. به کارت شناسایی نگاه می کردم.... 🔹شهید سید مرتضی دادگر.... فرزند سید حسین... اعزامی از ساری... وسط بازار ازحال رفتم... 🔹ولاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون🌹
پروفسور حسابی: 22 سال درس دادم؛ 1- هیچگاه لیست حضور و غیاب نداشتم. (چون کلاس باید اینقدر جذاب باشد که بدون حضور و غیاب شاگردت به کلاس بیاید) 2- هیچگاه سعی نکردم کلاسم را غمگین و افسرده نگه دارم! (چون کلاس، خانه دوم دانش آموز هست) 3-هر دانش آموزی دیر آمد، سر کلاس راهش دادم! (چون میدانستم اگر 10 دقیقه هم به کلاس بیاید؛ یعنی احساس مسئولیت نسبت به کارش) 4- هیچگاه بیشتر از دو بار حرفم را تکرار نکردم. (چون اینقدر جذاب درس میدادم که هیچکس نگفت بار سوم تکرار کن) 5- هیچگاه 90 دقیقه درس ندادم! (چون میدانستم کشش دانش آموز متوسط و کم هوش و باهوش با هم فرق دارد) 6- هیچگاه تکلیف پولی برای کسی مشخص نکردم! (چون میدانستم ممکن است بچه ای مستضعف باشد یا یتیم..) 7- هیچگاه دانش آموزی درب دفتر نفرستادم. (چون میدانستم درب دفتر ایستادن یعنی شکستن غرور) 8- هیچگاه تنبیه تکی نکردم و گروهی تنبیه کردم! (چون میدانستم تنبیه گروهی جنبه سر گرمی هست ولی تنبیه تکی غرور را میشکند) 9- همیشه هر دانش آموزی را آوردم پای تخته، بلد بود. (چون میدانستم که کجا گیر میکند نمیپرسیدم! ) یاد و نامش گرامی باد. روز معلم گرامی باد. 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
شهیدی که قرض هایم را داد تلفن زنگ خورد و خبر دادند که دوپسرعمویش که از بازاری های تهران بودند برای کاری به اهواز آمده اند و مهمان آنان خواهند شد. آشوبی در دلش پیدا شد.حقوق بچه ها چند ماهی می شد که از تهران نرسیده بود و او این مدت را با نسیه گرفتن از بازار گذرانده بود... نمی خواست شرمنده ی اقوامش شود. گروه جهاد و مقاومت مشرق - دعوت می کنیم با خواندن این متن مهمان ویژه ی یک شهید شوید... آن طور که خودش تعریف می کرد از سادات و اهل تهران بود و پدرش از تجار بازار تهران. علیرغم مخالفت شدید خانواده و به خاطر عشقش به شهدا، حجره ی پدر را ترک کرد و به همراه بچه های تفحص لشکر27 محمد رسول الله راهی مناطق عملیاتی جنوب شد. یکبار رفتن همان و پای ثابت گروه تفحص شدن همان. بعد از چند ماه، خانه ای در اهواز اجاره کرد و همسرش را هم با خود همراه کرد. یکی دو سالی گذشته بود و او و همسرش این مدت را با حقوق مختصر گروه تفحص می گذراندند. سفره ی ساده ای پهن می شد اما دلشان، از یاد خدا شاد بود و زندگیشان، با عطر شهدا عطرآگین. تا اینکه... تلفن زنگ خورد و خبر دادند که دوپسرعمویش که از بازاری های تهران بودند برای کاری به اهواز آمده اند و مهمان آنان خواهند شد. آشوبی در دلش پیدا شد.حقوق بچه ها چند ماهی می شد که از تهران نرسیده بود و او این مدت را با نسیه گرفتن از بازار گذرانده بود... نمی خواست شرمنده ی اقوامش شود. با همان حال به محل کارش رفت و با بچه ها عازم شلمچه شد. بعد از زیارت عاشورا و توسل به شهدا کار را شروع کردند و بعد از ساعتی استخوان و پلاک شهیدی نمایان شد. شهید سید مرتضی دادگر. فرزند سید حسین. اعزامی از ساری...گروه غرق در شادی به ادامه ی کار پرداخت اما او... استخوان های مطهر شهید را به معراج انتقال دادند و کارت شناسایی شهید به او سپرده شد تا برای استعلام از لشکر و خبر به خانواده ی شهید،به بنیاد شهید تحویل دهد. قبل از حرکت با منزلش تماس گرفت و جویای آمدن مهمان ها شد و جواب شنید که مهمان ها هنوز نیامده اند اما همسرش وقتی برای خرید به بازار رفته مغازه هایی که از آنها نسیه خرید می کرده اند به علت بدهی زیاد، دیگر حاضر به نسیه دادن نبودند و همسرش هم رویش نشده اصرار کند... با ناراحتی به معراج شهدا برگشت و در حسینیه با شهیدی که امروز تفحص شده بود به راز و نیاز پرداخت... "این رسمش نیست با معرفت ها. ما به عشق شما از رفاهمان در تهران بریدیم. راضی نشوید به خاطر مسائل مادی شرمنده ی خانواده مان شویم...". گفت و گریست. دو ساعت راه شلمچه تا اهواز را مدام با خودش زمزمه کرد: «شهدا! ببخشید. بی ادبی و جسارتم را ببخشید...» وارد خانه که شد همسرش با خوشحالی به استقبال آمد و خبر داد که بعد از تماس او کسی در خانه را زده و خود را پسرعموی همسرش معرفی کرده و عنوان کرده که مبلغی پول به همسر او بدهکار بوده و حالا آمده که بدهی اش را بدهد. هر چه فکرکرد، یادش نیامد که به کدام پسرعمویش پول قرض داده است...با خود گفت هر که بوده به موقع پول را پس آورده. لباسش را عوض کرد و با پول ها راهی بازار شد. به قصابی رفت. خواست بدهی اش را بپردازد که در جواب شنید:بدهی تان را امروز پسرعمویتان پرداخت کرده است. به میوه فروشی رفت...به همه ی مغازه هایی که به صاحبانشان بدهکار بود سر زد. جواب همان بود....بدهی تان را امروز پسرعمویتان پرداخت کرده است... گیج گیج بود. مات مات. خرید کرد و به خانه بر گشت و در راه مدام به این فکر می کرد که چه کسی خبر بدهی هایش را به پسرعمویش داده است؟ آیا همسرش؟ وارد خانه شد و پیش از اینکه با دلخوری از همسرش بپرسد که چرا جریان بدهی ها را به کسی گفته ... با چشمان سرخ و گریان همسرش مواجه شد که روی پله های حیاط نشسته بود و زار زار می گریست... جلو رفت و کارت شناسایی شهیدی را که امروز تفحص کرده بودند در دستان همسرش دید. اعتراض کرد که: چند بار بگویم تو که طاقت دیدنش را نداری چرا سراغ مدارک و کارت شناسایی شهدا می روی؟ همسرش هق هق کنان پاسخ داد: خودش بود. خودش بود.کسی که امروز خودش راپسرعمویت معرفی کرد صاحب این عکس بود. به خدا خودش بود.... گیج گیج بود.مات مات... کارت شناسایی را برداشت و راهی بازار شد. مثل دیوانه ها شده بود. عکس را به صاحبان مغازه ها نشان می داد. می پرسید: آیا این عکس،عکس همان فردی است که امروز...؟ نمی دانست در مقابل جواب های مثبتی که شنیده چه بگوید...مثل دیوانه هاشده بود. به کارت شناسایی نگاه می کرد. شهید سید مرتضی دادگر. فرزند سید حسین. اعزامی از ساری...وسط بازار ازحال رفت... پی نوشت۱. این خاطره در مراسم تشییع این شهید بزرگوار، توسط این برادر برای حضار بیان شد. پی نوشت۲. قبر مطهر این شهید، طبق وصیت خودش در دل جنگلهای اطراف شهر ساری، در کنار بقعه ی کوچک و ساده ی امامزاده جبار، قرار دارد.
پی نوشت۳. دوستانی که مایلند از نزدیک این شهید بزرگوار را زیارت کنند، آدرس مزار این شهید: کیلومتر۵ جاده ساری نکا، بعد از بیمارستان سوانح و سوختگی، قبل از روستای خارکش
شهید سیدمرتضی دادگر