هدایت شده از گســترده مــبینا|4 ســاعت بمونه🌬
_بگو ببینم تو کدوم احمقی هستی؟ از کجا ظاهر شدی که یهو پسرخاله شدی؟ همین الان از ماشینم برو بیرون!!!
خنده ای سر داد که اینبار از حرص فریادی زدم و یک مشت محکم بهش زدم. با بهت بهم خیره شد ولی بعد مچم رو محکم گرفت و...😐📵
https://eitaa.com/joinchat/2877293864Cdf9f016bb8
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
بنر تا ســاعت 23 بمونه💕
گســترده 4 ســاعته مــبینا
هدایت شده از گسترده ⁴ ساعته
- دهنتو ببند.. چون فکر کردی از اول نمیخواستمت الان میزارم بری؟!
پوزخندی زد و ادامه داد:
- اینقدر بی غیرت فرضم کردی که طلاقت بدم؟؟
هقی زدم و گفتم:
+ نمیخوام این زندگیو.. نمیخوامت..
عصبی زد زیر وسایلای رو میز:
- غلط میکنی که منو نمیخوای!!
د لعنتی نمیفهمی جونمو واس توعه بی لیاقت میدم؟؟.. 🫣❌🧨
https://eitaa.com/joinchat/959644211C2ec26f14d4
هدایت شده از گسترده ⁴ ساعته
_باهام بد تا کردددد بهش گفتم...
خواستم قیچی به موهام نزدیک کنم که عربده روهام بالا رفت.
_هووووی می خوای چه غلطی کنی تووو...
وحشت زده سریع قیچی پشتم قایم کردم.
_هیچی بابا فقط خواستم چالش برم.
در حالی که چشمش به پشتم بود قدم به فدم نزدیکم شد.
_اروم اون قیچی رد کن بیاد خانومم!!
نوچی کردم که دستش به سمت قیچی اومد.
خواستم فرار کنم اما... 😏❌
https://eitaa.com/joinchat/959644211C2ec26f14d4
ساعت 23:30 پاک شه.
هدایت شده از گسترده⁴ساعتهآهـــ℘ــو⋆̟✨
#رماننن_تاریخی_اشکآور😭
#اگههنوزاینرمانونخوندیازهمهعقبییی! 💸🔥
نایب رضاقلی رو به بابام گفت: «یا پول، یا یه چیزِ دیگه...»
بابام گفت: «چی داری میگی؟ اون دخترمه!»
نایب خندید: «دخترِ خوشگلی هم هست...»
من از پشتِ در همهچیو شنیدم و دستم رو گذاشتم رو دهنم که جیغ نزنم . . .
𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 :
https://eitaa.com/joinchat/3831498340C19a9bdb284
با خودم فکر میکردم چرا من؟ چرا باید منو بفروشن مثلِ یه گوسفند . . .
𝕎𝕙𝕒𝕥 𝕙𝕒𝕡𝕡𝕖𝕟𝕖𝕕 𝕥𝕠 𝕘𝕠𝕝-𝕓𝕒𝕛𝕚?😭💔
تا الان چندصد نفر این رمانو خوندن و هرشب گریه کردن، تو هنوز نخوندی؟؟
برای خوندن ادامهی رمان سریع برو تو کانال ك الان پاک میشههه>>>🫂❤️🔥
هدایت شده از گسترده⁴ساعتهآهـــ℘ــو⋆̟✨
نـایـب چـطـور دلـش اومـد بـگـه دخـتـرِ سـرکـش قـیـمـتـش بـالاتـره . . 💔😢
یـکـم تـنـد تـر بـیـا ك از صـحـنـهیِ حـراجـش جـا مـونـدییی😱🔥
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
ساعت۱شب پاک کنید
هدایت شده از گســترده مــبینا|4 ســاعت بمونه🌬
سینی رو برداشتم و سمت کارن،نامزد زوریم رفتم و لیوان رو جلوش گرفتم.
+ممنونم محیا.
به چه جرئتی منو با اسم صدا میزد؟ نشونت میدم!
لبخند شی.طانی زدم و سینی رو کمی خم کردم. وقتی متوجه نقشهام شد دیگه دیر شده بود.
همه چای روی پاش ریخت و فریادش به هوا رفت.
از جاش مثل فنر جهید و...🤣🚷
https://eitaa.com/joinchat/2877293864Cdf9f016bb8
هیجانی ترین رمان ایتا <محبوبــــِ قَلبم>🍓
هدایت شده از گســترده مــبینا|4 ســاعت بمونه🌬
_محیای دیوونه چیکار میکنی؟ نک...
کارن بین حرف بابا پرید، خنده هیستریکی کرد و گفت:
+این کارو از قصد انجام نداده که. دعواش نکنید.
با اینکه میدونست عمدی این کارو کردم. لبخند پررویی زدم که دندون قروچه کرد و...🔥❌
https://eitaa.com/joinchat/2877293864Cdf9f016bb8
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
بنر تا ســاعت 3 بمونه💕
گســترده 4 ســاعته مــبینا