هدایت شده از گسترده ⁴ ساعته
#دامنش_رو_بالا_گرفت_و...
به اجبار مادرم به خواستگاریش اومده بودم، با وضعیتی که داشتم دلم نمیخواست هیچ دختری کنارم بدبخت بشه ولی این یکی فرق داشت، این یکی هیچ خواستگاری نداشت و با همه گندکاریای من مجبور بود کنار بیاد😏
وقتی بعد #محرمیت برای اولین بار رفتم تو اتاقش تا باهاش حرف بزنم صاف و پوست کنده گفتم:
_ببین دخترجون، من خودم هستم و لباسای تنم و یه درآمد کارگری بخور و نمیر. نمیگم قراره گشنگی بکشیم ولی شرایطم اینه...
بالاخره با چشمای معصومش نگاهم کرد و با صدای مخملی که داشت گفت: من با شرایط شما مشکلی ندارم، اما شما چی؟ میتونید با این کنار بیاید؟
همون لحظه دامنش رو بالا گرفت، روی پاش یه جای سوختگی قدیمی به اندازه کف دست داشت
پس برای همین ازم دور میشد...با قاطعیت گفتم: چه مشکلی باید داشته باشم؟ هیچی🔥
برای اینکه امتحانم کنه جلو اومد، دستم رو گرفت و دقیقا روی...🙈❌
https://eitaa.com/joinchat/1058473070Cafc1162b6c
هدایت شده از گسترده ⁴ ساعته
یه کارخونهدار بزرگ و ثروتمند بودم که اهل ازدواج نبودم و هر چند وقت یه بار یکی رو ص.. ه میکردم. مادرم سرطان گرفت و آخرین درخواستش از من ازدواج با دختر فقیری بود که خواستگاری نداشت. قبول کردم و وقتی به خواستگاریش رفتم وانمود کردم یه کارگر معمولی و بیپول هستم و...
🤭❤️🔥
این داستان از #پرفروشترینهای اینستا بوده که اینجا براتون رایگان گذاشتمش😍👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/1058473070Cafc1162b6c
ساعت 22 پاک شه.
گسترده ⁴ ساعته.