هدایت شده از گسترده ⁴ ساعته
#قـراردادِعـشـق😶🌫🔥
صدای شکستن لیوان توی آشپزخونه پیچید.
با دستِ بریدهم فقط به خون روی زمین خیره شده بودم.آرتین تا چشمش بهم افتاد، دوید سمتم و دستم رو گرفت.«چند بار گفتم مواظب خودت باش...»
آروم دستمو رو پس کشیدم. «الان نگرانم شدی؟»آرتین چیزی نگفت... فقط دستمال رو محکمتر دور دستم بست.همون لحظه تلفنش زنگ خورد...
اسم روی صفحه باعث شد رنگ از صورتش بپره...📱😶
✰𝙅𝙊𝙄𝙉: https://eitaa.com/joinchat/1362822832C7c0f69cc49
+اون تماس، همهچی رو خراب کرد...💔
هدایت شده از گسترده ⁴ ساعته
#قـراردادِعـشـق🔥🥀
نازگل با لبخند گفت: «فکر کردی آرتین همهچیزو بهت گفته؟»
اخمی کردم و گفتم: «منظورت چیه؟»
نازگل آروم گوشی رو سمتم گرفت...
یه عکس بود.یه تاریخ...
و یه جمله که به شدت شوکهام کرد.
چند ثانیه فقط به صفحه خیره موندم.
«نه... امکان نداره...»همون لحظه آرتین وارد شد.نگاهش که به گوشی افتاد... برای اولین بار ترس توی چشماش دیده شد.
چون میدونست این راز دیگه قابل پنهون کردن نیست...😶
✰𝙅𝙊𝙄𝙉:
https://eitaa.com/joinchat/1362822832C7c0f69cc49
+اون عکس چی بود؟🥶
ساعت ³:³⁰ شب پاک شه.
گسترده ⁴ ساعته.