#گوهرانه_رضوی_۱۴۳۱
امام على عليه السلام میفرمایند:
اَدَّبْتُ نَفْسى فَما وَجَدْتُ لَها
بِغَيرِ تَقْوَى الاْلهِ مِنْ اَدَبِ
فى كُلِّ حالاتِها وَ اِن قَصُرَتْ
اَفْضَلَ مِنْ صَمْتِها عَنِ الْكَذِبِ
وَ غيبَةِ النّاسِ اَن غيبَتَهُم
حَرَّمَها ذُوالْجَلالِ فِى الْكُتُبِ
اِن كانَ مِن فِضَّةٍ كَلامُكِ يا
نَفْسُ فَاِنَّ السُّكوتَ مِن ذَهَبِ؛
به ادب و تربيت نفس خود پرداختم و براى آن/
ادبى بهتر از تقواى الهى در تمام حالاتش نيافتم/
و اگر از پس اين امر برنيامد/
براى آن چيزى بهتر از دم فروبستن از دروغ نيافتم/
و از غيبت مردمان، همانا غيبت آنان را/
خداوند با عظمت در كتابها حرام كرده است/
اى نفس، اگر سخن تو/
نقره است، سكوت طلاست.
دیوان امیرالمومنین، صفحه ۶۹
🆔 @mahfa110
السلام ای شمس! محتاج نگاهی مانده ایم
در شب تاریک و مرداب سیاهی مانده ایم
یک نظر کن تا که از دیوار ظلمت رد شویم
شاهد «نورٌ علی نورِ» تو در مشهد شویم
🆔 @mahfa110
🔻#زندان_الرشید ۱۸۲
خاطرات سردار گرجیزاده
به قلم، دکتر مهدی بهداروند
سید علاء با آرامش خاصی حرف میزد. آدم جا افتاده ای بود.
چنان مؤدب حرف می زد که تا آن روز مثل او را در عراق ندیده بودم. برای اینکه به سید علاء روحیه بدهم گفتم: «انشاءالله خدا کمکت میکند. تو قصد خیر داشتی و خدا تنهایت نمی گذارد.» چند دقیقه ای هر دو ساکت شدیم. دوباره پرسیدم: «سید علاء، به نظرت دادگاه چه حکمی برای تو و مهمانانت به خصوص سرلشکر صادر میکند؟»
- با توجه به بازجویی هایی که داریم، احتمال می دهم قبول کرده اند طرفدار و دوستدار سيد الرئيس هستیم و هیچ گونه مخالفتی با او نداریم. سابقه و دوستان و ارتباطات اجتماعی مان این را ثابت می کند. بازجو خودش گفت در تحقیقاتی که از زندگی من کردهاند نقطه منفی ای پیدا نکرده است.
- خب، اینکه خیلی خوب است؛ یعنی آزاد می شوید؟
- نه، تازه اگر همه این حرفها درست از آب دربیاید، ما را به زندان های طویل المدت محکوم می کنند. تازه با حکم زندان به ما رحم کرده اند. چون در اصل باید حکم اعدام برای ما صادر شود. احتمال میدهم باقی عمرمان را در زندانهای عراق سپری کنیم.
عجیب بود سید علاء در حرف زدن و چهره اش ترس نبود. او از عربهای اصیلی بود که سنجیده حرف میزد. با افراد هم سلولش زمین تا آسمان تفاوت داشت.
- اگر قبول کردند قصدی نداشتید پس زندان دیگر برای چه؟
- برای اینکه آنها معتقدند سيد الرئيس را مسخره کرده ایم و این کار در عراق جرم بزرگی است و عقوبت سختی دارد و هرگز از آن چشم پوشی نمی کنند. هیچ قاضی و رئیس دادگاهی جرئت ندارد کسانی مثل ما را تبرئه و آزاد کند. با این کار با زندگی اش بازی کرده و هر کس که باشد جان سالم به در نمی برد، تاکنون قاضی ای وجود . نداشته که خلاف آن حکم داده باشد.
سید علاء مشغول حرف زدن بود که نگهبان صدا زد: «علی، دیگر بس است. چقدر حرف میزنی؟ بگذار سید علاء به سلولش برود. این کار خطرناکی است که می کنی، مگر نمی دانی حرف زدن با زندانی ممنوع است و جرم دارد؟ مگر بیکاری که این قدر وراجی میکنی؟ برو به کار خودت برس!» .
- حالا مگر چه شده؟ چرا عصبانی شدی؟!
- چه شده؟ داری روز روشن کار خلاف قوانین زندان انجام میدهی و تازه اعتراض هم میکنی؟ زود برو داخل سلول.
- با سید علاء قرار گذاشتیم هنگام شب که نگهبان ها می روند، حرفهایمان را ادامه دهیم.
با او خداحافظی کردم و به سلولم برگشتم.
عباس گفت: «علی آقا، این بنده خدا را چقدر بازجویی میکنی؟ پدرش در آمد. تو بدتر از بازجوهای استخبارات از او سؤال و جواب کردی!»
- نه بابا، داشت درددل میکرد و چگونگی دستگیری اش را تعریف می کرد.
از آن پس، هر شب با سید علاء یکی دو ساعتی صحبت می کردم. شب هشتم، یکی دو تا از ارتشی های دیگر هم یک مرتبه وارد بحث من و سید شدند. تعجب کردم چطور جرئت کردند مثل سید علاء راحت حرف بزنند. اولین نفرشان که صحبت کرد، بلافاصله به او روحیه دادم و گفتم: «ببین، اینجا هیچ خبری نیست شما تصور بیهوده ای از اینجا برای خودتان درست کرده اید. راحت باشید.» او قدری آرام شد و راحت تر به حرفهایش ادامه داد.
همراه باشید..
🆔 @mahfa110
#شکرانه_رضوی_۱۴۳۲
امروز دوشنبه ۱۴۰۰/۰۱/۲۳
خــــدای مــهربانـــم
هر صبح به یادت بیدار میشوم، و هر شب با یادت چشم میبندم.
دنج خلوت قلبم آنجا که هیچ کس اجازه ورود ندارد اتاقی ساخته ام برایت؛
اتاق قلبم کوچک است، اما با گلهایی به رنگ آسمانت تزیین کردهام؛ هر گوشهی آن عطری دارد از خاطرات با تو بودنها.
ترسی ندارم از فردا اگر تو کنارم باشی؛ مرگ نیز حقیر است.
اگر تو مرا بخواهی هیچ نمیخواهم؛
برایم کافی است و منتهی خواستهی من است.
خدایا، مرا به حال خودم نگذار.
مرا تنها مگذار ای زیبا …
تو را دوست دارم و خواهم داشت تا آخرین لحظه، تا زمانی که تو بخواهی که باشم...
حتی اگر نبودم، دوست دارمهایی که برایت روانهی آسمانهایت کردهام تا ابد با تو خواهند بود.
و این یعنی تمام خواستهی من.
#خدایا_شکرت...
🆔 @mahfa110
#گوهرانه_رضوی_۱۴۳۲
پیامبر اکرم صلىاللهعلیهوآلهوسلم میفرمایند:
لایَدخُلُ الجَنّةَ خِبٌّ ولا خائِنٌ؛
هیچ حیلهگر و خیانت کارى به بهشت داخل نمیشود.
کنزالعمال، حدیث ۴۳۷۷۷
🆔 @mahfa110
ای بـوسهگاه خیل ملک آستانهات
وی داده کعبه تکیه به دیوار خانهات
مژگان توست تیر محبت کـه هر دلی
از ابتدای خلقت دل شد نشانهات
🆔 @mahfa110
🔻#زندان_الرشید ۱۸۳
خاطرات سردار گرجیزاده
به قلم، دکتر مهدی بهداروند
به او گفتم ان شاء الله در آینده نزدیک آزاد خواهید شد و به خانه ها و محل کارتان بر می گردید.» او تند و تند می گفت: «ان شاء الله، ان شاء الله.» چند نفر از آنها آنقدر ترسیده بودند که تا روز آخر یک کلمه هم با من حرف نزدند. مدام میگفتند: «به احتمال قوی ما را اعدام خواهند کرد و ما جان سالم به در نخواهیم برد.» گفتم: «نه بابا، اعدام چرا؟ این حرف ها چیست که میزنید؟ آنها می دانند شما فدایی صدام هستید. ترس به دلتان راه ندهید و موضوع را این قدر بزرگش نکنید. توکل به خدا کنید. مطمئن باشید خبری نیست، فقط آزاد می شوید.»
صبح روز بعد، که از سلول بیرون آمدم، چشمم به سید علاء افتاد، که داشت از جیب دشداشه اش پول در می آورد و به نگهبان میداد. نگهبان پرسید: «چه کنم؟» او با لحن پدرانه ای گفت: «با این پول ها زحمت بکش از حانوت (فروشگاه بیسکویت، ماست، و شیر بگیر. مدتی است غذای خوبی نخورده ایم. ضعیف شده ایم.»
سرباز به فروشگاه رفت و وسایل مورد نیاز سید علاء را خرید و به دست او داد. به ماست و شیر خیره شده بودم و چشم برنمیداشتم. سید علاء تا متوجه نگاهم شد گفت: «علی، چرا این طور نگاه میکنی؟ مگر اینجا به شما حقوق نمی دهند؟»
- حقوق؟ اینجا به جای حقوق به ما کتک می دهند؛ آن هم روزی چند بار، که مدتی است قطع شده است. چه حرفها میزنی سید
- شوخی میکنی؟!
- شوخیام کجا بود. عین حقیقت را میگویم. چند روز که بگذرد، می فهمی اینجا چه خبر است.
- باورم نمی شود
- باور کن. دلیلی ندارد دروغ بگویم.
طوری با او حرف میزدم و به ماست و شیرها نگاه می کردم که بفهمد مرادم چیست. سید علاء نگاهی به بیسکویت و ماست و شیر کرد. گفتم: «باور کن مدتهاست خبری از بیسکویت و شیر و ماست نیست. خوردن آنها آرزوی ما شده است.» دل سید علاء به رحم آمد و گفت: «ناراحت نباش. تا سید علاء را داری، هیچ حسرتی نخواهی داشت.» این حرف را زد و باز نگهبان را صدا زد. نگهبان آمد. دوباره دست در جیب کرد و چند اسکناس به او داد و گفت: «هر چه برای ما گرفتی، لطف کن برای این دو سلول هم بگیر. باقی پول هم برای خودت.» نگهبان با خوشحالی پول را گرفت و به سرعت به طرف حانوت رفت. بعد از ده دقیقه برگشت و کلی بیسکویت، ماست، و شیر برایمان آورد. آنها را گرفتم و بین سلول خودم و سلول محمد و رستم تقسیم کردم و گفتم: «بخورید و دعا به جان سید علاء کنید.» از داخل سلول به سید علاء گفتم: «سید علاء، رحم الله والدیک.» پاسخ داد: «کاری نکردم. خدا اموات شما را بیامرزد.» آن روز ظهر و شب یک دل سیر از تنقلات رسیده خوردیم و گفتیم: «خدا چقدر به فکر بندگانش است.»
به صبح روز بعد، در سلول سید علاء را باز نکردند و ما تنهایی برای دستشویی بیرون رفتیم. ولی هنگام عصر سید علاء را دیدم. تا به طرفم آمد گفتم: «جدا شرمنده محبت های شما هستم. ان شاء الله طوری بشود که جبران کنم.» ، خدا پدر و مادرت را رحمت کند
- این حرف ها را نزن. ما مسلمان و برادریم و باید به هم کمک کنیم، من کاری نکردم. از تو خوشم می آید.
- راستی، از سرلشکر خبری داری؟
- نه والا. هیچ کس خبری ندارد.
همراه باشید..
🆔 @mahfa110
#شکرانه_رضوی_۱۴۳۳
امروز سهشنبه ۱۴۰۰/۰۱/۲۴
همچنانکه جسم انسان در حالتهای مختلف از سلامت و کسالت، خواب و بیداری، و شک و یقین بسر می برد، روح انسان نیز همین حالت ها را نیز داراست.
وهر انسانی به موازات سالم سازی جسم خود، نیاز به سلامت و رسیدگی به روح روان خود را نیز دارد.
از جمله عوامل مهم و تاثیر گذار بر همین موضوع، حضور در محافل و مجالسی است که با یاد و نام بزرگان دین ما منعقد شده، و روح انسان را با شخصیت ها و کلمات حکیمانه ی آنان، و تذکرات لازم صیقل و جلا میدهد.
همه ی عوامل رشد و تعالی وسالم سازی جسم و روح من در آستانهی ماه برکت و رحمت و مغفرت، ماه مبارک رمضان توسط خدای حکیمِ من فراهم شده است...
#خدایا_شکرت...
🆔 @mahfa110
#گوهرانه_رضوی_۱۴۳۳
بهشت و باب روزه دارن
رسول مکرم اسلام صلىاللهعلیهوآلهوسلم میفرمایند:
ان للجنة بابا يدعي الريان لا يدخل منه الا الصائمون؛
رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: براي بهشت دري است بنام (ريان) كه از آن فقط روزه داران وارد مي شوند.
وسائل الشيعه، جلد ۷، صفحه ۲۹۵، حدیث ۳۱
🆔 @mahfa110