eitaa logo
محفآ
24 دنبال‌کننده
88 عکس
2 ویدیو
1 فایل
خانه‌ای برای نور، بوی کاغذ کاهی،نظرات، و تجرابیاتِ من. و شاید دریچه‌ای برای شناختِ روباه کوچولو(دلقک متشخص). https://abzarek.ir/service-p/msg/5164482 | اینم صندوق پستی پلی لیست من https://eitaa.com/Mahfaplaylist کاری داشتی @Moha_Dream
مشاهده در ایتا
دانلود
نور اتاقو کم کردم و یه فضا یه وایب جالبی میده. کتابای که سال پیش خوندم رو داشتم نگاه میکردم. شاید برای بعضیا عجیب باشه ولیخب من عاشق نوشتن و هایلایت کردن و بعضی اوقات کشیدن چیزمیز تو کتابام. خردم کن که صفحه ی اولش یکی از همکلاسیام برام نقاشی کشید و صفحه اخرش یکی دیگه . کتابایی که نوشتم دقیقا تو مدرسه تمومشون کردم. کتابخانه نیمه شب رو خیلی استیک نوت زده بودم بهش و اومدم ازش برا خودم فال گرفتم و جمله ای که لایت کرده بودم این بود:مکان ها مکان ها هستن و خاطرات خاطرات و زندگی ، زندگی است.کاری به درست بودنش ندارم ولی خب واسه ی من کتابا خاطرن ، باهاشون یاد برهه های مختلف زمانی میفتم مثلا با مغازه جادویی یاد اون تابستونی که میرفتم رو پشت بوم خونه مامانبزرگ کتاب میخوندم یا با هری پاتر و حفره اسرار امیز یاد اول مهر که توی یه کلاس جدید بودم و اخگری در خاکستر یاد اون تایمی که واسه تیزهوشان میخوندم و واسه پناه بردن ازین دنیا میرفتم توی داستان لایا و الایس کتابا برای من فقط یاداور زندگی کرکترا نیستن یاد اور دوره های مختلف زندگی خودمم هستن ۱:۲۰ چرتو پرتایی که از شب نخوابیدن میگم
بمونه به یادگاری از ۱۰ تیرماه یکهزار و چهارصد و پنج کافه ی روبه روی مدرسه بعد از تحویل کارنامه های پایه هفتم با مهرسا ، وانیا،شادی ، آروشا
تنها عکسی که دارم . بمونه به یادگاری از بیست و پنجم خرداد یکهزار و چهارصد و پنج . اولین ترم سفیر با تیچراسدی.Teen6
شاید اگه روزی دیوارای کلاس هفت چهار بخوان زبون باز کنن و حرف بزنن از سال ۱۴۰۴ بگن . از دانش اموزایی بگن که صدای خنده هاشون رو هنوز یادشونه ، شوخی ها ،حرص دادن دبیرا،کتواکا،دراما ها اونا رو هنوز یادشونه .شاید بگن اکیپی بود که ۹۰ درصد دراماهای مدرسه زیر سر اونا بود زنگ عربی ای که باهم چیدمان کلاسو سر توضیح قواعد عوض کردن،کتواکای افسانه ای،حرص دادن دبیرا،تقلب کردنا،و لقب میوه تره بار گذاشتنا . کل مدرسه از این اکیپ شاکی بود ولیخب کسی چه میدونه شاید اگه اینارو جدا میکردن هرکدوم به نحوی افسرده میشدن و سال بعد دیوارای مدرسه اونارو نمیدید.اونا برا هم بهترین دوستای هم شدن و اون سالو برای هم بهترین سال کردن تا. روز ۹ اسفند که یهو جنگ شد و من بعد ازون بجای شنیدن صدای خنده ی این بچه ها صدای بمب و موشک رو شنیدم... ۲۸ یا ۲۹ اردی بهشت ۱۴۰۵ ۱:۵۸
الان داشتم پیامای مال چندماه پیش کتابخونه گربه ای رو نگاه کردم. امسال واقعا زود گذشت و شاید بگم بهترین سالی بود که داشتم . جاج نشدم و تونستم یه دوست صمیمی و ۹تا دوست خوشگل پیدا کنم.حقیقتا ازینکه بیام راهنمایی میترسیدم ولی امسال هرروزشو خوش گذروندیم به هر نحوی که شده درسته شاید سرجمع ۲ماه رفتیم حضوری ولی همون ۲ماه خیلی خوب بودن . ما رفتیم از کلاس هفت۴ ولی خنده هامون ، شوخی هامون ،رپ های آرام،حرکتای رندوم ، کتواکامون ، حرص دادن دبیرا اونا هنوز توی هفت ۴ میمونن. امسال داره تموم میشه و من ۷۰ و خورده ای روزه سر کلاس هفت ۴ ننشستم حدود ۱ ماه دیگه من دیگه هفت چهاری نیستم و دیگه شلوغ ترین هفتم نیستم . ۲۸یا۲۹ اردی بهشت ۱۴۰۵ ۱:۵۱
من واقعا احساس میکنم زمان کمی دارم. زمان کمی برای عشق ورزیدن به کسایی که دوستشون دارم . زمان کمی برای کتاب خوندن ، یاد گرفتن چیزهای جدید ،علم های مختلف.فیلم دیدن، نقاشی و هنر های مختلف، ورزش کردن،دیدن حیوونا ،امتحان کردن چیزهای جدید،لذت بردن از طبیعت،ولی کلی کارای دیگه دارم؛)