#تربیتفرزند3
کلافه بهش گفتم_ عمه جون بچه ان دارن سر و صدا میکنن... پسر منم یکی مثل اونا .
عمه خانم نوچی کشید و گفت_
نخیر دخترم ببین بچه توئه که خونه رو گذاشته رو سرش! اگه یکم برای تربیتش وقت میذاشتی الان ما از دستش سرسام نمی گرفتیم!
جوابی به عمه ندادم...عصبی از جام پا شدم .
به سمت عرفان رفتم و دستشو گرفتم و گفتم که بشینه.
عرفان مقاومت کرد که منم از روی عصبانیت یه سیلی محکم بهش زدم. عرفان شروع به گریه کرد.
خواهرشوهرم گفت_ چیکار کردی؟
بچه رو به گریه انداختی!
عصبی گفتم _ لطفاً کسی دخالت نکنه بچه خودمه! تربیتش هم با خودمه!
عرفان یه ریز گریه میکرد هر چقدر که مادر شوهرم و خواهر شوهرم سعی میکردن آرومش کنن بی فایده بود.
منم که انگار دلم از سنگ شده بود و کاری بهش نداشتم.
ادامهدارد.
کپی حرام.