eitaa logo
محفل امام رضایی ها
3.1هزار دنبال‌کننده
4.9هزار عکس
4.7هزار ویدیو
48 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
1 شوهرم احسان ۴ سالی بود که بدجوری درگیر اعتیاد شده بود .... ۶ سالی از از زندگی مشترکمون می گذشت.. یه پسر ۵ ساله و دختر ۴ ساله داشتم... محمد و مهدیه تنها دلخوشی های من تو این زندگی بودن و گرنه خیلی وقت بود که من به خاطر رفتارهای تند و زننده احسان که به خاطر مصرف مواد مخدر خطرناک بود به ستوه اومده بودم ...بارها میخواستم درخواست طلاق بدم و ازش جدا بشم اما از اونجایی که شهرمون کوچیک بود خانواده ها مانع می شدن ...منم مجبور به تحمل این زندگی بودم ... تازگی فهمیدم که شیشه هم مصرف می کنه... دیگه امیدی بهش نبود .. وقتایی که می اومد خونه منو بچه هام رو بی دلیل سیاه و کبود می کرد .. گاهی هم با چاقو دنبالمون می کرد که می‌خواد سرمون رو ببره ! ماهم به خونه همسایه ها پناه می بردیم‌... ادامه دارد. کپی حرام.
2 یه مدت گذشت احسان به ظاهر آرومتر شده بود تا اینکه یه شب که محمد رو هم همراه خودش برده بود بهم زنگ زدن و گفتن شوهرت میخواد پسرت محمد رو بفروشه! خدایا باورم نمی شد ! پس برای همین محمد رو با خودش برد ... زنگ‌زدم داداشم و با گریه همه چیز رو براش تعریف کردم ... .داداشم خیلی زود اومد پیشم و باهم رفتیم دنبال پسرم ... اونایی که آمار دادن درست گفته بودن احسان می‌خواست یه همچین کاری بکنه ... که با داداشم مانعش شدیم.. داداشم یه کتک مفصل به احسان زد که حسابی دلم خنک شد. بعدشم با دخترم و پسرم برای همیشه اون مرو ظالم رو رها کردیم. اینبار حامد داداشم افتاد دنبال کار طلاقم و پرونده باز شد. خیلی ها پادرمیانی کردن اما‌رو حرفم موندم و طلاقم رو از احسان گرفتم ... ادامه دارد. کپی حرام‌
3 مهریه م رو هم بخشیدم در ازای گرفتن حضانت بچه هام ...نمیخواستم بچه هام حتی برای یک لحظه پیش این مرد باشن... آنقدر بی وجدان بود که بارها می‌خواست بچه های خودش رو بکشه و در آخر می خواست پسرشو بفروشه.... بعد از گرفتن طلاقم یه خونه نزدیکی های خونه پدرم اینا کرایه کردم و برای زندگی به اونجا رفتیم ... توی قنادی هم کار پیدا کردم و مشغول شدم ... خداروشکر دور از احسان زندگی کردن حالم رو خوب کرده بود ... بچه هام هم حالشون بهتر شده بود ... ده سال از اون ماجرا می گذره .. پسرم الان کلاس دهم شده و دیگه برای خودش مردیه .. دخترم هم کلاس نهم... تو این ده سال تمام تلاشمو کردم برای اینکه بچه های کم و کسری نداشته باشن و شکر خدا که موفق هم شدم .. ادامه دارد. کپی حرام.
4 پسرم با یه سری از رفقای ناباب می گشت و مدام بیرون بود.. تمام نگرانی من از بابت پسرم بود و گرنه دخترم هیچ مشکلی نداشت و برعکس خیلی حرف گوش کن بود . به درسش اهمیت می داد و فقط برای مدرسه از خونه بیرون می رفت ... من خیلی نگران محمد بودم با اینکه سنی نداشت اما تا دیر وقت بیرون از خونه بود. باهاش که حرف می زدم می گفت دوستام هستن که باهم وقت می گذروندیم... راست می گفت دوستاش رو که می دیدم هم سن و سال خودش بودن اما با این وجود من نگرانش بودم. تمام امید من به آینده بچه هام مخصوصا پسرم محمد بود . این همه سال براشون وقت گذاشتم حق دارم نگران باشم‌. همون موقع ها یه روز خبر آوردن که پسرم با دوستاش رفتن بیرون شهر . بچه ها رانندگی کردن و تو راه تصادف کردن گفتن پسرم سالمه فقط دستش شکسته ... با این حال نگرانش بودم و دل تو دلم نبود... ادامه دارد. کپی حرام.
5 احساس می کردم که یه بلایی سر پسرم اومده ... تا وقتی که رفتم بیمارستان و فهمیدم که پسرم فوت شده ! همونجا غش کردم دیگه متوجه چیزی نبودم. به هوش که اومدم خواهرام بالای سرم وایستاده بودن ... تو بیمارستان بودیم همه نگران من بودن ... تازه به یادم اومد که چه بلایی سر پسرم اومده... شروع کردم به جیغ کشیدن و زجه زدن ... پسرم رو از دست دادم کسی که اون همه براش زحمت کشیدم ... کسی که یه روزی برای اینکه از دست پدر ظالمش نجاتش بدم خودم رو به آب و آتیش زدم اما الان دیگه نیست! پسرم منو تنها گذاشت .... آخه اون که سنی نداشت! من کلی آرزو براش داشتم اما الان چی ؟ چطور با این غم کنار بیام ؟ چطوری تحمل کنم ؟ یه مدت گذشت داغ از دست دادن پسرم داشت منو یه جنون می کشوند... تو این مدت خواهرام منو تنها نگذاشتن و ازم مراقبت می کردن ... هنوز چهلم پسرم نیومده بود که فهمیدم احسان شوهر سابقم... ادامه دارد. کپی حرام.
6 پول دیه پسرم رو گرفته و فرار کرده! از تنها چیزی که ناراحت بودم اینکه اون مرد می خواست بچه من رو بفروشه و در نهایت موفق شد که این کارو بکنه ... با پول خون پسرم فرار کرد و به یک سال نکشیده جنازه ش رو گوشه خیابون پیدا کردند.. بعد از اون اتفاق با دختر مهدیه تنها شدم... مادرم ازم خواست که بریم خونه اونا زندگی کنیم... می گفت الان که محمد نیستش و تو دخترت تنهایید نمیشه که اونجا بمونید ... بیاید پیش ما زندگی کنیم... اونقدر اصرار کردن که در نهایت موفق شدن منو راضی کردن و رفتم پیششون . با وجود گذر سال ها از مرگ پسرم هنوز تموم فکر و ذهن پیش اون بود و آروم نمی گرفتم.. دیگه تنها کسی که تو این دنیا داشتم دخترم محدثه بود که از خدا می خواستم اون برام نگه داره و کمکم کنه که بتونم با مرگ پسرم کنار بیام. پایان. کپی حرام.
من الهه ام و ۲۶ سالمه ، با خواهر کوچیکم الهام ۴ سال اختلاف سنی داریم . سرنوشت ما طوری رقم خورد که ما دوتا تنهایی باهم زندگی میکنیم و خداروشکر الان زندگی خوبی رو داریم ولی تا چندسال پیش خیلی سختی کشیدیم تازه ۳ ساله که داریم روی آرامش رو میبینیم. من چون بزرگتر بودم همیشه سعی کردم حامی الهام باشم ونذارم اون خیلی اذیت بشه . بخاطر سختی های که کشیدیم به خودم قول دادم که درسمو خوب بخونم و وکیل بشم و همینم شد من الان یه وکیل موفق هستم و خیلی پیشرفت کردم .من و خواهرم توی این زندگی حسرت خیلی چیزا رو کشیدیم که مهم ترینش نبود پدر و مادر مون کنار هم بود ،، پدر و مادری که باعث شدن تقدیر ما اینطوری بد رقم بخوره ، کاش آدم ها تا وقتی که خوب با هم آشنا نشدن باهم ازدواج نکن و زیر یه سقف نرن تا بچه های طلاقی مثل ما اینطور آواره خیابونا نشن . از وقتی که وکیل شدم تا جایی که شده سعی خودمو میکنم که مانع طلاق زن و شوهر ها بشم مخصوصا اونایی که بچه دارن ،، توی نگاه معصومانه تموم اون بچه ها گذشته خودم و خواهرم رو میبینم . ... .
پدر و مادر ما خیلی باهم اختلاف داشتن ، پدرم توی داروخانه کار میکرد و مادرم خونه دار بود ولی مدام با دوستاش مشغول خوشگذرانی بود و اصلا به فکر ما نبود و دعوای اصلی پدر و مادرم سر همین قضیه بود که مادرم بیشتر وقتشو صرف دوستاش و مسافرت میکرد و کمتر به زندگیش توجه میکرد ،من واقعا حق رو به پدرم میدادم چون ما در طول روز کمتر مادرمو می‌دیدیم و بیشتر غذای آماده می‌خوردیم و هرشب سر این موضوع توی خونه ی ما دعوا بود ، کم کم کار به جاهای باریک کشیده شد و مادرم بعضی شب هارو خیلی دیر میومد خونه یه شب آنقدر دیر اومد که من و الهام شاممونو خوردیم و رفتیم اتاقمون ، ساعت ۳ اینا بود که با سروصدای پدر و مادرم از خواب پریدیم و وقتی از اتاقمون زدیم بیرون متوجه شدیم که مادرم تازه الان اومده بود خونه و پدرمم دیگه زده بود به سیم آخر ومیگفت -- دیگه باید از این خونه بری ،، چون انقدر بی غیرت نشدم که زنم ساعت ۳ شب بیاد خونه و من عین خیالم نباشه . ... .
یادمه اون موقع من ۱۵ سالم بود و الهام ۱۱ سال داشت ، اون شب خونواده ۴ نفره ما برای همیشه نابود شد و مادرم که اصلا از کاراش پشیمون نبود ما رو برای همیشه ترک کرد و رفت ، من و الهام یکی دو جلسه توی دادگاهشون بودیم و خیلی اذیت شدیم مخصوصا وقتایی که می‌دیدم مادرمون برای نگه داشتن ما هیچ تلاشی نمی‌کرد ، مادرم کل مهریه اش رو از پدرم گرفت و رفت ، من با چشمای خودم دیدم و شاهد بودم که پدرم با طلاق مادرم شکست و خیلی اذیت شدولی بخاطر من و الهام سعی میکرد وانمود کنه که حالش خوبه ، چون واقعا عاشق مادرم بود و دوستش داشت و بارها بهش تذکر داده بود که این دوستاش زندگیشو نابود میکنن ولی مادرم چشاشو روی همه ی اینا بسته بود و مثل یه دختر مجرد فقط بفکر خوشگذرونی خودش بود . من توی اون دوران خیلی اذیت شدم ،، هم باید بفکر الهام می‌بودم هم مدرسه خودم و هم پدرم ،، وقتایی از داروخانه برمیگشت خونه بوی دود سیگارش روی کل لباس هاش بود و این نشون میداد که هنوز داره غصه این زندگی و نبود مادرمو می‌خوره ... .
از حق نگذریم مادربزرگم (مادرپدرم)توی اون روزای سخت خیلی کمکمون کرد و میشه گفت اگه اون نبود من همون روزای اول کم آورده بودم ، وقتایی که از مدرسه میومدیم مادربزرگم طفلک غذامونو آماده کرده بود ، یه روز مادربزرگم به پدرم گفت -- برای جمع کردن این زندگی ازهم پاشیده نیازه که پدرم دوباره ازدواج کنه بابام با شنیدن این حرف مادربزرگم به شدت عصبی شد وبهش گفت -- من باهرکی بخوام ازدواج کنم دخترام خیلی بیشتر اذیت میشن ،،ترجیح میدم زندگیم اینطوری ریخت و پاش باشه تا کسی رو بیارم که با دخترام لج کنه ، نمیخوام برای بار دوم به دخترام ظلم کنم. اینو گفت واز خونه زد بیرون ،، اون شب بابام تا صبح خونه نیومد ،چندباری بهش زنگ زدم و جواب میداد ولی بهم می‌گفت تو بخواب منم میام .دو سالی از طلاق مامانم گذشت و پدرم توی این دوسال سخت کار میکرد تا مشغول بشه و کمتر اذیت بشه من و الهام هم مشغول مدرسه و درس و مشق بودیم، یه روز صبح پدرم برای همیشه مارو تنها گذاشت و رفت ، انقدر غصه این زندگی لعنتی و سرنوشت من و الهام رو خورد تا سکته قلبی کرد و قبل اینکه برسونیمش بیمارستان تموم کرد . ... .
خیلی روزای سختی رو میگذروندیم ،فوت بابام بدجوری من و الهام رو زمین گیر کرد ،من یه جورایی شوکه شده بودم ،، درس هام بدجوری افت پیدا کرده بودن ، ساعت ها به یه نقطه خیره میشدم و اصلا با کسی حرف نمی‌زدم ،الهام طفلی خیلی نگرانم بود و نمیدونستم باید چیکار کنه ،، تا چند ماهی تحت نظر روانپزشک بودم و داروی اعصاب مصرف میکردم ، یه روز روانپزشکی که پیشش میرفتم ازم خواست عکس پدرمو بغل بگیرم و تا میتونم گریه کنم تا یکم سبک بشم و حالم بهتر شه . شب موقع خواب همین کارو کردم ،عکس بابارو بغل گرفتم و یه دل سیر گریه کردم. صبح با سردرد بدی از خواب بیدار شدم وقتی عکس بابا رو کنارخودم روی تخت دیدم همه چیز یادم اومد قطره اشکی از گوشه چشمم چکید ،احساس بهتری داشتم ،انگار آروم تر شده بودم . از روی تختم بلند شدم و رفتم جلوی آینه اتاقم وایسادم و به چشای پف کرده ام نگاه کردم باید این سرنوشت غمگینمو قبول میکردم ولی زندگی ادامه داشت ، تصمیم گرفتم بخاطر آینده خودم و الهام قوی بشم تا جایی که میتونم با مشکلات بجنگم . ... .
برای کنکور نوشتم و شروع کردم به درس خوندن،، دوست داشتم وکالت قبول بشم بخاطر همین تموم سعی خودمو کردم شب و روز درس خوندم تا روزایی که از دست داده بودم رو جبران کنم ، الهام از دیدن حالم خوشحال بود و بهم می‌گفت -- آبجی تو فقط درستو بخون من کارای خونه رو انجام میدم مادربزرگمونم هرازگاهی بهمون سر میزد و حالمونو میپرسید ،طفلک بعد مرگ پدرم خیلی اصرار داشت بریم پیشش ولی من و الهام دوست داشتیم خودمون برای زندگیمون تلاش کنیم .انقدر تلاش کردم تا بالاخره اون چیزی که میخواستم قبول شدم و رفتم دانشگاه ،،آخرای دانشگاه من بود که الهام هم معلمی قبول شد . دانشگام که تموم شد به کمک مادربزرگم و پولی که پدرم برامون گذاشته بود دفتر وکالت زدم و چون از پس چند پرونده خوب براومدم خیلی زود کارم گرفت و یه وکیل موفق شدم . من تموم این موفقیت های من و الهام رو از خدا می‌دونم و هر روز خداروشکر میکنم ، درست زندگی خوبی رو نداشتیم و سرنوشتمون خیلی خوب نبود ولی خدا دستمونو گرفت و بهمون کنم کرد. . .