eitaa logo
محفل امام رضایی ها
3.1هزار دنبال‌کننده
4.9هزار عکس
4.7هزار ویدیو
48 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
1 یادمه از وقتی که بچه بودم پسرعمه م یونس مدام بهم ابراز علاقه می کرد و می گفت در آینده ما باهم ازدواج می کنیم منم سنم کم بود و به خاطر همین حرفا بهش دل بستم ..بعد از اینکه دبیرستانی شدم اونم رفت سربازی .. همون موقع بود که ازم خواست یه مدت مخفیانه صیغه هم باشیم و توی یه خونه زندگی کنیم ‌. با حرفاش سعی می کرد منو نسبت به انجام این کار ترغیب کنه اما چطور می تونستم بی خبر و بدون اجازه خانواده م این کارو بکنم .. اما یونس مدام می گفت ما که قراره باهم ازدواج کنیم.تو زن خودم میشی الان چرا تردید داری که یه مدت باهم زندگی کنیم.. گفتم نه نمیخوام اگه واقعا قصدت جدیه برو با پدرم حرف بزن... اونم قبول کرد و تنهایی اومد با بابام حرف بزنه.. به بابام گفت من محدثه رو میخوام دایی دوستش دارم میخوام باهاش ازدواج کنم.. بابام هم که خیلی جا خورد از شنیدن این حرفا مونده بود چی بگه.. کمی من من کرد و بهش گفت محدثه خیلی کوچیکه... ادامه دارد. کپی حرام.
2 هنوز شوهرش نمیدم .. میخواد درسشو بخونه.بعدش هم بهش گفت پسرم این راهش نیست تو باید به بزرگترت می گفتی نه اینطوری حرفتو مستقیم به من بگی ! بابام اون روز خیلی ناراحت شد ‌..از اون به بعد دیگه خیلی حواسش به من بود می ترسید یونس فریبم بده و بلایی سر خودش بیاره... هرچند یونس هم بهم گفت که یا پدرتو خودت قانع کن یا باهم فرار کنیم .. منم گفتم بهتره حرف بزرگترارو گوش کنیم بذار یکم بگذره بعد خانواده ت رسما میان خواستگاری ... به خیال خودم یونس سر حرفش می مونه اما همین که سربازیش تموم شد عمه‌اومد و گفت که برای یونس زن گرفتیم... بدجوری خودمو باختم .. من عاشق یونس شدم اما اون حاضر نبود به خاطر من صبر کنه و رفت ازدواج کرد . ادامه دارد. کپی حرام‌
3 خیلی برام سخت بود که بخوام یونس رو فراموش کنم .. کنکور رو به سختی خوندم.. ذهنم پر بود از حرفایی که اون زمان ها یونس بهم می زد .. دیگه هیچ امیدی نداشتم.. فقط به کمک خدا و دعا و نماز بود که سر پا بودم ... دانشگاه که قبول شدم رفتم یه شهر دیگه.. همین موضوع باعث شد که کمی از خاطرات دوران بچگی کم رنگ شه و بتونم بهتر با این موضوع کنار بیام... چهار سال گذشت درسمو خوندم و مدرکم رو گرفتم .. وقتی که برگشتم برام خواستگار اومد.. نمی خواستم ازدواج کنم اما پدرم اصرار می کرد که خواستگارا بیان و من پسره رو ببینم .. منم قبول کردم و همون شب خواستگاری پدرم خواست که برم و با اون آقا حرفامو بزنم ... اون آقا که اسمش رضا بود از طرز حرف زدنش مشخص که چقدر مرد خوب و با شخصیته...منم نظرم عوض شد و تا حدودی نسبت بهش علاقه مند شدم. ادامه دارد. کپی حرام.
4 پدرم می گفت زودتر جوابشونو بده منم تصمیم گرفتم که جواب مثبت بدم .. یونس رفت پی زندگی خودش من که نمی تونم تا آخر عمرم مجرد بمونم. با رضا ازدواج کردم و در کنارش واقعا خوشبخت بودم.. دوسال از شروع زندگی مشترکمون گذشت که یه شب خان عموم یه مهمونی گرفت و همه رو دعوت کرده بود .. از قضا یونس و زنش هم توی این مهمونی شرکت داشتن .. تو این مدت فقط دو بار باهم برخورد داشتیم که اونم نگاه های یونس واقعا آزارم میداد.. من دیگه‌یه زن متاهلم و اون باید مراقبت رفتاراش باشه.. توی مهمونی که مدام توجه و نگاهش دنبال من بود و بدجوری منو کلافه کرده بود .. حتی به مامانم هم گفتم که به عمه تذکر بده که با یونس حرف بزنه . مهمونی اون شب هم که ختم به خیر شد و شوهر منم بویی از قضیه نبرد اما حدودا دو هفته بعدش ... ادامه دارد. کپی حرام.
5 تلفنم‌زنگ خورد .. شماره ناشناس بود ..با اینکه‌ دو دل بودم ولی جواب دادم .. صدای آشنایی تو گوشم پیچید که می گفت محدثه خوبی.. صدای یونس بود! خدایا شماره م رو از کجا پیدا کرده .. هول کردم و سریع قطعش کردم . بدجوری ترسیده بودم . آخه چرا به من زنگ زد؟ چیکارم داشت ؟ فکرم بدجوری مشغول بود که همون موقع پیام داد و شروع کرد به ابراز علاقه کردن .. می گفت خیلی دوستت دارم و نمی تونم از فکرت بیرون بیام اشتباه کردم که عجولانه زن گرفتم .. ازم می‌خواست که‌باهم در ارتباط باشیم ! چطور می دونستم به شوهرم یه همچین خیانتی بکنم ؟ این کار اصلا درست نبود ... مجید اصلا کوتاه بیا نبود و همونطور پیامک می فرستادم . انگار قسم خورده بود که به یاد گذشته ها منو مجبور کنه که خیانت بکنم... ادامه دارد. کپی حرام.
6 اعتراف می کنم که داشت وسوسه م می کرد اما سریع خودمو جمع کردم.. نباید فراموش کنم متاهلم و یونس چه آدم خطرناکیه .. منم سریع بلاکش کردم که دیگه نتونه بهم پیام بده.. از طرفی می ترسیدم اگه شوهرم رضا بفهمه بره سراغ یونس و شر به پا کنه .. منم سریع پیام هارو پاک کردم اما اینبار خودم به عمه م گفتم که به پسرت بگو مزاحم یه خانم متاهل نشه و گرنه اینبار به شوهرم می گم .. با اینکه مضطرب بودم و خیالم از یونس راحت نبود اما عمه کار خودشو کرد و تونسته بود یونس رو حسابی بترسونه که دیگه مزاحمت درست نکنه .. خداروشکر که بعد اون ماجرا زندگیم آروم شد و تونستم در کنار شوهرم خوشبخت شم.. پایان. کپی حرام.
منو وحید به طور سنتی باهم آشنا شدیم و ازدواجمون کاملا سنتی بود .. شوهرم مرد معتادی بود که یک سال بعد از ازدواجمون رفت سمت مواد و زندگی خودش رو آلوده کرد.. از همون موقع سختی ها ما شروع شد .. خانواده م خیلی اصرار داشتن که ازش جدا شم‌‌. اما خودم ترس داشتم اینکه اگه جدا شم کی ازم حمایت میکنه ‌. درسته که خانواده میگفتن طلاق بگیرم اما خوب پدرم فوت شده و برادرهام هم می دونستم حمایتی ازم نمیکنن برای همین ترجیح دادم که به حرف کسی گوش نکنم و زندگیمو بکنم .. شوهرم علاوه بر احتیاط شکاک هم شده بود و دست به زن پیدا کرده بود و مدام کتکم میزد .. سال بعدش با وجود این شرایط ناخواسته حامله شدم... همه سرزنشم کردن که چرا با وجود اینکه شوهرم یه آدم معتاده و شرایط درستی نداره باردار شدی ؟ خودم هم خیلی ناراحت بود از این وضعیت حتی فکر سقط جنین هم به سرم افتاد .. . .
دخترم به دنیا اومد و اسمش رو یلدا گذاشتیم.. همون موقع که از بیمارستان اومدم مادرم میخواست بیاد که از من مراقبت کنه اما مادر شوهرم اجازه نداد و با بی ادبی مادرمو بیرون کرد .. می‌گفت پسر من نداره خرج یکی دیگه رو بده اگه میخواد دخترشو ببره خونه خودش و بهش رسیدگی کنه! در صورتی که پسرش از وقتی که معتاد شده بود اصلا دنبال کار نمیرفت و به زور طلاهای منو ازم می‌گرفت اونارو میفروخت و خرج مواد خودش رو در می آورد! . منم که اگه حرفی میزدم یا اعتراضی میکردم کتکم میزد..حتی از ترسم حرفی به کسی نمیزدم.. مادرم خیلی اصرار کرد که همراهش برم تا ازم مراقبت کنه اما قبول نکردم .. نخواستم بهش زحمت بدم اونم بعد از رفتار زشتی که مادرشوهرم باهاش کرد و منو هم حسابی شرمنده مادرم کرد. دست تنهایی نگه‌داری از اون نوزاد سخت بود مادرشوهرم نه تنها کمکم نمیکرد بلکه مجبورم میکرد خودم با اون وضعیتم کارای خونه رو انجام بدم، حتی مهمونایی که برای چشم روشنی دخترم می اومدن من ازشون پذیرایی میکردم با اون وضعیتی که‌داشتم . . .
حتی مهمون هام برام ناراحت میشدن .. میگفتن تازه زایمان کرده باید استراحت کنه ‌.‌ ولی خوب مادرشوهرم پرو تر از این حرفا بود که بخواد به این حرفا اهمیت بده ..یه مدت گذشت وحید به جای اینکه کمتر سمت مواد بره بیشتر مصرف میکرد و منم شب و روز ازش کتک میخوردم.. گاهی حتی به نوزاد چند ماهه هم رحم نمی کرد و یه شب که اصلا حال خوشی بعد از اینکه منو کلی کتک زد به سمت دخترمون رفت و میخواست از پنجره پرتش کنه! منم شروع کردم به جیغ و داد و به کمک همسایه ها تونستم دخترمو نجات بدم.. اونشب بهش گفتم که میخوام ازش جدا شم اما تهدیدم کرد که اگه به طلاق فکر کنم دخترمون رو سر به نیست میکنه! فکر میکردم فقط تهدیده تا روزی که تصمیم نهایی خودمو گرفته بودم وقتی که داشتم وسایلم رو جمع میکردم سعی کرد مانعم بشم کتکم زد و به زور میخواست زندانیم کنه ! بیچاره دخترم که صدای گریه و زاریش بالا گرفته بود .. من اشتباه کردم که بچه دار شدم اما الانم دیر نشده و نمی ذارم که دخترم تو این شرایط بزرگ شه‌ . .
برای رفتن مصمم بودم اما نمیدونم چی شد که یهو با یه چماغ زد تو سرم و بعدشم جلوی چشمام سیاهی رفتن .. وقتی که به هوش اومدم دیگه خبری از صدای گریه های دخترم نبود .. نگاهی به اطرافم انداختم. کسی خونه نبود و همین موضوع وحشتم رو چند برابر کرد .. از جام پاشدم و دنبال دخترم گشتم اما خبری از کسی نبود.. دیگه نتونستم طاقت بیارم و با صدای بلندی زدم زیر گریه.. طوری که همه همسایه ها ریختن خونمون .. یکی ازشون گفت که وحید رو دیده با بچه از خونه زده بیرون .. این حرفو که شنیدم دوباره از هوش رفتم.. اینبار که چشم باز کردم خودمو توی بیمارستان دیدم که خانواده م نگران بالای سرم بودن.. به محض به هوش اومدنم سراغ دخترمو گرفتم.. بچمو میخواستم اما کسی جواب درست حسابی بهم نمی‌داد... مادرم هم که فقط گریه میکرد ! خدایا چه اتفاقی افتاده بود؟ دخترم کجاست ؟ چه بلایی سرش آورده اون مرتیکه بی وجدان؟ . .
دخترم نیست شد و شوهرم اونو ازم گرفت ! مامورا وحید رو دستگیر کردن و وقتی ازش بازجویی کردن وحید گفت یلدا رو یه گوشه خیابون رها کرده و الانم اثری ازش نیست ! داغون شدم .. بعد از این اتفاق به کل نسبت به زندگی ناامید شدم.. فقط خدا بود که به دادم رسید .. به خودش توکل کردم تا از درد و غمم کم بشه.. یه مدت بعد طلاقم رو غیابی از شوهرم گرفتم. بعد از غیب شدن دخترم زندگیم رو به کل باختم. خیلی گذشت تا تونستم با اون قضیه کنار بیام.. سه سال بعدش به اجبار خانواده‌م ازدواج کردم اما اینبار شوهرم خیلی مرد خوبی بود و هر کاری برای خوشبختیم میکرد .. بعد از ازدواجم با محمد دو تا بچه به دنیا آوردم اما هیچ وقت نتونستم دخترم یلدا رو از خاطر ببرم و همیشه به یادش بودم. هیجده سال از اون ماجرا گذشت که بهم خبر دادن که تو پرورشگاه شهر مشهد یه دختر هست که نشونی های دختر منو داره .. . .
از وقتی این خبرو شنیدم که احتمالا دخترم رو قراره ببینم خیلی بی تاب شده بودم.. شوهرم کمکم کرد و بردم مشهد.. اون دختر همون مشخصات دخترمو داشت.. دختری که اون موقع نوزاد بود و تو بغلم بود الان کنکور داشت و برای خودش خانمی شده بود.. حس می کردم دختری که تو پرورشگاه بود همون یلداست! اما باید قانونا اقدام میکردیم و آزمایش انجام می‌دادیم .. آزمایش دی ان ای رو انجام دادیم تا وقتی که نتیجه اومد من بی تاب بودم.. دخترم نمیخواست به من نزدیک بشه و منو مقصر همه این اتفاقات می دونست! من براش توضیح دادم همه اینا تقصیر پدر معتادش بود که اونو از من دزدید ! جواب آزمایش اومد و همونطور که حدس میزدم دختری که تو پرورشگاه بود همون یلدای خودم بود! باور اینکه دخترم رو بعد از این همه سال پیدا کردم برام سخت بود .. وحید از خدا بی خبر دخترمو فروخته بود به یک خانواده مشهدی که اونام یه مدت بعد از سرپرستی یلدا خسته میشن و برای همین تحویل پرورشگاهش میدن .. کنار اومدن با این قضیه برای هر دومون مخصوصا دخترم یلدا سخت بود اما من باور داشتم که به مرور همه چیز درست میشه برای من همین که دخترمو بعد از این همه سال پیدا کدوم کافی بود .. . .