#زائر۱
علی ماشی از خادمان حرم قدس رضوی (ع) درباره معجزاتی که در حرم مطهر امام (ع) دیده برایمان می گوید: در آذرماه سال ۱۳۸۳ مفتخر به پوشیدن لباس دربانی حضرت شدم و از ایشان خواستم عنایتی کند و یکی از معجزات خودش را به من نشان دهد. مدتی بود که خدمت برایم عادی شده بود و می خواستم برای اطمینان قلبم ایشان عنایتی کنند. ساعت ۱۰صبح بود. ساعت شیفت من رو به پایان بود. باران می آمد و عطر خاصی در حرم پیچیده بود. شنیده بودم اگر معجزه ای شود مردم به دنبال شخص شفا یافته می روند تا قطعه ای از لباس او را برای تبرک ببرند، اما من تا آن روز اتفاقی به این شکل ندیده بودم. تمام اتفاقات در یک لحظه رخ داد. در وسط صحن یکی از همکارانم داد می زد برادر علی کمک نمی کنی؟!
نگاه کردم و دیدم کودکی در بغلش است و به آرامی از پنجره فولاد جدا شد تا کسی او را نبیند و حرکت کرد تا به آن سمت صحن رود. وسط صحن مردم فهمیدند و همگی هجوم آوردند تا قطعه ای از لباس این کودک را برای تبرک با خود ببرند. سمت دوستم رفتم و کودک را از او گرفتم و به جایی بردم. سپس از مادرش پرسیدم موضوع چیست و او بعد از ۱۰ دقیقه گریه کردن گفت: قلب بچه ام از کودکی بزرگ شده و شش ماهش است. دکترها جوابش کرده اند و آورده ایم این جا یا حضرت رضا (ع) خوبش کند، یا جسدش را همین جا دفن کنیم. از مادرش پرسیدم پرونده پزشکی همراهت داری؟! پرونده اش را نگاه کردیم و دیدیم مشکلش اساسی بوده، از پله های اتاق پایین آمدم.
ادامه دارد...
⛔️کپی حرام❌
╭—═━⊰🌸☀️☀️🌸⊱━═
@mahfeleemamreza
╰═—━⊰🌸☀️☀️🌸⊱━—═╯
#زائر۲
در “ایوان طلا” یکی از خادمان حرم دختر سه ساله کوچکی در بغلش بود و تمام زائران دنبال او می دویدند.
کمکش کردم و کودک را در اتاق آگاهی بردیم تا آسیبی به او نرسد.
با لحنی خاص از پدرش پرسیدم: چه شده؟! و او پاسخ داد: در حال بازی کردن بود و سماور آب جوش بر رویش ریخت. گوشت یک پارچه ای بر روی صورتش در آمده بود و معالجه نمی شد.
برای شفا یافتن به حرم امام رضا (ع) آوردیم و پس از شفا یافتن هیچ علامت و نشانه ای از آن لکه بزرگ در صورت دخترم نیست.
پدرش باور نمی کرد. دیده بودم نابینا و فلج شفا پیدا می کند، اما این گونه معجزه خیلی عجیب بود. صورت دختر می درخشید.
#پایان
⛔️کپی حرام❌
╭—═━⊰🌸☀️☀️🌸⊱━═
@mahfeleemamreza
╰═—━⊰🌸☀️☀️🌸⊱━—═╯
#زائر۲
گفتم؛ چه جالب منم دارم میارم کربلا بعد گفتم حسن ساک نداری گفت چرا همین که دستم صبر کن برم خونه خالیش کنم برات بیارم رفت ساکُ خالی کرد برام آوُرد وقتی می خواستم خداحافظی کنم حسن گفت؛ حاجی رسیدید مهران هواست به آدمای سود جو باشِ به اسم بَلَد راه یه پولی می گیرند بعد میبرن وسط بیابونی ولتون می کنند خیلی مراقب باشید بعد خداحافظی کردم اُمدم کنار جاده چند دقیقه ای منتظر موندم آقا محمد و آقا دهقان رسیدن ماشین دربست گرفته بودن برای ترمینال جنوب منم سوار شدم وقتی رسیدیم ترمینال همینکه پیاده شدیم آقا محمد یه نگاهی به پاهای من انداخت گفت با دمپائی چرا امدی هفت هشت ساعت پیاده باید بریم گفتم مشکلی نیست رسیدیم ایلام یه کتونی می خرم سه تا بلیط برای ایلام گرفتیم صبح رسیدیم ایلام از ایلام یه سواری دربست گرفتیم تا مهران، رسیدیم مهران وارد شهر شدیم داشتیم پُرسو جو می کردیم که چی طوری باید از مرز رد بشیم یه دفع با یه عده آدم درب و داغون زخمی، خاکی اوضاعی بود روبرو شدیم...
کپی حرام
ادامه دارد
#زائر ۳
چهره ها خسته، آفتاب سوخته، از تشنگی لباشون ترک خورده بود. با تعدادی از مردم رفتیم به کمکشون براشون آب تهیه کردیم کنار خیابون همه شون که حدودا ۴۰یا ۵۰ نفری می شدند نشستند آبها رو بهشون دادیم بعد ازشون پرسیدیم چی شده چه اتفاقی براتون افتاده، یکی که جَوُن تر بود گفت؛ تُوبیابونی گم شدیم راه بلدمون راه رو گم کرد ما سر از میدون مین در آوردیم خدا به ما و این زن و بچه ها رحم کرد چند تا از مینها منفجر شد یاحسین یاحسینی بود اصلاً کربلا بود گفتم؛ چند نفر بودید، گفت؛ حدوداً ۱۵۰ نفری میشیدیم، گفتم؛ خوب بقیه چی شدند. یه پیر مردی که نای حرف زدن هم نداشت، گفت؛ پشت سر ما بودند فکر کنم نیم یا یه ساعت دیگه برساند، آقا برگردید خطرناکِ خطرناک من یه نگاهی به محمدآقا و آقا دهقان کردم به زبون محلی گفتم؛ خوب مثل اینکه باب شهادت باز شده، آقا دهقان گفت؛ باب شهادت چی این خودکشی، آقا محمد گفت؛ آقا آخرش می خوایم بمیریم حال اینجوری یا یه جوری دیگه بیاید بریم.
راه افتادیم رفتیم یه چند قدمی که رفتیم یه جوُنی امد جلو گفت؛ می خواهید برید کربلا گفتیم؛ بله گفت من می تونم از مرز عبورت بِدَم گفتم؛ چقدر می گیری، گفت؛ چند نفرید آقامحمد گفت ۳نفر گفت؛ نفری ۷۰هزارتومن گفتم؛ نه چه خبر گفت؛ چقدر می دی گفتم؛ گفتم؛ نفری ۵۰ هزار نصفشو قبل حرکت می دیم نصف دیگشو وقتی ما رو از مرز عبور دادی گفت؛ قبول ما رو با خودش برد به روستا وقتی رسیدیم ظهر بود جاتون خالی مارو برد به خونشون چند تا زائر دیگه هم بودند همینکه رسیدیم سفره نهار پهن شد چه نهاری نون تازه محلی...
داستان ادامه دارد
کپی حرام
#زائر۴
با غذای محلی از ما پذیرائی کردند. بعد از خوردن نهار صاحب خون گفت؛ استراحت کنید ساعت ۱۱شب ان شاء الله حرکت می کنیم، همینکه از اتاق داشت می رفت بیرون من صداش کردم گفتم؛ حاجی ببخشید از کجا می تونیم با تهران تماس بگیریم، برگشت گفت؛ باید بری دفتر مخابرات اول روستا مَنو آقا محمد رفتیم بیرون از خونه کسی بیرون نبود یه چند قدمی رفتیم یا حسین تا حالا گرما به اون شدت ندیده بودم از آسمون اِنگار آتیش می بارید از زمین هم چنان حرارت می زد بالا که نگو بالاخره رسیدیم به مخابرات متصدی مخابرات که ما دونفرُ دید فوری امد درُ باز کرد گفت؛ بیاد داخل تُوی این گرما اینجا چه کار می کنید. گفتم؛ فکرش رو هم نمی کردیم هوا به این شدت گرم باشِ متصدی مخابرات گفت؛ خوب حالا در خدمتم...
داستان ادامه دارد
کپی حرام
#زائر۵
شماره تلفن رو دادم بعد آقا محمد شماره داد هر کدوم به اتاقک رفتیم و به خانواده هامون اطلاع دادیم که کجا هستیم و این آخرین تماسمون خلاصه صحبتامون کردیم برگشتیم به سمت خونه ای که مستقر بودیم همینکه رسیدیم یه مُتَکا برداشتیم، رفتیم یه گوشه گرفتیم تخت خوابیدیم یه چند ساعتی استراحت کردیم وقتی بیدارشدیم وقت نماز مغرب بود نماز خُوندیم بعداز نماز سفره شام پهن شد و شام خوردیم و بعد شام هم آماده شدیم برای حرکت البته قبلش سه تا کلمن آب پر یخ کرده بودیم نفری چهار بطری آب هم برداشته بودیم به زائران دیگه هم گفته بودیم ولی... همراه صاحب خونه رفتیم بیرون روستا زائران دیگه ای هم بودند بعد از ما گروه های دیگه هم به ما پیوستند، شدیم حدود ۱۵۰ نفر ساعت ۱۱/۳٠ شب بود هوا خیلی گرم بود یکی از بَلدچیها امد نزدیک و گفت جمع شید که صِدامُ بشنوید همه جمع شدیم بعد بَلَدچی گفت هفت هشت ساعت باید پیاده روی کنیم بین راه باید در سکوت باشید مراقب مامورای مرزی هم باشید خلاصه توصیه های لازم رو کرد بعد گفت یاعلی حرکت می کنیم.
ما هم یا علی گفتیم راه افتادیم.بعد از یه ساعت پیاده روی رسیدیم به یه جاده وقتی نزدیک شدیم به جاده همه رو زمین خوابیدیم آخه ماشین گشت مرزبانی در حال گشت زدن بود چند دقیقه ای طول کشید تا ماشین گشت دور بشه همین که دورشد سریع از جاده عبور کردیم وبه راه خود ادامه دادیم...
داستان ادامه دارد
کپی حرام
#زائر۷
رسیدیم به روستا مارو برد به خونه خودش گفت اینجا استراحت کنید تا حال رفیقتونم بهتر بشه بعد هرجا خواستید برید وقتی رسیدیم روستا نزدیک ظهر بود دعوت این جَوُن رو بعد از تعارفات قبول کردیم رفتیم داخل منزل آقا دهقان که حال خوبی نداشت تُو اتاق بردیم یه مُتَّکا زیر سرش گذاشتیم تا استراحت کنِ چند دقیقه بعد علی آقا همون جَونی که به ما کمک کرد با یه پیر مرد آمد به احترام بلند شدیم سلام کردیم پیرمرد با زبون محلی با ما صحبت می کرد ما هم با زبون محلی صحبت کردیم پیرمرد خوشحال گفت از خودمونید بعد گف چی شده گفتیم؛ ای آقا دهقان ما عضله پاش گرفته یه مقدار بی حال پیرمرد یه نگاه به دهقان کرد،خنده ای کرد و باهمون زبون محلی گفت؛ الان کاری کنم تا خود کربلا بُدؤ بعد نشست کنار آقا دهقان شروع به ماساژ دادن کرد چنان حرفه ای ماساژ می داد که نپرس نزدیک به نیم ساعت طول کشید عرق خودش که در امد عرق دهقان رو هم در آورد آخرای کار چنان پیچ و تابی می داد به دهقان که نگو خلاصه کارش که تموم شد گفت ان شاء الله فردا می تونه راحت راه بره، خوب اذان ظهر بود وضو گرفتیم نماز خوندیم بعد نماز آماده شدیم برای اینکه بریم مهران، علی آقا با یه سینی بزرگ امد گفتم؛ علی جان چرا شرمنده کردید گفت خواهش می کنم نهار تون بخورید شب هم همین جا در خدمتتان هستیم فردا تصمیم بگیرید ان شاء الله حال آقا دهقان هم بهتر میشه میرید کربلا...
ادامه داستان با اسم زیارت نوشته میشه دوستان
کپی حرام