eitaa logo
محفل امام رضایی ها
3.1هزار دنبال‌کننده
4.9هزار عکس
4.7هزار ویدیو
48 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
کنار حامد بودم و این حرفو که شنیدم خیلی جا خوردم .. نگاهی بهش انداختم که اونم مثل من تو شوک بود . بابام از مامانم میخواست که آروم باشه اما اون بی توجه مدام داد میزد که انگشترم قبل از اینکه از خونه برم بیرون روی کمد بوده اما الان نیست ! جز دخترمون و این آقای به اصطلاح داماد کسی خونه نبوده! حامد که همه حرفاشون رو شنیده بود دیگه نتونست خودشو کنترل کنه و با عصبانیت از جاش پاشد .. بلند شدم و ازش خواستم که آروم باشه اما بی توجه به من راهش رو به سمت اتاق گرفت..دنبالش رفتم.. حامد با عصبانیت و دلخوری به مادرم میگفت چرا منو متهم می‌کنید ؟ من پیش دخترتون بودم میتونید از خودش بپرسید ! اگه نمیخواید منو به عنوان داماد قبول کنید لزومی نداره که بهم تهمت دزدی هم بزنید ! مراقب حرفاتون باشید تهمت دزدی زدن اصلا کار درستی نیست ! حامد که حرف می‌زد قلبم درد می‌گرفت.. چطور مادرم تونست یه همچین تهمتی بهش بزنه و زندگی منو خراب کنه .. مادرم همچنان رو حرفش مونده بود و میگفت حامد تو این خونه بوده و کار خودشه! حامد هم با دلخوری از خونمون رفت ! . .
وقتی تو اون حال میدیدمش غم و غصه های خودمو فراموش میکردم و با دیدن اشک هاش آتیش می‌گرفتم ،دلم میخواست یکاری براش انجام بدم تا یکم خنده به لباش بیارم ولی مگه میشد ؟؟ هیچ چیزی نمیتونست جای خالی پدر و مادرش رو براش پر کنه . یه روانشناس خوب پیدا کردم و محمد جواد رو بردیم پیشش ،،وجود روانشناس برای محمد جواد خیلی خوب بود و بهتر تونست بهمون کمک کنه تا محمد جواد رو آروم کنیم .بعد کلی فکر کردن ، با همسرم حرف زدم و تصمیم گرفتیم محمدجواد رو بیاریم پیش خودمون و بجای بچه نداشته مون بزرگش کنیم ،، بین تموم تلخی های زندگیم بزرگ کردن محمدجواد پیش خودم تنها امید زندگیم شد و به جرأت میتونم بگم من بخاطر دیدن حال و روز محمد جواد تونستم خودمو جمع و جور کنم و سرپا شدم ،، انگار که خدا یه روزنه امید برام نگه داشته بود ،، محمد جواد اوضاع روحیش اصلا خوب نبود ولی به گفته روانشناسش تا جایی که می‌تونستم سعی میکردیم باهاش خوب باشیم تا بهش خوش بگذره و کمتر غصه بخوره ،، محیط خونه رو براش آروم کرده بودیم و نمیذاشتیم بره تو فکر و ناراحتی بکشه . ... .
اصلا دیگه نه من برای اون وقت میذاشتم و نه شوهرم برای من وقتی داشت.. بعد از این همه مدت تصمیم گرفتم به همسرم نزدیک بشم دوباره.. تمام سعیم رو کردم اما انگار خیلی نسبت به من سرد شده بود که بیشتر ازم فاصله می‌گرفت! الان که دیگه داشتم بهش اهمیت میدادم معنی این رفتاراش چیه ؟ بهش شک کردم برای همین رفتم سر وقت گوشیش و چکش کردم اما هیج مورد مشکوکی پیدا نکردم.. خوشحال بودم از اینکه شوهرم به راه اشتباهی نرفته، برای همین بازم تلاش کردم که خودم رو بهش نزدیک کنم اما وحید از من فراری بود.. نمی دونم چرا ؟ ولی حاضر نبود باهام مثل گذشته ها شه! منم که صبرم تموم شد زدم زیر گریه و بهش گفتم چرا به من که زنش هستم انقدر کم محلی میکنه! .اونم حرف دلشو زد با داد و بیداد کردن زد که تو شدی پرستار بچه و سالهاست که فقط برای اون بچه وقت میذاری ! از من چه توقعی داری! بدتر به گریه افتادم و در جوابش گفتم خیلی نامردی! اون دختر توئه که من سالهاست دارم از زندگی خودم میزنم و ازش مراقبت میکنم ! اون روز بین من و شوهرم بحث بزرگی شد که هر کدوم حرف خودمون‌رو میزدیم و اون یکی مقصر میدونستیم.. . .
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
آخرین باری که اومدم با حمید بود اما قبل از تولد دخترمون.‌..و الان که حمید نیستش و یادگار اون باهامه غم عجیبی رو احساس میکردم‌... قبل از اینکه تو ایستگاه سوار اتوبوس های حرم بشم متوجه شدم که کیفم که کل مدارک و پول‌هام توشه همراهم نیست .. .بدجوری آشفته شدم و مضطرب همه جارو گشتم اما خبری از کیف نبود .. انگار انقدر برای رفتن به حرم عجله داشتم که فراموش کردم کیف رو با خودم بیارم.. هول و مضطرب برگشتم ایستگاه قطار اما اونجام گفتن که پیگیری میکنن و بعد چند دیقه گفتن تو اون کوپه و واگن هیچ کیفی پیدا نکردن .. اشکم در اومد.. تو شهر غریب مدارکم گم شد و حتی یه قرون پول نداشتم.. الان باید چیکار کنم خدایا..خودت به داد این بنده تنهات برس .. با این بچه تنهایی کجا برم ؟ مسئولین ایستگاه قطار شماره‌م رو یاداشت کردن که اگه کیف پیدا شد خبرم کنن.. . .
دیگه طاقت دیدن اون وضعیت رو نداشتم و حالم داشت بد میشد ،، یه لحظه با دیدنشون فکر کردم که من توی اون زندگی اضافی ام .رفتم پارکی که اون طرفا بود روی نیمکتی که خالی بود نشستم و شروع کردم به گریه کردن،، آروم که شدم رفتم تو فکر ولی نمیدونستم باید چیکار کنم ،، از بس فکر کردم و غصه خوردم که دیگه داشتم دیوونه میشدم ،، توی بد وضعیتی بودم باید برای زندگی که از هم پاشیده بود تصمیم می‌گرفتم ولی اصلا تمرکز نداشتم ،، خاطرات گذاشته برام مرور شد و همه چیز مثل یه فیلم از جلو چشمم رد شد صدای ناراحت علی تو گوشم بود که اون موقع ازخانم سابقش شاکی بود و من بودم که خلا های عاطفیشو پر کردم ،، حالا چی عوض شده بود که دوباره یاد عشق قدیمیش افتاده بود ؟؟؟ یعنی تموم این مدت منو بازی داده بود و هیچ حسی به من نداشته بود ؟؟با احساس ضعفی که اومد سراغم از رو نیمکت بلند شدم و رفتم از دکه ای که اون اطراف بود کیک و تکدانه گرفتم و خوردم ،، از بس گریه کرده بودم دیگه توانایی موندن رو نداشتم ،راه افتادم سمت خونه و تصمیم گرفتم وسایلمو جمع کنم و قبل اینکه علی بیاد از اون خونه لعنتی بزنم بیرون ،، رسیدم خونه و شروع کردم به جمع کردن وسایلم ،،خیلی حس بدی داشتم. ... .
نفسمو عمیق بیرون دادم و بعدش ادامه دادم -- اصلا جای نگرانی نیست غذا از بیرون سفارش میدم و عوضش شام خودم آشپزی میکنم براتون پدرشوهرم ازم تشکر کرد ولی مادرشوهرم پوزخندی بهم زد و با لحن کنایه ای گفت -- بیچاره پسرم زندگیش نابود شده تصمیم گرفتم جوابی بهش ندم و رفتم گوشیمو برداشتم و از بیرون غذا سفارش دادم ،نیم ساعتی گذشت و مادرشوهرم هنوز داشت غز میزد و کلی حرف بارم کرد و مدام بهم طعنه میزد سعی میکردم بهش توجه ای نکنم و همش منتظر بودم که غذاها رو بیارن، آها بالاخره صدای زنگ خونه اومد و غذاها رو آوردن .داشتم سفره رو میچیدم که همسرم از راه رسید ،،ولی چه اومدنی تا از راه رسید و داشت خوش آمد می‌گفت که مادرشوهرم سریع شروع کرد به شکایت کردن -- چه خوش اومدنی پسرم محمد وقتی حرف مادرشو شنید سریع نگاهشو به من داد و با چشم و ابرو ازم پرسید که چی شده ولی من چیزی نگفتم و سرم رو پایین انداختم که بعدش مادرشوهرم از سکوت من استفاده کرد و سریع محمد رو برد تو اتاق ،منم بی توجه بهشون رفتم و ادامه سفره رو چیدم ، ده دقیقه ای گذشت و نیومدن ،، پدرشوهرم رو صدا زدم و گفتم شما بفرمایید تا اونا میان ،،پدرشوهرم تشکری کرد و بعدش از سرجاش بلند شد و جلو اومد تا بشینه سر میز که سرو کله شون پیدا شد و اومدن . ... .
وقتی اومدن پایین آریا رو بغل گرفتم تبش خیلی بالا بود تصمیم گرفتم ببرمش به بیمارستانی که نزدیک خونمون بود ،رفتیم اونجا و چون تب بچه خیلی بالا بود زود بچه رو بردیم پیش پزشک و سریع اقدامات لازم رو انجام دادن و همه ی تلاششون رو میکردن که تب آریا رو بیارن پایین در نهایت مجبور شدن که یه آمپول بهش بزنن و خداروشکر با اون آمپول تونستن تبشو بیارن پایین و چند ساعتی توی بیمارستان موندیم تاهمه چیز نرمال شد و دیگه تبش خیلی بالا نرفت .خدا می‌دونه توی این چند ساعت چی به سرمون اومدخیلی بهمون سخت گذشت و میتونم بگم که جونم به لب رسید ،من خیلی آریا رو دوست دارم و هربار که این بچه مریض میشه خیلی اذیت میشم ،، دکترش می‌گفت -- خدا بهتون رحم کرده و اگه یکم دیرتر میاوردینش خیلی براتون بد میشد حتی فکرکردن بهش دیوونه ام میکرد ،، خدا اون خانم و آقا رو خیر بده که زودتر از مقصدشون پیاده شدن و باعث شدن که بلایی سر بچه ام نیاد ،، بعد اینکه همه چیز دیگه خوب بود دکتر آریا رو مرخص کرد ولی بهمون تاکید کرد که شب حتما آریا رو چک کنیم و مدام حواسمون به تبش باشه ، خداروشکر درآمد امروزم برای مخارج بیمارستان و دارو های آریا کافی بود . سوار ماشین شدیم و راه افتادیم سمت خونه .وقتی رسیدیم به ستاره گفتم -- تو زود آریا رو ببر بالا تا من ماشین رو پارک کنم و وسایلمو بردارم بیام بالا باشه ای گفت و آریا رو بغل گرفت و رفتن بالا ،، طفلک ستاره ام امروز خیلی اذیت شد . ... .
خانم دکتر نفس عمیقی کشید و سر تاسفی تکون داد و گفت -- چرا فکر میکنید که ما دکتر دیوونه هایم؟؟ مراجعه به مشاور به معنی خل و چل شدن طرف هست ؟؟ اگه اون موقع خواهر شما به یه مشاور مراجعه میکرد شاید زخم روحیش ترمیم میشد و انقدر عمیق نمیشد که دنبال حال خوب بیرون از خونه بگرده ،، اگه توی این مدت اتفاق ناگواری برای خواهرتون میوفتاد چیکار میکردید؟؟ تموم حرفاشو قبول داشتم ،،ما در حق خواهرمون کوتاهی کرده بودیم درواقع همون اوایل که زخمش تازه بود باید حواسمونو بیشتر جمع میکردیم و بیشتر به زهرا توجه میکردیم ،،خانم دکتر ادامه داد و بهم گفت -- با اینکه زمان زیادی گذشته ولی بازم میشه همه چیزو درست کرد ،، البته باید کاری کنی که زهرا بهت اعتماد کنه تا خیلی راحت جلسات مشاوره رو بیاد . قرار بر این شد که من قبل از اینکه زهرا رو راضی کنم که بیاد پیش روانشناس ،،اول مادرمو بیارم تا خانم دکتر توجیه اش کنه و راضی بشه که زهرا جلسات مشاوره رو بره ،، رفتم خونه وکلی با مادرم حرف زدم و از حال خراب زهرا براش گفتم،،بهش گفتم -- اگه پیگیر حال زهرا نشیم ممکنه افسردگیش شدت پیدا کنه و یه روزی خدایی ناکرده خودکشی کنه اینو که گفتم ،،نگاه مادرم پر از ترس و استرس شد و قبول کرد که فردا رو بریم پیش روانشناس . ... .
برای رفتن مصمم بودم اما نمیدونم چی شد که یهو با یه چماغ زد تو سرم و بعدشم جلوی چشمام سیاهی رفتن .. وقتی که به هوش اومدم دیگه خبری از صدای گریه های دخترم نبود .. نگاهی به اطرافم انداختم. کسی خونه نبود و همین موضوع وحشتم رو چند برابر کرد .. از جام پاشدم و دنبال دخترم گشتم اما خبری از کسی نبود.. دیگه نتونستم طاقت بیارم و با صدای بلندی زدم زیر گریه.. طوری که همه همسایه ها ریختن خونمون .. یکی ازشون گفت که وحید رو دیده با بچه از خونه زده بیرون .. این حرفو که شنیدم دوباره از هوش رفتم.. اینبار که چشم باز کردم خودمو توی بیمارستان دیدم که خانواده م نگران بالای سرم بودن.. به محض به هوش اومدنم سراغ دخترمو گرفتم.. بچمو میخواستم اما کسی جواب درست حسابی بهم نمی‌داد... مادرم هم که فقط گریه میکرد ! خدایا چه اتفاقی افتاده بود؟ دخترم کجاست ؟ چه بلایی سرش آورده اون مرتیکه بی وجدان؟ . .
بعد تماس من با حمید ،مادرمم با مادر حمید تماس گرفت و بهشون گفت که برای آخر هفته تشریف بیارن . آخر هفته شد و حمید اینا اومدن خواستگاری و مراسم خواستگاری به خوبی برگزار شد و حمید تنها شرط پدرم برای ادامه تحصیل من رو قبول کرد .همه چیز خیلی خوب پیش رفت و هفته بعدش مراسم عقدمون برگزار شد و من هر لحظه با حمید احساس خوشبختی میکردم و از اینکه حمید رو انتخاب کرده بودم خیلی خوشحال بودم .مادرم و پدرمم وقتی رفتارو اخلاق های خوب حمید و لبخندهای منو میدیدن خداروشکر میکردن که با این وصلت موافقت کردن و باعث خوشبختی من شدن . چون حمید هنوز مشغول به کار دائم نبود و شغلش فعلا آزاد بود تصمیم گرفتیم که یه مراسم ساده بگیریم و بریم سر خونه زندگیمون ،، دوست نداشتیم اول زندگی از کسی کمک بگیریم و می‌خواستیم با پول خودمون زندگی رو شروع کنیم و چندماه بعدش یه مراسم خانوادگی برگزار کردیم و زندگی مشترکمونو شروع کردیم .من درسمو می‌خوندم و حمیدم کار میکرد و برای زندگی و خوشبختیمون تلاش میکرد ،، حمید و خونواده اش خیلی باهام خوب رفتار میکردن و همیشه احتراممو حفظ میکردن .طوری که دوستان و آشناهامون وقتی رفتارهای حمید و خونوادش رو با من میدیدن حسرت می‌خوردن . ... .
اشکان که پشت سرم بود صدام می‌کرد خیلی ترسیده بودم، در حالی که سعی می‌کردم به خودم مسلط باشم و ترس رو از خودم دور کنم اما بازم نمی تونستم ... چهار ستون بدنم می‌لرزید حق هم داشتم! آخه چیکارم داشت ما هر دومون تشکیل زندگی دادیم.. دلیل نمی‌شه که بخواد تو یه کوچه خلوت جلوی راه منو بگیره.. به سمتش برگشتم که با لبخندی بهم خیره شده بود... سعی می‌کردم به چشماش خیره نشم. ازش خیلی می‌ترسیدم اشکان با پوزخندی بهم گفت_ این مدت تمام فکر خیالم پیش تو بود ! من نمی‌تونم بدون تو زندگی کنم.. ازت یه فرصت می‌خوام بیا تا با هم از اینجا فرار کنیم! این حرفو که شنیدم دیگه زدم به سیم آخر ... در حالی که سعی می‌کردم ترسم رو پنهان کنم با تشر بهش گفتم.. آقای محترم متوجه هستین که چی دارین به زبون میارین؟ انگار نمی دونین که من متاهلم؟ من دوتا بچه دارم... به چه حقی دارین همچین پیشنهادی به من میدین ؟ خجالت بکشین! بهم گفت ببین من اصلاً زنم برام مهم نیست از خدامه که بزاره بره من تو رو می‌خوام! . .
یه چایی برای جواد ریختم و نگاهی به اطراف انداختم ولی ماشین بابا اینا ندیدم ،، باتعجب به جواد گفتم -- ماشین بابام اینارو نمی‌بینم جلوتر از ما رفتن ؟؟؟ جواد از توی آینه نگاهی به پشت سرش انداخت و گفت -- نه پشت سرمون بودن. با حرفی که زد استرس بدی توی وجودم افتاد،،سریع موبایلمو درآوردم وشماره مامانمو گرفتم ولی کسی جوابمو نداد،دیگه میخواستم قطع کنم که صدای الو گفتن به مرد تو گوشم پیچید با نگرانی لب زدم -- الو ،، ببخشید من با مامانم تماس گرفتم شما ؟؟ -- ببینید خانم من از بچه های اورژانسم،یه خونواده اینجا تصادف کردن و یه نفرباما تماس گرفت ومام سریع خودمونو رسوندیم و داریم کارای لازم رو انجام میدیم این حرفارو که شنیدم زبونم بند اومده بود و نمیتونستم چیزی بگم صدای الو گفتن های اون آقا به گوشم می‌رسید ،،جواد وقتی حالمو دید گوشی رو از دستم گرفت و شروع کرد به حرف زدن و چند دقیقه بعدش گوشی رو قطع کرد ،،شروع کردم به گریه کردن و با صدای بلندی به جواد میگفتم -- توروخدا بگو حالشون چطوره ؟؟؟ -- خوبن کوثر ،، صبر کن الان میریم پیششون انقدر حالم بد بود که مدام گریه میکردم و زیر لب مدام اسم امام رضا رو میاوردم و می‌گفتم -- یا امام رضا ما زائر تو بودیم خودت بهمون رحم کن و نذار اتفاق بدی برا خونوادم بیوفته. ... .