فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
❣سه دقیقه ای را صرف تماشای این فیلم جذاب با موضوع #مهربانی کنیم...
حالتان را خوب می کند.☺️😭
از هر دستی بدهی یه روزی جوابش را خواهی گرفت
شک نکن...💯
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
❣سه دقیقه ای را صرف تماشای این فیلم جذاب با موضوع #مهربانی کنیم...
حالتان را خوب می کند.☺️😭
از هر دستی بدهی یه روزی جوابش را خواهی گرفت
شک نکن...💯
💚
#مهربانی
#قسمت_اول
من سارام و ۲۵ سال سن دارم و شوهرم محمد۲۸ سال سن داره ،، ازدواج ما سنتی بوده و الان یه سالی میشه که ازدواج کردیم . هردوشاغلیم ،من پرستارم و محمد حسابدار یه کارخونه است. چون فعلا مستاجریم و خونه از خودمون نداریم تصمیم گرفتیم که باهم تلاش کنیم و وقتی خونه دار شدیم و شرایطشو داشتیم بعد بچه دار بشیم ،،چون بنظرم وقتی بخوای بچه دار بشی باید بتونی آینده بچه تو تضمین کنی و امکاناتی رو که میخواد در اختیارش بذاری ،، آخه بچه های این دوره زمونه بیشتر از سنشون میفهمن و برای بزرگ کردن و پیشرفتشون باید بتونی خیلی براشون هزینه کنی .قبل اینکه با محمد آشنا بشم من پرستار بودم و وقتی اومد خواستگاری بهش گفتم
-- من نمیتونم از کارم کناره گیری کنم و تو خونه بمونم
اونم قبول کرد و گفت
-- من از اون مردایی نیستم که مانع پیشرفت خانمم بشم
ولی من به این حرفش اعتماد نکردم و گفتم
-- باید حق کار در سند ازدواج درج بشه
اونم قبول کرد و خداروشکر که اون روز این کارو موقع عقد و امضای سند ازدواج انجام دادم .محمد پسر خوب و منطقیه . تو این یه سال هیچ وقت بهم غر نزد و یا اذیتم نکرده،، با اینکه شغل من شیفت شبم داره ولی خیلی خوب درکم میکنه ،، بعضی وقتا خستگی هامو میبینه و توی کارای خونه کمکم میکنه .
#ادامه_دارد...
#کپی_حرام.
#مهربانی
#قسمت_دوم
امشب، شب کار بودم و همسرم بهم زنگ زد و بعد پرسیدن حالم گفت
-- خونوادش فردا ناهار میان خونه مون مهمونی
منم گفتم
-- باشه مشکلی نیست ،،خوش اومدن
یکم با هم حرف زدیم و بعدش من قطع کردم و رفتم سرکارم ،، صبح وقتی شیفتم تموم شد رفتم خونه و موادی که واسه ناهار میخواستم رو از فریزر درآوردم و با خودم گفتم
-- تا یخشون آب میشه منم یه چرت یه ساعتی بزنم تا وقتی میان سرحال باشم
رفتم و روی تخت دراز کشیدم و یه عادت بدی که دارم اینه که برای اینکه خوابم بهم نخوره گوشیمو موقع خواب بیصدا میکنم ،، تو اوج خواب بودم که صدای پشت سرهم زنگ در خونه به گوشم خورد ، با خیال اینکه هنوز یه ساعتم تموم نشده نگامو به صفحه گوشیم دادم که دیدم وای ساعت ۱۲ ظهره و من از شدت خستگی خوابم برده و دیگه بیدار نشدم ،،سریع از رختخوابم بلند شدم توی آینه نگاهی به خودم انداختم و بعد اینکه خودمو مرتب کردم در رو باز کردم و سلام و احوال پرسی و خوش آمد گویی بهشون گفتم و تعارف زدم اومدن داخل .از قیافه مادرشوهرم میشد فهمید که چقدر عصبیه ،تصمیم گرفتم که عذرخواهی کنم شاید حالش بهتر شه و عصبانیتش کم شه
-- مادر جون ببخشید خوابم گرفته بود ،،آخه دیشب شیفت بودم ولی باور کنید فقط خواستم یکم استراحت کنم نمیدونم چطوری خوابم گرفته بود .ازتون معذرت میخوام .
#ادامه_دارد...
#کپی_حرام.
#مهربانی
#قسمت_سوم
اخمی که وسط پیشونیش بود پررنگ تر شد و ادامه داد
-- وقتی زن توخونه نمونه وضعیت این میشه دیگه ،،بیچاره پسرم
با تعجب نگاهش کردم و گفتم
-- چرا این حرف رو میزنی مادرجون ؟؟؟ منم انسانم خسته میشم
پدر شوهرم وقتی دید که مادرشوهرم داره تند میره جلو اومد و گفت
-- دختر گلم اگه خیلی بهت فشار میاد و خسته میشی میتونی سرکار نری
تند تند سرمو به نشونه منفی تکون دادم و گفتم
-- نه پدرجون من کارمو دوست دارم و وقتی میرم سرکار حالم خوبه
مکث کوتاهی کردم و گفتم
-- باور کنید خونه و زندگیم همیشه مرتبه ولی امروز نمیدونم چی شد که اینطوری شد وخوابم برد
مادرشوهرم سرتاسفی برام تکون داد و گفت
-- کاملا مشخصه
نگاه متعجبمو بهش دادم و کلافه گفتم
-- چی مشخصه مادرجون؟؟
-- عزیزم اگه یه نگاهی به خونه زندگیت بندازی دیگه حرفی برا گفتن نمیمونه
-- مادرجون یکم بهم حق بدید من دیشب شیفت بودم و صبح زود از سرکار اومدم خونه تا غذا درست کنم ولی خوابم گرفت
-- خب عزیزم شما که نمیتونستید میگفتید ما برا شام بیایم
نگامو به پدرشوهرم دادم که این حرفو زد و شرمنده گفتم
-- بخدا من صبح مواد آشپزی رو از فریزر درآوردم ولی متأسفانه انقدر خسته بودم که خوابم برده بود .
#ادامه_دارد...
#کپی_حرام.
#مهربانی
#قسمت_چهارم
نفسمو عمیق بیرون دادم و بعدش ادامه دادم
-- اصلا جای نگرانی نیست غذا از بیرون سفارش میدم و عوضش شام خودم آشپزی میکنم براتون
پدرشوهرم ازم تشکر کرد ولی مادرشوهرم پوزخندی بهم زد و با لحن کنایه ای گفت
-- بیچاره پسرم زندگیش نابود شده
تصمیم گرفتم جوابی بهش ندم و رفتم گوشیمو برداشتم و از بیرون غذا سفارش دادم ،نیم ساعتی گذشت و مادرشوهرم هنوز داشت غز میزد و کلی حرف بارم کرد و مدام بهم طعنه میزد سعی میکردم بهش توجه ای نکنم و همش منتظر بودم که غذاها رو بیارن، آها بالاخره صدای زنگ خونه اومد و غذاها رو آوردن .داشتم سفره رو میچیدم که همسرم از راه رسید ،،ولی چه اومدنی تا از راه رسید و داشت خوش آمد میگفت که مادرشوهرم سریع شروع کرد به شکایت کردن
-- چه خوش اومدنی پسرم
محمد وقتی حرف مادرشو شنید سریع نگاهشو به من داد و با چشم و ابرو ازم پرسید که چی شده ولی من چیزی نگفتم و سرم رو پایین انداختم که بعدش مادرشوهرم از سکوت من استفاده کرد و سریع محمد رو برد تو اتاق ،منم بی توجه بهشون رفتم و ادامه سفره رو چیدم ، ده دقیقه ای گذشت و نیومدن ،، پدرشوهرم رو صدا زدم و گفتم شما بفرمایید تا اونا میان ،،پدرشوهرم تشکری کرد و بعدش از سرجاش بلند شد و جلو اومد تا بشینه سر میز که سرو کله شون پیدا شد و اومدن .
#ادامه_دارد...
#کپی_حرام.
#مهربانی
#قسمت_پنجم
از قیافه محمد میشد فهمید که چقدر عصبیه ،، معلوم نبود که خانم چی ها بهش گفته بود خدا میدونه مثل مادر خودم میدونستمش و نمیخواستم بهش بی احترامی کنم
-- محمد جان با مادرجون بفرمایید بیاید غذا سرد شد
محمد عصبی و با کنایه گفت
-- زحمت کشیدی
سکوت کردم و چیزی نگفتم که دوباره ادامه داد
-- این چه بی احترامیه که به خونواده من کردی
نگاه مضطربمو به پدرشوهرم دادم که سرشو تند تند تکون میداد معلوم بود که ازم مادرشوهرم عصبی بود ،،دیگه سکوت کردن کافی بود باید از خودم دفاع میکردم
-- چه بی احترامی محمد جان ،، خیلی خسته بودم ناخواسته خوابم گرفته بود از عمد که نبوده
-- خسته بودی ؟؟ مگه مجبوری بری سرکار
-- نه مجبور نیستم ،،فقط شغلمو دوست دارم
محمد تن صداشو بالا برد
-- شغلت مهمه یا زندگیت ؟؟
-- هردوشون برام مهمن
-- از الان باید یکی رو انتخاب کنی یا میمونی خونه و زندگیتو میکنی ،،یا میری سرکار و زندگیتو برا همیشه از دست میدی
چشام اشکی شد ،، از حرفای محمد جا خورده بودم و اصلا انتظارشو نداشتم ،، نگامو به مادر شوهرم دادم که نیشش باز بود ،،انگار خیلی از اتفاق های پیش اومده خوشحال بود ،، چشای اشکیمو بین پدرشوهرم و محمد جابجا کردم که پدرشوهرم عصبی گفت
-- پسرم تمومش کنه
نگامو به پدر شوهرم دادم که از این همه جر و بحث خسته شده بود و صداشو بالا برده بود،،همه سکوت کرده بودن و کسی چیزی نمیگفت .
#ادامه_دارد...
#کپی_حرام.
#مهربانی
#قسمت_ششم
پدر شوهرم رو کرد به مادرشوهرم و ادامه داد
-- بس کن دیگه زن ،، چقدر داری این موضوع رو کش میدی ،، دختره بیچاره از وقتی که اومدیم خودش ناراحته که خواب مونده و هربار کلی ازمون عذر خواهی کرد ،، فک کن دختر خودته ،، تموش کند
محمد از شنیدن حرف پدرش جا خورد و اخم وسط پیشونیش کمرنگ شد که پدرشوهرم ادامه داد
-- انقدر ناراحت و شرمنده است که گفته شامو نمیذارم برید و خودم دیگه آشپزی میکنم ،، تمومش کن زن ،،چرا میخوای بینشونو خراب کنی؟؟
محمد گیج شده بود و نگاه متعجبشو به مادرش داد که مادرشوهرم شروع کرد به دفاع کردن از خودش
-- مگه من چی گفتم مرد،، گفتم زنت نمیرسه به کارای خونه
-- تمومش کن زن
صدای عصبی پدرشوهرم بودکه باعث شد مادرشوهرم سرشو پایین بندازه و چیزی نگه ،چند ثانیه ای همه سکوت کردن و چیزی نگفتن که مادرشوهرم راه افتاد سمت در و با گریه گفت
-- اصلا من میرم
بااینکه میخواست زندگیمو بهم بزنه ولی دلم نیومدبذارم بره سریع رفتم دنبالش و دستشوگرفتم و گفتم
-- کجامیری مادرجون ،،توروخدا اینطوری نکنید
هرکاری میکردم راضی نمیشد اصرار داشت بره ولی بالاخره راضیش کردم که نره ،، رفتم سراغ غذاها که سردشده بودن سریع گرمشون کردم ودوباره میز رو چیدم ،،البته محمدم که متوجه شده بودچه خبره اومد کمکم و وسط کمکاش با صدای آرومی ازم عذرخواهی کرد،،لبخندی بهش زدم و سعی کردم که دیگه کشش ندم ،،خداروشکر که پدر شوهرم مردفهمیده و مهربانی بود،، ازم دفاع کردو نذاشت زندگیمون از هم بپاشه.
#پایان.
#کپی_حرام.