فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#مهمان
#قسمت_اول
چهار سال از ازدواجم با حمید میگذشت که دخترمون فاطمه زهرا به دنیا اومد..
شوهرم طلبه بود و خودم هم سیده بودم..
با اینکه شوهرم تو ایام محرم و فاطمیه سخنران بود اما هیچ پولی بابت این کارا دریافت نمی کرد و همیشه میگفت به خاطر رضای خدا و اهل بیت این کارو میکنم نه برای پول..
درسته که مام از نظر مالی خیلی فقیر بودیم اما خداروشکر که هیچ وقت دستمون جلوی کسی دراز نبود و خدا خودش روزیمون رو می رسوند ..
دخترم فاطمه زهرا سه سالش شد .. باوجود سختی هایی زیادی که در زندگی داشتیم من عاشقانه همسرم و زندگیم رو دوست داشتیم ..
یه روز که حمید برای سخنرانی ایام فاطمیه به یه روستا رفته بود عصر اون روز خبر آوردن که تو جاده تصادف شده و حمید با راننده اون ماشین هردو فوت شدن ..
وقتی که این خبرو شنیدم از هوش رفتم.. وقتی هم که به هوش اومدم خونمون پر آدم بود.. خانواده من و خانواده حمید با آشناها اومده بودن و گریه و زاری راه انداخته بودن.
#ادامه_دارد.
#کپی_حرام.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#مهمان
#قسمت_دوم
نمیخواستم باور کنم که شوهرم منو دختر سه سالمه مون رو تنها گذاشته.. تا مدت ها تو شوکاین اتفاق بودم..
بعد از مرگ همسرم تنها خدارو داشتم که ازش میخواستم تو این شهر بزرگ ازمون مراقبت کنه و مارو تنها نذاره..
محرم اون سال حمید نبودش و این اولین محرمی بود که انقدر احساس بی کسی و تنهایی میکردم..
شب هارو به همراه فاطمه زهرا به هیات میرفتم و تو انجام کارا کمک میکردم..
چند ماهی از ایام محرم گذشت و نزدیک ایام فاطمیه و سالگرد همسرم بود که امام جماعت مسجد محله یه پاکت که توش پول بود رو بهم داد و گفت جور نشد که زودتر به دستتون برسونم بابت ایام محرم که بهمون کمک کردین اجرتون با امام حسین..
با اینکه دست تنگ بودم و به سختی با حقوق کمیته زندگیم رو می چرخوندم اما قبول نکردم و اون پول رو ازش نگرفتم..
این روزا دلم خیلی هوای مشهد و امام رضا رو کرده بود ..
#ادامه_دارد.
#کپی_حرام.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#مهمان
#قسمت_سوم
برای همین در ازای این کمک از حاج آقا خواستم یه وام بهم بدن که کمک هزینه سفر منو فاطمه زهرا باشه..
خدا خیرش بده که قبول کرد و وام رو بهم داد.منم قرار شد ماهانه از پول حقوق کمیته اقساط رو پرداخت کنم.. میدونستم که شرایط زندگیم سخت تر میشه اما خدا بزرگه ..
با دخترم راهی امام رضا شدیم آخ که چقدر اون لحظه ذوق داشتم ...
دلم میخواست هر چه زودتر برسم حرم و وسط حرم با دلی که پر از غم و غصه است برای امام رضا زار بزنم و از دلتنگی هام براش بگم ...
وقتی که رفتیم هوا خیلی سرد بود برای دخترم کاپشن و وسایل گرمایی نبرده بودم..
هر چند دخترم لباس گرمایی مناسبی نداشت. با خودم فکر کردم از باقی مانده پول وام یه کاپشن براش بخرم که سردش نشه ..رسیدیم مشهد و از قطار پیدا شدم .. با کلی ذوق و شوق به سمت حرم رفتم خیلی دلتنگ آقا امام رضا بودم..
#ادامه_دارد.
#کپی_حرام.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#مهمان
#قسمت_چهارم
آخرین باری که اومدم با حمید بود اما قبل از تولد دخترمون...و الان که حمید نیستش و یادگار اون باهامه غم عجیبی رو احساس میکردم...
قبل از اینکه تو ایستگاه سوار اتوبوس های حرم بشم متوجه شدم که کیفم که کل مدارک و پولهام توشه همراهم نیست .. .بدجوری آشفته شدم و مضطرب همه جارو گشتم اما خبری از کیف نبود ..
انگار انقدر برای رفتن به حرم عجله داشتم که فراموش کردم کیف رو با خودم بیارم..
هول و مضطرب برگشتم ایستگاه قطار اما اونجام گفتن که پیگیری میکنن و بعد چند دیقه گفتن تو اون کوپه و واگن هیچ کیفی پیدا نکردن ..
اشکم در اومد.. تو شهر غریب مدارکم گم شد و حتی یه قرون پول نداشتم..
الان باید چیکار کنم خدایا..خودت به داد این بنده تنهات برس ..
با این بچه تنهایی کجا برم ؟ مسئولین ایستگاه قطار شمارهم رو یاداشت کردن که اگه کیف پیدا شد خبرم کنن..
#ادامه_دارد.
#کپی_حرام.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#مهمان
#قسمت_پنجم
با ناامیدی از اونجا بیرون اومدم.. از اونجایی که تو این شهر کسی رو نداشتم به سختی خودم رو به حرم رسوندم ..
دلم خون بود .. من مهمون امام رضا بودم و الان شرمنده دخترم شدم..
هوا دیگه تاریک شده بود و از اونجایی که من جایی رو برای رفتن نداشتم و پولی نداشتم که اتاقی کرایه کنم برای همین تو حرم موندم . هوا خیلی سرد بود طوری که دستای دخترم یخ زده بود و مدام میگفت مامان سرده !
نه پولی داشتم که براش لباسی بخرم و نه پولی که ببرمش مسافرخانهای که اونجا بمونیم.
رو کردم به حرم و گفتم امام رضا من ساداتم اومدم حرمت مهمونتم این چه وضع مهمون داریه؟ هق هق گریه م بلند شد و با زار زدن گفتم اگه مدارکم پیدا نشه و دخترم تو این سرما یخ بزنه میرم شکایتتو به مادرمون زهرا ( س) میکنم !
همونجور وسط صحن نشسته بودم وزار میزدم که یهو باد عجیبی گرفت و برگه ای افتاد کنارم...
#ادامه_دارد.
#کپی_حرام.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#مهمان
#قسمت_ششم
مات و مبهوت به اون برگه نگاه میکردم .. چند لحظه بعد با دستای یخ زدهم برگه رو برداشتم و بردم گمشدگان . اونجا یه آقا کیفم رو بهم داد و با یه کاپشن و پیرهن و شلوار که درست اندازه دخترم فاطمه زهرا بود .. شوکه نگاهش میکردم و پرسیدم کی کیف منو آورده؟
بهم گفت یه آقایی اومد تحویل داد و گفت این خانم و دخترش مهمان من بودند و وسایلشون رو جا گذاشتند... بهشون بگید مادرم خیلی سلام رسوند و گفت شرمنده اگه دستای دخترت یخ زد !
هنوز نمیخواستم باور کنم .. اگهاین یه معجزه نبود پس چی بود ؟
چرا من باید شرمنده خانم فاطمه زهرا و اولادش امام رضا بشم ؟
من به خاطر دخترم بی قراری کردم و الان اونا حسابی منو خجالت زده کردن ...
از طرفی خوشحال بودم که از این گرفتاری نجات پیدا کردم و می تونم با دخترم یه سر پناه پیدا کنم ..
اون شب سرد خداروشکر خونه گرفتیم ک با دخترم به اونجا رفتیم و بعد از چند روز زیارت به شهر خودمون برگشتیم ..
اون سفر و زیارت برای من خیلی خوب شد.. فهمیدم که حتی تو بدترین شرایط هم نباید از لطف بی کران خدا و اهل بیت ناامید شد ..
#پایان.
#کپی_حرام.