#نابینایی_که_شفایافت6
امام رضا علیه السلام فرمودند: ای پدر، اگر شما محبت کنید بهتر است. چون شما بزرگتر هستی. در همین حال پیامبر هندوانه به حضرت زهرا دادند و فرمودند: سهمیه صفوه الله را بدهید و شما تبرک کنید. سپس چاقو به هندوانه خورد و صدایی به گوش رسید. بعد از خوردن چند قطره از آب هندوانه، حضرت علی “مظهرالعجایب”، دست صفوه الله را گرفته و فرمودند: بلند شو و دستی هم به صورت کشیدند و چشمانش باز شد و سپس فرمودند: اینجا را بخوانید! صفوه الله میگوید: من سواد ندارم.
حضرت علی میفرمایند: من طوری می نویسم که تو بتوانی بخوانی.
دوباره حضرت خم شد و روی خاک نرم و مرطوب کنار جوی باغ، با انگشت مبارک نوشتند و فرمودند اینها را بخوان.و همینطور مینوشتند و می رفتند تا آخر جوی کنار باغ، و او می بیند و می تواند بخواند و در ادامه حضرت علی بلند شدند و وارد باغ مجاور، باغ حاج سید کاظم شدند. صفوه الله می رود تا به امام برسد که در حال دویدن در خواب سرش به شدت به ستون چوبی وسط اتاق می خورد و از خواب بیدار می شود و می بیند که بر روی پاهایش در وسط اتاق ایستاده و می تواند راه برود و از پنجره کوچک اتاق در همان نیمه شب، ستاره ها را می بیند و می فهمد رویایش صادقه بوده و او را شفا دادند.
فریاد و شادی برمیآورد و برادر و مادر را صدا میزند: مادر، مادر من خوب شدم. مادر و اعضای خانواده همه از سر و صدای صفوه الله بیدار می شوند و سراسیمه به سوی او میدوند.
آری صفوه الله روی پاهایش ایستاده، او نظر کرده شده و شفا یافته و رو شفا دادند.
پایان
کپی حرام