eitaa logo
کانال شهدایی 《 ماهِ من 》
10.9هزار دنبال‌کننده
20.8هزار عکس
7.6هزار ویدیو
235 فایل
http://eitaa.com/joinchat/235732993Ccf74aef49e گروه مرتبط با کانال http://eitaa.com/joinchat/2080702475Cc7d18b84c1 بالاتر از نگاه منے آه "ماه مـــن " دستم نمےرسد بہ بلنداے چیدنتـــ اے شہید ... ڪاش باتو همراه شوم دمے ...لحظہ اے «کپی آزاد» @mobham_027
مشاهده در ایتا
دانلود
صبح که می‌شود عزمت را بردار بال‌های عشق را بگشا و در آسمان زندگی پرواز کن زیبا ، آزاد و رها امروز روز دیگری است....
کوچک بود که رفت سنش را میگویم کوچک تر شد وقتی که برگشت قامتش را می گویم. شهداشرمنده ایم💕
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎙 شهید سلیمانی : 🌹 اگر نبودند ... امروز این استقلال و این عزت پایدار نبود .
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
aaa1.mp3
3.71M
💐چله ی زیارت آل یاسین (روز:سی و هفتم)💐 🌺 السّلام علیك یا داعي الله ... 🌺 السّلام علیك بجوامع السّلام 🌺 👌زیارت آل یاسین و دعای بعد از آن👌
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
از بیسیم چی به ملت‼️ 🍃چه‌معامله‌ی پرسودی است 🕊 فانے میدهے و باقے میگیری جسم میدهے و جان میگیری❤️ جان میدهے و جانان میگیری...💚
•🪴♥️• مادراست‌دیگر.. آمده‌است‌خانه‌تکانی‌کند..(:🌿
چگونه سیر شود؟ چشمم از تماشایت ... تصویری که مشاهده می کنید ... اواسط دهه‌ی ۶۰، در تهران و طی یکی از اعزام‌های بسیجیان داوطلب به جبهه‌های جنگ تحمیلی گرفته شده است. عاقله مردی که نشان سیادت بر تن دارد، درحال وداع با فرزند جوان خود و راهی کردن او به سوی جبهه های جـهاد است. حالتِ چهره‌‌ این پـدر، جای را بر هر شرح و تفسیری می بندد (بلا تشبیه) به غیر از روضه‌ اباعبدالله الحسین(ع) هنگام وداع با جوان رشیدش ، حضرت علی‌ اکبر (ع) آن جا که امامِ دل شکسته و تشنه لب ، پشتِ سر جوانش می‌فرماید: ای علی ، خاک بر دنیا پس از تو ... لا یوم کیومک یا اباعبدالله
مشهد که آمدیم، بچه ی دومم را حامله بودم. موقع به دنیا آمدنش، مادرم آمد پیشم. سرشب، عبدالحسین را فرستادیم پی قابله. به یک ساعت نکشید، دیدیم در می‌زنند. خانم موقر و سنگینی آمد تو. از عبدالحسین ولی خبری نبود. آن خانم نه مثل قابله‌ها، و نه حتی مثل زن‌هایی بود که تا آن موقع دیده بودم. بعد از آن هم مثل او را ندیدم. آرام و متین بود، و خیلی با جذبه و معنوی. آن‌قدر وضع حملم راحت بود که آن‌ طور وضع حمل کردن برای همیشه یک چیز استثنایی شد برایم. آن خانم توی خانه ی ما به هیچی لب نزد، حتی آب هم نخورد. قبل از رفتن، خواست که اسم بچه را فاطمه بگذاریم. سال‌ها بعد، عبدالحسین راز آن شب را برایم فاش کرد. می‌گفت: وقتی رفتم بیرون، یکی  از رفقای طلبه‌ رو دیدم. تو جریان پخش اعلامیه مشکلی پیش اومده بود که حتما باید کمکش می‌کردم. توکل بر خدا کردم و باهاش رفتم. موضوع قابله از یادم رفت. ساعت دو، دو و نیم شب یک هو یاد قابله افتادم. با خودم گفتم دیگه کار از کار گذشته، خودتون تا حالا حتماً یه فکری برداشتین. گریه اش  افتاد. ادامه داد: اون شب من هیچ کی رو برای شما نفرستادم، اون خانم هر کی بود، خودش اومده بود.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا