eitaa logo
هیئت دختران نوجوان مَهوا🌙
435 دنبال‌کننده
701 عکس
197 ویدیو
4 فایل
بسم الله ؛ [ ونور القمر يهدي قلوبنا ] نور ماه دل‌هایمان را هدایت می‌کند... اینجا؟ _ مَهوا؟ ماهِ‌شبِ‌چهارده... . راه ارتباطی با ما: @Adminmahva313
مشاهده در ایتا
دانلود
هیئت دختران نوجوان مَهوا🌙
جام فجر مهوا🏆 موضوع : چی بودیم، چی شدیم! 😎🤌 با این موضوع شما میتونید هررر اثر هنری و خلاقانه ای که
یه سری آثار به دستمون رسیده در حال بررسی و بعد داخل کانال قرار میگیره تا بازدید بخوره! فکر کنم هر چی زودتر بجنبید بازدید کارتون بیشتر میشه با هر جور صلاحه🤷‍♀
هیئت دختران نوجوان مَهوا🌙
جام فجر مهوا🏆 موضوع : چی بودیم، چی شدیم! 😎🤌 با این موضوع شما میتونید هررر اثر هنری و خلاقانه ای که
از اتاق فرمان گفته شده که به برنده‌ها قراره جایزه ویژه‌ای داده بشه😎🤌 و خلاصه سوز به دل کسایی که بی‌تفاوت از کنار پیاما میگذرن بشه از ما گفتن بود😉😂🤝
سلام علیکم🤚 از سکوتای ما واقعا باید ترسید چون قطعا بعدش یه طوفااانه😁👌 بریم که میخوایم آثار راه یافته به جام فجر مهوا رو براتون بذاریم☺️ مهوا قراره طوفان به پا کنه برای تولد آقای انقلاب😌✌️
الان آثار داخل کانال قرار میگیره پشت سرهم بعد چند ساعت حرف دارم‌ حرف🤌 ولی فعلا تلاشمو میکنم‌چیزی نگم‌تا پستا پشت هم قرار بگیرن یادتون نره پستی که بازدید بیشتری بخوره برنده اس🤪
شرکت کننده شماره 1⃣ جام فجر مهوا 🏆 چی بودیم، چی شدیم 😎 انقلاب ما انفجار نور بود🇮🇷 هیئت دختران نوجوان مَهوا🌙
شرکت کننده شماره 2⃣ جام فجر مهوا 🏆 چی بودیم، چی شدیم 😎 انقلاب ما انفجار نور بود🇮🇷 هیئت دختران نوجوان مَهوا🌙
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یادش بخیر همین ۴۳ سال پیش، آمریکایی ها به مهندسان ایرانی اجازه نمیدادند،حتی موتور هواپیماهارو ببینند اما ... امروز تولیدکننده جنگنده و موشک و ماهواره‌بر و همه چیز هستیم.... شرکت کننده شماره 3⃣ جام فجر مهوا 🏆 چی بودیم، چی شدیم 😎 انقلاب ما انفجار نور بود🇮🇷 هیئت دختران نوجوان مَهوا🌙
صدای شکستنِ ظروفِ غرور، پژواکِ تلخِ روزگاری بود که آسمانِ میهن، رنگِ خاکسترِ ذلت می‌داد. سنگینیِ سکوت، گوش‌هایمان را می‌خراشید و طعمِ گسِ وابستگی، کامِ تاریخ را تلخ کرده بود. زمانی که زمزمهٔ ترس، چون بادِ سردی در رگ‌ها می‌دوید و سایهٔ سنگینِ تحقیر، نورِ امید را می‌بلعید. هر طلوع، نویدِ روزی تکراری و تلخ بود و هر غروب، خطی دیگر بر دفترِ اندوه. اما ناگهان، عطرِ باروتِ آزادی در هوا پیچید، تند و تیز، چون نسیمی که غبارِ سکون را می‌شُست. و فریادِ رهایی، نوری کورکننده در تاریکی افکند، آنچنان که چشمِ تاریخ، برای لحظه‌ای خیره ماند. اکنون، طنینِ آهنگِ قدرت، گوشِ جهان را می‌نوازد، سمفونیِ برخاستن از عمقِ درد. شکوهِ دیروز، چون طلایِ داغ بر چهرهٔ امروز می‌درخشد، نوری که از درونِ خاکستر فوران کرده. این خاک، که روزی طعمِ تلخِ خواری می‌داد، امروز شیرینیِ فتح را به کامِ پیروزی می‌نوشاند. رنگِ بنفشِ غروبِ استبداد، جای خود را به آبیِ روشنِ آسمانِ اقتدار داده. و بویِ خاکِ باران‌خورده پس از خشک‌سالی، عطرِ تازه‌ای از پیشرفت و استقلال به مشام می‌رسد. هر گام، صدایِ استوارِ ملتی است که از نو هویت یافته. و هر نفس، زنده کنندهٔ روحِ پهلوانیِ خفته. چشم‌ها، نه از ترس، که از شورِ نگریستن به آینده‌ای درخشان، گشاده است. و دستان، نه برایِ خواهش، که برایِ ساختنِ فردا، به هم گره خورده. ایران، دیگر تنها یک نام نیست؛ حماسه‌ای است که با تمامِ حواس، نفس می‌کشد. شرکت کننده شماره 4⃣ جام فجر مهوا 🏆 چی بودیم، چی شدیم 😎 انقلاب ما انفجار نور بود🇮🇷 هیئت دختران نوجوان مَهوا🌙
ایرانِ بعد از انقلاب؛.aac
حجم: 6.9M
شرکت کننده شماره 5⃣ جام فجر مهوا 🏆 چی بودیم، چی شدیم 😎 انقلاب ما انفجار نور بود🇮🇷 هیئت دختران نوجوان مَهوا🌙
44.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شرکت کننده شماره 6⃣ جام فجر مهوا 🏆 چی بودیم، چی شدیم 😎 انقلاب ما انفجار نور بود🇮🇷 هیئت دختران نوجوان مَهوا🌙
لیلا دانشجوی پزشکی بود و بیمارستان، زودتر از کتاب‌ها، به او یاد داده بود بعضی دردها درمان ندارند. روزی در اورژانس، پیرمردی را آوردند که نفسش مثل چراغِ در حال خاموشی، هی کم‌نورتر می‌شد. پرونده‌اش سبک بود؛ نه اسم آشنا داشت، نه پول. کنار دیوار ماند. چند دقیقه بعد، امضایی آمد، تلفنی زنگ خورد، و تخت جابه‌جا شد. لیلا دید که چطور حق، آرام و بی‌صدا، از روی برانکارد سر می‌خورد پایین. آن شب، دست‌هایش را شست، اما حس سنگینی‌شان نرفت. زهرا گفت: «این‌جا مریضی نیست… این‌جا سیستم تب کرده.» انقلاب زمستان، خیابان شبیه همان اورژانس بود؛ پر از آدم‌هایی که نوبت‌شان همیشه عقب افتاده بود. لیلا این‌بار فقط نگاه نکرد. کنار زهرا ایستاد. صدایش لرزید، اما عقب نرفت. شعارها بالا می‌رفتند مثل نفس‌هایی که بعد از مدت‌ها راه پیدا کرده باشند. شهادت در شلوغی، دست‌ها جدا شدند. زهرا افتاد. نه مثل کسی که می‌میرد— مثل کسی که چیزی را به زمین می‌سپارد. لیلا زانو زد. خون گرم بود. دانش سرد. زهرا نگاهش کرد و گفت: «نگذار دوباره… نوبت کسی عقب بیفته…» و سکوت، همه‌چیز را پوشاند. بعد سال‌ها گذشت. لیلا دکتر متخصص شد. در همان بیمارستان. در همان بخش. یک شب، چراغ اورژانس خاموش و روشن می‌شد. بیماری بی‌نام آوردند. نه همراه، نه سفارش. لیلا پرونده را باز کرد. خودکارش مکث کرد. بعد، محکم امضا کرد. چراغ ثابت شد. در راهرو، پنجره‌ای نیمه‌باز بود. باد آرام پرده‌ی سفید را تکان داد؛ مثل نفسی که بالاخره راحت کشیده باشد. لیلا لحظه‌ای ایستاد. لبخند نزد. گریه هم نکرد. فقط زیر لب گفت: «زهرا… این بار نوبت جلو افتاد.» و چراغ، روشن ماند. شرکت کننده شماره 7⃣ جام فجر مهوا 🏆 چی بودیم، چی شدیم 😎 انقلاب ما انفجار نور بود🇮🇷 هیئت دختران نوجوان مَهوا🌙