و اما بعدها احتمالاً یاد میگیری: هر کسی ظرفیتِ نگه داشتنِ این حجم از احساساتترو نداره. و این به معنای «زیادی بودنِ تو» نیست؛ به معنی محدود بودنِ ظرفِ بعضی از آدمهاست.
" من به تو مربوطم، طوریکه اندوه به شب،
طوریکهصدایِ بنانبهحاشیهٔ غروب،
طوریکه آن قناریِ زردِغمگین به شاملو،
بیآنکه هیچکدام دلیل قانعکنندهای داشته باشیم..."
هدایت شده از تینا صحبت میکنه²
یا گرمی یک بوسه به پیشانی من باش
یا علت یک عمر پریشانی من باش
با فاصله ای امن که آسیب نبینی
بنشین و فقط شاهد ویرانی من باش
هر بار که عاقل شده ام خیر ندیدم
یک بار بیا و تو به نادانی من باش
من جای تو با لحن و لبت شعر بخوانم
تو جای من و محو غزل خوانی من باش
ناچار به مرگم ته این قصه بیا و
یک معجزه در قسمت پایانی من باش
هدایت شده از تینا صحبت میکنه²
بهنظرم اگه پولدار بودم آدم جالبی میشدم. متاسفم بابت این فرصتی که از دست رفت.