از مواجه شدن با حقیقت بیزارم عزیزم. از قدم زدن در واقعیت به ستوه میآیم. دلم میخواهد چشمهایم را ببندم، دراز بکشم و تنها به صدای باد گوش بدهم، در خیال زندگی کنم و نهایت دنیا را همراه با انسان هایش ترک کنم.
آتشبس را بر لبانت نوشتم، جنگ در رگهایم شعلهور شد. عشق در این خاک فرسوده نام دیگر محاصرهست.
٬٬ از نوشتههای مرضیه عربلو ៹