eitaa logo
مکتب مقاومت | طاهری زاده
127 دنبال‌کننده
317 عکس
111 ویدیو
1 فایل
. ما اجازه تکرار تاریخ را نخواهیم داد، ما تاریخ را به سرانجامش می رسانیم... . معتقد به گفتمان انقلاب اسلامی با فــرهــنـــگ بــســیجی ✌️ . اگر کاری داشتی اینجا پیام بده : 👇 @a_sarbaz .
مشاهده در ایتا
دانلود
📌 عروسی 🎉 آقا مصطفی وقتی میخواست برا عروسی اش کارت دعوت، بنویسه برای اهل بیت (ع) هم کارت فرستاد. یه کارت دعوت نوشت برای امام رضا (ع) مشهد. یه کارت برای امام زمان (عج)، مسجد جمکران. یه کارت هم به نیت دعوت کردن حضرت زهرا(س) نوشت و انداخت توی ضریح حضرت معصومه (س)... قبل از عروسی حضرت زهرا(س) اومدند به خوابش و فرمودند: چرا دعوت شمارو رد کنیم؟ چرا به عروسی شما نیایم؟کی بهتر از شما؟ ببین همه اومدیم شما عزیز ما هستی... 🥲 📚خاطره ای زندگی روحانی شهید مصطفی ردانی پور منبع یادگاران ۸ کتاب ردانی پور، ص ۸۴ 🌹🌹 ✍ @maktabe_moghavemat
🔸 گل کوچیک وقتی آمد سمت ما و یک شوت زد زیر توپ. لباس خاکی پوشیده بود از همان شوتی که زد معلوم بود که زیاد اهل فوتبال نیست؛ اما آن صبح جمعه با ما قاتی شد و یک دست گل کوچیک با هم زدیم بعد هم آن قدر بگو بخند راه انداخت که کم کم از طرح رفاقتش خوشمان آمد و بالاخره ما را کشاند به پایگاه الغدیر. حالا دیگر برنامه فوتبالمان جمعهها صبح جایش را داده بود به زیارت عاشورا. چشمم به ساعت مسجد بود تا بیاید هر جمعه هشت و نیم صبح سلام زیارت عاشورا را می.داد. وقتی میآمد همان لباس خاکی را پوشیده بود با عکس کوچکی از امام و آقا روی سینه اش از این لباسها برای ما هم جور کرده بود بی هیچ حرفی ما را هم شیفتۀ امام و رهبری کرد. آن قدر از جبهه و جنگ برایمان حرف زد که ما هم عاشق آن لباس خاکی شدیم طول کشید تا فهمیدم جمعه ها آماده باش است و برای همین لباس رزم می‌پوشد، آماده باش ظهور بود! 📚 منبع: کتاب سرباز روز نهم، راوی:محمد علی محمدی 🌹🌹 ✍ @maktabe_moghavemat
🔴 یک دور کتب شهید مطهری 📚 پسرخاله ام بود یک روز آمد خانه مان با یک برگه پر از نوشته، پشت و روا! نشست کنار مادرم : «خاله میشه چند دقیقه ما رو تنها بذارید میخوام شرایطم رو بخونم، ببینم طاهره حاضره با من ازدواج میکنه یا نه؟» مادرم که رفت رو به رویم نشست، شرایطش را یکی یکی گفت من هم چون از صمیم قلب دوستش داشتم قبول کردم... گفتم: دوست دارم مهریه ام فقط یک جلد کلام الله مجید باشه. گفت یک جلد قرآن و یک دوره . 🔺 برشی از زندگی شهید یونس زنگی آبادی 🌹 🌹 ✍ @maktabe_moghavemat
🕊️آرزوی ابراهیم🧔🏻 صحبت به اینجا رسید که آرزوی خودمان را بگویم هر کسی چیزی گفت.... بیشتر بچه ها آرزویشان شهادت بود🌷 بعد نوبت ابراهیم شد🌹 🕊️همه منتظر آرزوی ابراهیم بودند... ابراهیم مکثی کرد و گفت آرزوی منم شهادته اما حالا نه ! من دوست دارم در نبرد با اسرائیل شهید بشم 🇮🇱🪖 🔺 آقا مصطفی به لطف رشادت های شما و یارانت، هم اکنون رژیم صهیونسیتی در ضعیف ترین روزهای خود به سر می‌رود ✊ تا نابودی اسرائیل چیزی نمانده✌️ 🌹 🌹 ✍ @maktabe_moghavemat
کت و شلوار شهادت 🤵‍♂️ کت و شلوار دامادی اش را خیلی دوست داشت تمیز و نو در کمد نگه داشته بود. به بچه های سپاه میگفت: «برای این که اسراف نشود هر کدام از شما خواستید داماد شوید، از کت وشلوار من استفاده کنید. این لباس ارثیه ی من برای شماست.» کت و شلوار دامادی محمد حسین، وقف بچه های سپاه شده بود و دست به دست می‌چرخید هر کدام از دوستانش که می‌خواستند داماد،شوند برای مراسم، دامادی، شان همان کت و شلوار را می‌پوشیدند. جالبتر، آنکه هر کسی هم آن کت و شلوار را میپوشید؛ به شهادت میرسید! 📚 به روایت فاطمه فخار همسر شهید محمدحسن فایده 🌹 🌹 ✍ @maktabe_moghavemat
ازدواج 🤵 🔺 هفده سالش که شد ازدواج کرد بادخترخاله اش. عروسی شان خانه پدرزنش بود؛ توی بر بیابان همه را که دعوت کرده بودند، شده بودند پنج شش نفر. من حلقه نمیخوام.... موقع خرید حلقه گفت من حلقه نمی خوام. چیزی نگفتم من هم پیش تر گفته بودم که آئینه و شمعدان نمیخواهم. مشهد که، رفتیم برایش به جای، حلقه یک انگشتر عقیق خریدم. گفتم باشه به جای حلقه. بعد از شهادت ناصر وسایلش را برایم آوردند. انگشتر عقیقش هنوز خونی بود. ❤️ 📚 برشی از زندگی شهید محمد بروجردی منبع : کتاب یادگاران ج ۱۲ کتاب شهید بروجردی، ص ۶ 🌹 🌹 ✍ @maktabe_moghavemat
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌷 شهدا پیش از آنکه شهید شوند، شهیدانه زندگی کرده‌اند ... فارغ از تمامی عناوین و ادعاها ... فقط خود را خدمتگزار مولایشان می‌دانستند ...🕊 📝 ¦ میگفت : ایشالا تاسوعا پیش عباسم... و درست روز تاسوعا عباس صدایش زد... صدایش زد و او لبیک گفت... 🌹شهید آقامصطفی صدرزاده @maktabe_moghavemat