هدایت شده از سکوتنوشته_
مقابلش زانو زدم تا هم قد او بشوم. در چشمان عسلی رنگش خیره شدم و پرسیدم: «بزرگترین آرزویت چیست؟»
با لبخندی به پهنای صورت گفت: «اینکه زودتر بزرگ بشوم!»
لبخندم برای لحظهای محو شد، اما به سرعت آن را بازگرداندم. چرا کودکان همیشه میخواهند زودتر بزرگ شوند، درحالی که زندگی کوچکشان بی عیب و نقص است؟
رو به او گفتم: «چرا میخواهی زودتر بزرگ بشوی؟»
با جدیت گفت: «که مانند تو به کسی نیاز نداشته باشم. تازه میخواهم پولدار هم بشوم! دنیا را هم بگردم! راستی! اجازه داشته باشم به اجاق گاز نزدیک بشوم.»
دستان کوچکش را گرفتم و گفتم: «عزیزکم... همه به کسی در زندگیشان نیاز دارند. همه! پول همه چیز نیست و حتی اگر زود بزرگ نشوی هم میتوانی دنیا را بگردی و آشپزی کنی. از کودکیت لذت ببر، فرشتهی کوچک! از زندگی درخشان و فوق العادهای که داری لذت ببر.»
از خواب بیدار شدم. به سمت آینه رفتم. چشمان عسلی رنگم هنوز خواب بودند.
آیا واقعاً به کسی نیاز نداشتم؟ هیچ وقت جوابش را نیافتم. شاید چون هیچ وقت، دنیا را نگشتم!
_سکوت
ملجأ
مقابلش زانو زدم تا هم قد او بشوم. در چشمان عسلی رنگش خیره شدم و پرسیدم: «بزرگترین آرزویت چیست؟» با ل
متن بسیار زیبا بود واقعا:)))
ولی صادقانه بگم اول عکس کازوتورا چشمم رو گرفت