هدایت شده از سکوتنوشته_
خانه داشت میسوخت. ضلع شرقی اتاق، از دود سیاه شده بود. اما من، روی کاناپه دراز کشیده بودم. داشتم فکر میکردم. به اینکه این زندگی چقدر مکافات دارد؟
بله! خانه داشت میسوخت؛ اما آیا خاکسترش بیشتر از خاکستر احساسات سوختهی من بود؟ بعید میدانم.
آنها از من پرسیدند که چرا دیگر به هیچچیز اهمیت نمیدهم. اما هیچکدام از آنها، مرا هنگام تماشای سوختن احساساتم ندیدند...
هیچکدام ندیدند که من چقدر در آتش احساساتم دویدم تا توانستم روحم را از میان شعلههای سوزان، سالم بیرون بیاورم.
و هیچکس مرا هنگام رها کردن خاکستر احساساتم در باد ندید.
مردم قضاوت میکنند بیآنکه بدانند. و عذاب من این بود که نمیتوانستم آنها را آگاه کنم.
نیمهی شرقنشینِ کاناپه آتش گرفت. از جا بلند شدم و اتاق را بدون نگاه کردن به پشت سر ترک کردم.
_سکوت
هدایت شده از ☫ تولید و توزیع تریاک اصل«شعبه³» ☫