شب عاشورا که با مامانم اینا رفته بودیم میدون عدالت دوتا دختر پونزده شونزده ساله ی چادری از کنارمون رد شدن
مشخص بود رفیقن
دست همو گرفته بودن و میخواستن یه جایی برن
نمیدونم چقدر مسخره به نظر میاد اما با حدودا بیست و یک سال سن با حسرت عجیبی نگاهشون کردم:)
https://eitaa.com/maljja/7989
میدونی شاید خیلی بچگانه ست این حسرت از وقتی یادم میاد هرجا که میرفتم با من بود
و الان هرسالی که میگذره عمیق تر میشه چون سن من دیگه از یه سری چیزا ها گذشته
https://eitaa.com/the_yellow_moon/5132
اتفاقا اینکه باهاشون فرق داری یعنی داری راهو درست میری