#شماره_۱۷
#مثبت_۳۰
#بدر
سلام دوستان عزیز من، اینک سال 1432 میباشد من متولد 9 دی 1401 هستم
اسمم حیدر خلج هست و 30 سال دارم من پدر 3 فرزند هستم 😍به نام فاطمه خانم، خدیجه خانم، حسین آقا و یه تو راهی هم به نام محمد قراره به جمع ما اضافه بشه 😉🌸
تا به اینجای زندگیم اتفاقات و مشکلات زیادی افتاده است اما یکی از مهم ترین دلیل این مشکلاتم از تنهایی من این است شاید براتون سوال باشه با این هدیه هایی که خدا بهم داده چطور احساس تنهایی میکنم 😔😔
من از کودکی تنها بودم یعنی همون( تک فرزندی) تو ارتباط گیری با بقیه تو مهد کودک و مدرسه همیشه مشکل داشتم تو خونه همبازی نداشتم همش آویزون مادرم بودم تا شاید بین آشپزی کردن و مرتب کردن خونه کمی هم با من بازی کنه فقط مشکل من به همینجا ختم نمیشه از نعمت خواهر و برادر که محروم بودم چون پدر و مادرم فکر میکردن با داشتن یک فرزند میتونن بهترین آسایش و آرامش رو برام فراهم کنن اما... همیشه با احساس تنهایی فردی درونگرا شده بودم و داشتن هر چیزی برام مهم نبود من اسباب بازی نمیخواستم من همبازی میخواستم
( منم با این تجربه ی تلخ زندگی آموختم بچه های خودم رو تنها نذارم اونا برای زندگی نیاز به خواهر و برادر دارن)
خلاصه داشتم میگفتم این محرومیت از همبازی به اینجا ختم نمیشد متاسفانه اقوام ما به خاطر طرز فکر غلط آن ها هم از آوردن بچه خودداری کردن این شد که نسل ما پیرهای بیشتری دارد تا جوان
نه پسرعمویی نه دخر عمویی نه پسردایی نه... حالا هم بچه هایی من پسرعمو و دختر عمو و... ندارن چون عمه و عمو ندارن البته از سمت مادرشون شانس آوردن دوتا دختر خاله دارند
من همیشه این احساس نیاز به خواهر و برادر رو دارم احساس اینکه برادری کنم رو دارم اما... دیگر دیر شده کاش برگردیم سال 1404 زمانی که خیلی ها به مادرم میگفتن اگر حیدر رو از پوشک گرفتی اقدام کن برای بچه بعدی اما با گفتن حرف هایی چون : همین یدونه کافیه، میخواییم یدونه باشه تو پر قو بزرگش کنیم، مخارج زیاده پوشک گرونه، حوصله بچه رو نداریم
اما متاسفانه آگاهی این رو نداشتن که وقتی بچه ها همبازی واسته باشن و تنها نباشن دیگه همش آویزون پدر و مادر نمیشن خودشون با هم بازی میکنن میدونید تا 7 سال اول زندگی بازی زندگی بچه هست نفس بچه بازی کردنش هست من بازی میکردم اما انگاری که تنگی نفس داشتم
اما الان نمیخوام بچه هام مثل من باشن خدا هم روزی رسان هست خداروشکر با اومدن هر بچه ای پیشرفت های مادی کرده ایم و محبت در خانواده ما بیشتر شده
تو پارت بعدی از بقیه مشکلاتم خواهم گفت 😉🥰
1#
گروه پاتوق مامان اولی ها 🌺
https://eitaa.com/joinchat/1031996056Cf1b0e46592
کانال پاتوق مامان اولی ها 🌺
https://eitaa.com/joinchat/459997849Ca67efd6f43
#شماره_۱۸
#مثبت_۳۰
#M Nikoo
سلام من امیرعلی متولد مرداد ١٤٠٢ هستم والان دراستانه٣٠ سالگی با اینکه تک فرزند بودم ازاین بابت خوشحالم و به هیچ عنوان حس تنهایی نکردم چون مادرم تمام وقتش برای من بودو تمام محبتش ولی درعین حال که محبت میکرد تنبیه وتشویق هم داشت و من بچه لوس وغرورو وخودخواهی نشدم همیشه دست بوس پدرومادرم هستم چون درحالی که من وحمایت مالی میکردن مسئولیت پذیری رو بهم یاد دادن و مامانم من وخونه خاله ودایی های خودش میبرد که با بچه هاشون بازی کنم وکلی دوست ورفیق داشت که بچه همسن من داشتن ولی بااینکه اونها تعداد بچه هاشون زیاد بود من مشکلی برای به رفت وامد باهاشون نداشتم
خداروشکر با اینکه تک فرزند بودم گوشه گیر ومنزوی نشدم وبسیار اجتماعی هستم چون از بچگی توی اجتماع بودم مامانم حتی یه روزم خونه نبودهمیشه باهم بیرون بودیم هرهفته هیئت میرفتیم وسینما وکتابخونه و تفریحات مادر پسری ولی اگه این وسط خواهر وبرادری میومد مادرم مجبور بود وقتش وصرف اون کنه چون بچه نوزاد بیشتر به مادر نیاز داره وتو نوجوونی هم تنها نبودم پدرم بهترین رفیق بودن واسم من چون تابستون باهم کارمیکردیم وکوه میرفتیم و... ولی اگه بچه دیگه ای بودپدرم مجبور بودچند شیفت کارکنه تاخرج زندگی وبده بالاخره بچه خرج داره
تو درسمم هیچ مشکلی نداشتم چون پدرومادرم تودرسام کمکم میکردن اما اگه خواهروبرادر داشتم نمیتونستم تو فضای خونه راحت درس بخونم و باید میرفتم کتابخونه وارامش و تمرکز فعلی ونداشتم بعد ازاون ازدواجم بودوچون همسرمم تک فزرند بود نگران بودم که مستقل نباشه و وابسته به خانوادش باشه و روحیه حساسی داشته باشه که طبعات تک فرزندیه ولی همه اینا بستگی به تربیت داره برخلاف تصورم همسرمم ادم مستقل مسئولیت پذیر وخودساخته ای بود من خداروشکر میکنم واصلا ازاین که خواهروبرادر ندارم ناراحت نیستم
گروه پاتوق مامان اولی ها 🌺
https://eitaa.com/joinchat/1031996056Cf1b0e46592
کانال پاتوق مامان اولی ها 🌺
https://eitaa.com/joinchat/459997849Ca67efd6f43
#مثبت۳۰
#شماره_۱۹
#صلوات
سلام
من یه مامان دهه هشتادی ام که تازه نی نی کوچولو مونو بدنیا آوردم
خب این روزای اول بچه داری واقعا سخته 🤕 طوری که دست تنها اصلا نمیتونی به کارات برسی
این چند روزه که اومدم خونه مامانم واقعا خواهر و برادرم کمک حالم بودن
هر دستوری میدم اجرا میکنن😁
و بی چون و چرا همراهی ام میکنند
اما وقتی خودمو جای بچم میزارم که ۳۰سال آینده
قراره تنها باشه و هیچ خواهر برادری نداشته باشه واقعا غصه ام میگیره
هرچند سر زایمانم اذیت شدم اما بازهم دوست دارم بچه داشته باشم تا پسرم طعم تک فرزندی رو نچشه
#شماره_۲۰
#مثبت۳۰
#zahra sayefi
سلام سال نو مبارک و طاعات و وعباداتتون قبول
من مادر سه فرزند هستم و خواستم بگم که زمانی که فرزند اولم رو باردار بودم از لحاظ اقتصادی در شرایط خوبی نبودیم ولی با دنیا آمدن فرزند اولم وضعیت فرق کرد ماشین خریدیم ،با آمدن فرزند دوم خانه دار شدیم و با امدن فرزند سوم شرایط خیلی بهتر شد و می خواستم این رو به زوج های جوان بگم که هر آن کس که دندان دهد نان دهد و هرگز بخاطر ترس از شرایط اقتصادی خودشون دو از داشتن فرزند محروم نکنند و توکل بخدا داشته باشند چون رزق و روزی دست خداست و بچه ها با امدنشون با خودشون برکت و نعمت میارن
#مثبت۳۰
#شماره_۲۱
#مثبت_30
#یافاطمه الزهرا(س)
سلام عیدهمگی مبارک
امروز خیلی حوصلم سررفته دوست داشتم منم مثل دوستم خواهروبرادرداشتم باهاشون میرفتم مسافرت وقتی دلم گرفته باهاشون دردودل میکردم چقدر دوست داشتم وقتی از حوزه میخوام بیام خونه یکی بیاد دنبالم وخواهر کوچیکترم منتظر باشه تامنم بیام وبراش خوراکی بیارم اون حس خوشحالی که تو چشمای خواهرم هست رو ببینم اینقدر دوست داشتم باهم آشپزی کنیم کیک درست کنیم
کاش خواهرداشتم وباهاش میرفتم خریدوباحوصله لباس پرو میکردم ولی الان مجبورم همیشه با مامانم برم مامانم کسالت داره نمیتونه زیاد راه بره
راستی چند وقت دیگه میخوام عروس بشم کسی نیست تو مراسمم شادی کنه من الان خیلی تنهام کاش مامان و بابام به فکرمن بودند وخواهروبرادر برام میاوردن تاآرزوی اینا به دلم نمونه
#شماره_۲۲
#مثبت_۳۰
#حسینی فاضل
پ.ن :ببخشید هر چقدر خواستم با توجه به موضوعی که دادید بنویسم نتونستم...نتونستم واقعیت رو ننویسم ..در واقع نتونستم خواهرم رو از زندگیم حذف کنم.
من یه دونه خواهر دارم که از کل دنیا بیشتر دوستش دارم ازدواج کردم بچهام دارم اما این یه دونه خواهرمو با هیچی تو دنیا عوض نمیکنم شده یه وقتایی انقدر دلم گرفته انقدر دلم گرفته که حد نداره اما زنگ که میزنم باهاش صحبت میکنم دلم وا میشه یه روز از کلاس اومده بودم اینقدر روز بد و پرمشغله ای بود سرم خیلی درد میکرد فقط زنگ زدم بهش اندازه یک ربع ۲۰ دقیقه باهاش صحبت کردم اون فقط به حرفام گوش داد سردردم کاملاً خوب شد اون کسیه که همیشه منو میفهمه همیشه منو درک میکنه به مامانم میگم کاش یه دو سه تا آبجی دیگه داشتم اون موقع دیگه دنیا مال من بود
کاش همه دختر پسرهای دنیا این حس رو تجربه کنن ..تجربه وقتی مامان بابا خوابن تا دیروقت با هم حرف بزنیم و بخندیم و دستامون جلوی دهنمون که صدا نره بیرون
همه میدونن که من سه چهار تا دختر میخوام سه چهار تا هم پسر که هم دخترام تموم حسای خوب دنیا رو داشته باشن هم پسرام
رَبِّ هَبْ لِي مِن لَّدُنكَ ذُرِّيَّةً طَيِّبَةً ۖ إِنَّكَ سَمِيعُ الدُّعَاءِ
#شماره_۲۳
#مثبت۳۰
#فقط الله
سلام تک بودن زیادیشم خوب نیس رفت وامدکردن وصله رحم بجااوردن هم خوبه هم ثواب داره اگه ۳۰سال آینده فرزندمان کسی رونداشته باشه براش خوب نیس هم تنها میشه وهم افسرده وگوشه نشین هم ازبعضی چیزاعقب میمونه بهترفرزندم باادمای خوب نشست و برخاست کنه وبهتریناروبراخودش نگه داره وباهم رفت وامدخانوادگی وشناخت داشته باشن . شریفی تهران
#شماره_۲۴
#مثبت_۳۰
#محدثه_دبستانی
نامهای به خواهرم
حتما تا الان میان حرفهایم گفتهام که با گروهی آشنا شدم به اسم پاتوق مامان اولیها.
چالشی توی این گروه بر پا شده که شرکتکنندگان به مدت یک ماه نمیتوانند با خواهر و برادرشان ارتباط بگیرند. آنها باید آیندهی کودک تک فرزندشان را یک ماهی تجربه کنند. من هیچوقت نمیتوانم توی چنین چالشی شرکت کنم اما این موضوع ذهنم را دقایقی درگیر کرد و از خودم پرسیدم: «زندگی من بدون حضور خواهرم چه شکلیه؟»
من بدون تو نه تنها از روزهای آینده تصوری ندارم، بلکه گذشتهای هم برایم نخواهد ماند.
دورترین خاطرهای که از دوران کودکیام به یاد دارم، مثل یک فیلم کوتاه چند ثانیهای است. فیلم یک قاب است از سقف گچکاری شدهی خانه. طنابهای زرد رنگ تاب چوبیمان دو طرف این قاب را گرفته. تصویر مبهمی از چهرهی دختر بچهای تمام قاب را پر میکند. دختر بچه میآید جلوی لنز دوربین و پشت سر هم تکرار میکند: «مامان و بابا من رو بیشتر از تو دوست دارن، فهمیدی؟»
دوربین چشمهای من است. آنجا خانهی قدیمی ماست. مامان من را روی تاب گذاشته بود، تا بخوابم و آن دختر بچه تویی!
از وقتی یادم هست تو کنارم بودی. تمام خاطرات من پر است از تو.
پر است از روزهایی که دستم را میگرفتی و میرفتیم مغازهی عمو لایق تا کرم کاکائو بخریم. پر است از روزهایی که روسریهای رنگارنگ مامان را دور خودمان میپیچیدم و خالهبازی میکردیم. پر است از روزهایی که توی گوشم میخواندی: «بیا آرایشگاهبازی کنیم.»
حتما به خاطر داری آن روزی را که مشغول آرایشگاه بازی بودیم. موهایم را با قیچی زدی و من تا شب گریه کردم. خوب به خاطر دارم شیطنت توی چشمهایت را.
دلم برای روزهای کودکی تنگ شده. برای آن شبهایی که تا دیروقت توی رختخواب پچپچ میکردیم و از آرزوهای مشترکمان حرف میزدیم. از خریدن جعبهی لوازم پزشکی تا رسیدن به شب اول مهر.
خیالپردازی را تو یادم دادی. یکی از همان شبهایی که خوابم نمیبرد، یادم دادی چشمهایم را ببندم و تصور کنم همان جایی هستم که دوست دارم باشم. وقتی چشمهایم را میبستم، میپرسیدی: «اون جایی که دوست داری باشی چه شکلیه؟ چه چیزهایی اونجا میبینی؟ دوست داری اونجا چه کارهایی بکنی؟...»
بزرگتر که شدیم وقتی شبها خوابم نمیبرد، شعرها و داستانهایی را که توی مدرسه یاد گرفته بودی، برایم میخواندی.
تو بودی که عشق خواندن و نوشتن داستانها را توی دلم کاشتی.
هنوز هم مثل روزهای بچگی خیلی شبها دلم پر میزند برای تا دیروقت پچپچ کردن با تو. یک حرفهایی توی دنیا هست که از میان تمام آدمهای عالم فقط باید به تو بگویم.
هنوز هم دلم غنج میرود برای شیطنتهای خواهرانهات، برای تشرهایی که بارم میکنی، برای وقتهایی که استیکرهای گربهای برایم میفرستی، برای صبحهایی که کیف من را هم مثل کیف دخترت پر از خوراکی میکنی.
من چه خوشبخت بودم که از وقتی چشم باز کردم تو کنارم بودی.
من آن روزهای خوش کودکی را ، آن لحظات خواهرانه ناب و شیرین را برای فرزندم آرزو میکنم.
گروه پاتوق مامان اولی ها 🌺
https://eitaa.com/joinchat/1031996056Cf1b0e46592
کانال پاتوق مامان اولی ها 🌺
https://eitaa.com/joinchat/459997849Ca67efd6f43
#شماره_۲۵
#مثبت_۳۰
#محدثه_دبستانی
نامهای به برادرم
یادت هست که گفته بودم من با گروهی آشنا شدم به اسم پاتوق مامان اولیها.
چالشی توی این گروه بر پا شده که شرکتکنندگان به مدت یک ماه نمیتوانند با خواهر و برادرشان ارتباط بگیرند. آنها باید آیندهی کودک تک فرزندشان را یک ماهی تجربه کنند. من هیچوقت نمیتوانم توی چنین چالشی شرکت کنم اما این موضوع ذهنم را دقایقی درگیر کرد و از خودم پرسیدم: «زندگی من بدون حضور برادرم چه شکلیه؟»
من بدون تو نه تنها از روزهای آینده تصوری ندارم، بلکه گذشتهای هم برایم نخواهد ماند.
بابا برای تولد پنج سالگیام یک بسته لگوی خانهسازی خرید. روی یکی از لگوها عکس یک پسربچهی دوستداشتنی نقاشی شده بود. آن تصویر اولین تصور من از تو بود. از وقتی خیال کردم داداش تو راهیام باید شبیه آن پسربچه باشد، آن لگو را بیشتر از بقیهی لگوها دوست داشتم. مامان میگفت: «داداشت که به دنیا بیاد میتونی باهاش بازی کنی. داداشت همیشه مراقبته. پشت و پناهته.» من آن روزها معنای پشت و پناه را نمیدانستم. آخر تخیلات کودکانهام میرسید به آنجا که مثلا اگر کسی بخواهد به زور دوچرخهام را بگیرد یا عروسکم را خراب کند، تو اجازه نمیدهی. من قبل از این که پا به این دنیا بگذاری ته دلم به بودنت گرم شد. به دنیا که آمدی فهمیدم تو از نقاشی آن پسربچهی روی لگو خیلی دوستداشتنیتر هستی.
کلاس دوم که بودم دست راستم شکست. مجبور شدم یک ماه توی خانه بمانم. فقط سه، چهار سال داشتی اما مثل داداشِ بزرگتر مدام دور و برم میچرخیدی. سیدی انیمیشنهای جورواجورت را پشت سر هم قطار میکردی و میپرسیدی که کدام یکی را دوست دارم تا برایم بگذاری و با هم تماشا کنیم. برایم اسباببازی میآوردی و کتاب داستانهایم را ورق میزدی تا با هم عکسهایشان را ببینیم.
بزرگتر که شدیم تابستانها برنامهی بعدازظهر ما این بود که از بابا پول توجیبی بگیریم و با هم از سوپربهار یک پلاستیک خوراکی بخریم. روفرشی و سبد اسباببازیها را برداریم و تا غروب روی پشتبام بازی کنیم.
تازه رفته بودی سرکار. هنوز سیزده ساله بودی اما تابستانها توی خانه نمیماندی. با اولین دستمزدهایی که گرفتی روز دختر برایم یک شاخه گل صورتی آوردی. باز من از شادی جیغ زدم و روی هوا پریدم. تو اولین کسی بودی که برایم گل خریدی داداش عزیزتر از جانم. تو مراقب بودی غم به خانهی قلبم نفوذ نکند. تو بلد بودی چطور خوشحالم کنی.
ما کنار هم قد کشیدیم و بزرگ شدیم. در اوج خیلی از روزهای سخت زندگی، بزرگترین رنج هر کدام از ما این بود که آن یکی باید رنج را تحمل کند. اعتراف میکنم که خیلی روزها بغضم را به خاطر خندهی تو فرو خوردم و خندیدم تا بخندی. میدانم این اتفاق بارها و بارها برای تو هم تکرار شده. هر بار که تلاش میکنی خوشحالم کنی، خیلی از رنجها و غصهها برایم میمیرند چون تو را دارم تا پناهم باشی. مطمئنم خدا وقتی تو را به ما میبخشید، به نیازهای من فکر کرده بود. به این که من ممکن است چه چیزی از این زندگی بخواهم. مامان راست میگفت. تو تا همیشه پشت و پناهمی داداش خوبم.
من این پشت و پناه همیشگی را ، این حس خوب برادری را برای فرزندم آرزو میکنم.
گروه پاتوق مامان اولی ها 🌺
https://eitaa.com/joinchat/1031996056Cf1b0e46592
کانال پاتوق مامان اولی ها 🌺
https://eitaa.com/joinchat/459997849Ca67efd6f43
#شماره_۲۶
#مثبت۳۰
#tahereh.m
قسمت دوم از داستان دیشبی😜👇
جلو در مامانی اینا که میرسیم علی رو میبینم میرم سمتش بهش سلام میدم مامانم ازونطرف میگه بیا بریم داخل میگم باشه الان میام
علی همسایه طبقه بالایی اقاجونه اونام حتما حاضر شدن برن عید دیدنی
بهش سلام میدم و میگم عیدت مبارک کجا میرید؟
_عید توأم مبارک داریم میریم خونه مامان بزرگم
_عه علی این چیه دستت ؟عروسکا برا خودته؟
_نه بابا برای ابجیمه میخوایم بریم خونه مامان بزرگ اینارم میبره برا حانیه و مائده تا باهم بازی کنن داده من براش نگهدارم من که قراره با علی اصغر و مهدی بازی کنم
_عه پس قراره کلی بهتون خوش بگذره
_اره دارم لحظه شماری میکنم ببینمشون😍
صدای بابا رو که میشنوم با علی خداحافظی میکنم میرم خونه آقاجون رو میبینم که روی تخت مثل همیشه دراز کشیده مامان میگه آقا یکم ناخوشه میرم دستشو میبوسم و عیدو تبریک میگم
بعدم میرم سراغ مامانی ..میشینم یه گوشه و مشغول خوردن شیرینی و شکلات میشم
آقاجون و بابا یکم در مورد هوا و اخبار حرف میزنن بعدم مثل همیشه آقاجون گلایه میکنه از بابا که چرا نمیایید نزدیک ما ؟خیلی دور هستید برای همینم دیر به دیر میبینمت بابام میگه:
_اخه آقاجون اونجا که خوبه نمیتونم خونه به اون خوبی رو ول کنم بیام اینجا که
_مادرت میگه پاهاش درد میکنه نمیتونه منو ببره پارک سر کوچه توأم که یا سر کاری یا انقد دوری که تا برسی اینجا شب شده😞
_چشم بابا سعی میکنم روزای تعطیل بیام که بتونم عصر ببرمت بیرون خوبه؟
آقاجون حرفی نمیزنه مشغول خوردن چایی میشه ☕️
بابا هیچ برادر و خواهری نداره مثل خودمه همیشه هم میگفت اگه یکی بود حداقل بعضی روزا میرفت پیش مامان بابام خیالم. راحت میشد ولی خب...
مامان مشغول کمک کردن به مامانی بود که رفتم پیشش گفتم مامان من حوصلم سررفته چیکار کنم ؟😫
_برو بشین پای تلویزیون انقدم هی نگو حوصلم سررفته بابات عصبی میشه ها برو منم یکم دیگه میام پیشت
از وقتی یادمه این خونه همیشه ساکت بود حتی اقاجونم صدای تلویزیونو زیاد نمیکنه آخه میگه سرش درد میکنه 🤕
مثل همیشه میرم سمت تلویزیون مشغول دیدن کارتونای تکراری میشم📺
به فکر فرو میرم به علی فکر میکنم که چقد الان داره با پسر خاله و پسرداییاش بهش خوش میگذره
به اینکه قراره از خستگی زیاد نفهمه چجوری خوابش برده ..خوش به حالش کاش منم یه آبجی یا داداش داشتم یا حداقل یه عمو یا عمه تا با بچه های اونا بازی کنم😔
عمه،،عمو،،ابجی ،،داداش،،خاله ..دایی
چقدر این کلمه ها برام غریبه هستن ....
گروه پاتوق مامان اولی ها 🌺
https://eitaa.com/joinchat/1031996056Cf1b0e46592
کانال پاتوق مامان اولی ها 🌺
https://eitaa.com/joinchat/459997849Ca67efd6f43
امام على عليه السلام:
إنّ إنفاقَ هذا المالِ في طاعَةِ اللّه ِ أعظَمُ نِعمَةٍ ، و إنّ إنفاقَهُ في مَعاصِيهِ أعظَمُ مِحنَةٍ:
به راستى كه هزينه كردن اين مال در راه طاعت خدا بزرگترين نعمت است و خرج كردن آن در راه معاصى او بزرگترين محنت (رنج)
💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐
خیرین و بانیان خیر ، برای تهیه ۱۴ هزار قرص نان صلواتی بمناسبت میلاد با سعادت امام حسن مجتبی(ع) و توزیع در بین خانواده های نیازمند منتظر یاری سبز شما می باشیم.
لطفا هر کس هر مقدار دوست داره واریز کنه ولو به اندازه 10قرص نان که میشه ۶۵۰۰
مهلت تا امشب
حتما رسید واریز بفرستید
5859831095690003
سمیرا مانده کهنکی
لطفا فیش برای آیدی زیر ارسال بفرمایید
@mohammadi9092