🔴خبر آمد خبری در راه است.
🤝حیّ علی المواسات
📣بشتابید!
🇱🇧به سوی یاری مظلوم بشتابیم.
برای محو رژیم جنایتکار صهیونیستی بشتابیم.
💍ما مادران و بانوان با اهدای طلاها و پولهای خود به میدان یاری مردم لبنان و حزب الله لبنان میآییم.
💞قرار همدلی جمعی ما شنبه ۲۱ مهر از ساعت ۱۴ فاطمیه بزرگ تهران واقع در تقاطع کارگر و فاطمی
💚با حضور ارزشمند برادر مجاهد سردار حاج حسین یکتا
#همدلی_طلایی #جمعیت_امام_رضاییها
#نهضت_مادری #امهات_القدس
#مدار_مادران_انقلابیمادرانه #مادران_شریف_ایران_زمین #باشگاه_مادران_تاریخ #بانوی_آب #مادران_مقاومت
*«به دنبال نیم ساعت خواب»*
#ز_فرقانی
(مامان #علی ۱۴.۵، #فاطمه ۱۰، #طوبا ۸، #مبینا ۵.۵ و #محمدمهدی ۲.۵ ساله)
- مامانی...مامانی
چشمهای غرق خوابم را از پشت پلک تکان دادم.
- مامانی... مامانی
چارهای نبود.
گوشی را نشانم داد: «زمزش رو میزنی؟» همان رمز را میگفت.🤭
بلافاصله ادامه داد. رویم را هم برمیگردانم که نبینم:
«فقط یه کم بازی میکنم.»
از لای پلکهای نیمهباز رمز گوشی را زدم
گفتم: «بذار یه کم بخوابم.»
آرام از اتاق بیرون رفت.
فک کردم چقدر خوابیده بودم؟ احتمالاً نیم ساعت. معمولاً بیشتر از این طاقت دوریام را ندارند.😅🤦🏻♀️
دیشب بعد مهمانی تا دیروقت بیدار بودند و به زحمت خواباندمشان و تا نماز صبح چهار پنج ساعت بیشتر نخوابیدم و از صبح هم تا ظهر در تکاپوی فرستادن نوبتی چهار تا بچه به مدرسه و رسیدگی به کارهای خانه بودم و تازه یکی دو ساعت هم وقت برای انجام یک تحقیق گذاشتهام. پس حالا حقم هست نیم ساعت بیشتر بخوابم.
تحقیق...
نکند...
دست بردم اطراف بالش
پس دفترم؟😱
قبل از خوابیدن از ذهنم گذشت که بهتر است از نتیجهٔ کار عکس بگیرم ولی خستگی اجازه نداد. همهٔ دفترهایم به محض بر زمین ماندن به همین سرنوشت دچار میشوند. دفتر نقاشی. این هم سررسیدی مربوط به زمان دانشگاه بود. با کلی خطخطی که طی این سالها توسط هر کدام از بچهها در صفحات مختلفش به یادگار مانده.
یادم افتاد وقتی بازش کردم روی یک صفحهاش چیزهایی در مورد برنامهریزی آرمانی و تابع هدف نوشته بودم ولی هیچ یادم نیامده بود که این درسها را کی خوانده ام.😉
هنوز در آن خلسهٔ شیرین بین خواب و بیداری بودم. فکر کنم حالت آلفا یا همچین چیزی باید باشد. زمانی که مغز در بیشترین حالت آرامش است. لحظاتی قبل از خواب و لحظاتی بعد از بیداری. شاید همان لحظه که تو در ناخودآگاهت تصمیم میگیری از دندهٔ چپ بلند شوی یا راست.
باید سعی میکردم برگردم به عالم خواب
راستی چطور میشود خوابید؟ آهان. فکرت را خالی کن. سعی کن صداها را نشنوی. به دفتر فکر نکن.
حالا تنفس عمیق؛
دم
بازدم
دم...
از ذهنم گذشت خوش به حال همسرم که به محض اینکه اراده میکند میخوابد و حتی اگر با صدای بچهها بیدار شود باز هم بلافاصله میتواند بخوابد. خب معلوم است که بعد هم اخلاقش خوب است. من هم اگر...
نه، نباید فکر کنم!🫢
زنگ در را زدند. سرویس طوبا بود.
راستی راننده دیروز چطور یک بچهٔ دیگر را به جای مبینا از مدرسه برایم آورده بود. وای چقدر گریه کردم. بچهام چه خاطرهای برایش ماند. روز اول مدرسهٔ یک بچهٔ پیشدبستانی نباید آن طور پر استرس میبود. آن دختر بچهٔ دیگر که فقط تلفظ اسمش شبیه مبینا بود و به خیال اینکه لابد زن میخواهد او را به مادرش برساند دنبال راننده راه افتاده بود و تا دم در خانهٔ ما هم آمده بود، را بگو. معلم و مادرش چه حالی داشتند.🤦🏻♀️
کاش بچهام را نیم ساعت پیش فقط به خاطر اینکه بگذارد بخوابم و سر یک تکه لواشک انقدر با محمدمهدی کلکل نکند دعوا نمیکردم.
خب من هم خسته بودم. تازه من که خیلی هم دعوا نکردم. فقط فرستادمش بیرون و به فاطمه سپردم که مراقب باشد بچهها به اتاق نیایند.
اصلاً دیروز هم نگذاشتم بفهمد گریه کردم و ترسیده بودم. خودش هم لابد در مدرسه با دوستانش مشغول بازیگوشی بوده و حس نکرده چه اتفاقی افتاده.
آخ
نباید فکر کنم!😬
صدای طوبا می آید که دارد شعر پارسال کتابش را از حفظ میخواند.
احوالپرسی
پروانه از گل... احوال پرسید... گل گفت خوبم... پروانه خندید...
صدا از اتاق کناری مثل لالایی نرمی به گوشم میخورد و مدام دور و نزدیک میشود.
حدس می زنم طوبا سوار تاب باشد.
احتمالاً علی هم در اتاق خودش است که هنوز سر و صدای دخترها در نیامده. نه طفلی همیشه ملاحظهٔ خواب بودن من را میکند. تازه گاهی چقدر هم با خواهرهایش مهربان است.
تجسم نکن!
به صدا گوش نده!
دم...
بازدم...
محمدمهدی گاهی آهنگ شعر را با صدای نازک به زبان خودش تکرار میکند. دَدَ دَدَ
دلم قنج میرود. نمیتوانم گوش ندهم. گوش تیز میکنم و با لذت صداها را همراه دم و بازدم فرو میدهم. دلم تنگشان میشود.
انگار من هم بیشتر از نیم ساعت طاقت نمیآورم.
تازه پنج شش ساعت خواب برای یک مادر خیلی هم زیاد است. حالا گیرم نیم ساعت کمتر یا بیشتر.😅
باید یک دفتر دیگر بردارم و برنامهٔ کارهایم را در آن بنویسم. یادم باشد بازی با بچهها را هم اضافه کنم. یک برنامهریزی آرمانی.
و یادم باشد بالای همهٔ برنامههایم بنویسم آن لحظه که شیرینی صدای کودکانت بر شیرینی خواب غلبه کند آلفاترین لحظه است...
#روزنوشت_های_مادری
#مادران_شریف_ایران_زمین
🍀🍀🍀
*«مامان، چرا گریه میکنی؟»*
#رحمانی
(مامان چهار فرزند)
تب دخترم که پایین آمد، خوابم برد.
یک خواب عمیق و آرام...
بدون صدای انفجار، بدون اضطراب ویرانی...
پسر نوجوانم را که برای مدرسه بدرقه کردم، مطالعهٔ کتاب مورد علاقهام را شروع کردم،
بدون دلشورهٔ دستگیر شدن پسرم،
بدون حسرت و افسوس اینکه آیا به خانه برمیگردد یا در ایست و بازرسیها گرفتار میشود...😓
دست دخترم را که زخم شده بود، با آرامش ضدعفونی کردم و با باند استریل پانسمان کردم، بعد هم برایش شربت عسل درست کردم و با هم بازی کردیم،
بدون وحشت از نبود دارو و عفونت و مرگ و...
به روی پسر کوچکم که بالاخره راضی شد لباس محبوبش را که کثیف شده بود، با لباس تازه و زیبایی عوض کند، خندیدم.
بدون غصه و درد دیدن پوستهای تاول زده از بمبهای فسفری...
دختر بیمارم که بالاخره حاضر شد با وعدهٔ درست کردن غذای مورد علاقهاش سوپ و دارویش را بخورد، نفسی از سر آسودگی کشیدم،
بدون غصهٔ مردن کودک بیمار و گرسنهام در بمبارانها...😢
همسرم که از سفر برگشت، بچهها دورهاش کردند و سوغاتیهایشان را تحویل گرفتند،
بدون درد سنگین یتیمی برای نازدانههایی که بابایشان هیچوقت از سفر بر نمیگردد...
بدون بهت و حیرت سنگین مردی که با ویرانههای خانه و اجساد همسر و فرزندانش مواجه میشود...
این روزها،
در کنار مادری ام برای فرزندانم،
من مادری برای بچههای فلسطین هم هستم.
دخترم گاهی مرا غافلگیر میکند؛
«مامان چرا گریه میکنی؟»
چگونه حالم را توضیح بدهم تا دختر شش سالهام متوجه بشود که لحظه لحظهٔ زندگی آرام و شیرین ما با همهٔ کاستیها و مشکلات این روزها،
برای دختران شش سالهٔ فلسطینی یک رویا و حسرت دستنیافتنی است...😞
#فلسطین
#سبک_مادری
#مادران_شریف_ایران_زمین
🍀🍀🍀
*کانال مادران شریف ایران زمین*
@madaran_sharif
هدایت شده از ستاد مادران ایران
84.45M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیدین جلوی سفارت آلمان چه اتفاقی افتاد؟
... رو شکست!!!👍
#خانه_نسا
#مادران_شریف_ایران_زمین
#خانه_مادری
#نهضت_مادری
#باشگاه_مادران_تاریخ
#مواسات_مادرانه_البرز
#خانواده_بزرگ_ما
#نهضت_پیشرفت_بانوان
#بر_مدار_مادران_انقلابی
#برنا
#مهر_فرشته_ها