#شماره_۲۴
#مثبت_۳۰
#محدثه_دبستانی
نامهای به خواهرم
حتما تا الان میان حرفهایم گفتهام که با گروهی آشنا شدم به اسم پاتوق مامان اولیها.
چالشی توی این گروه بر پا شده که شرکتکنندگان به مدت یک ماه نمیتوانند با خواهر و برادرشان ارتباط بگیرند. آنها باید آیندهی کودک تک فرزندشان را یک ماهی تجربه کنند. من هیچوقت نمیتوانم توی چنین چالشی شرکت کنم اما این موضوع ذهنم را دقایقی درگیر کرد و از خودم پرسیدم: «زندگی من بدون حضور خواهرم چه شکلیه؟»
من بدون تو نه تنها از روزهای آینده تصوری ندارم، بلکه گذشتهای هم برایم نخواهد ماند.
دورترین خاطرهای که از دوران کودکیام به یاد دارم، مثل یک فیلم کوتاه چند ثانیهای است. فیلم یک قاب است از سقف گچکاری شدهی خانه. طنابهای زرد رنگ تاب چوبیمان دو طرف این قاب را گرفته. تصویر مبهمی از چهرهی دختر بچهای تمام قاب را پر میکند. دختر بچه میآید جلوی لنز دوربین و پشت سر هم تکرار میکند: «مامان و بابا من رو بیشتر از تو دوست دارن، فهمیدی؟»
دوربین چشمهای من است. آنجا خانهی قدیمی ماست. مامان من را روی تاب گذاشته بود، تا بخوابم و آن دختر بچه تویی!
از وقتی یادم هست تو کنارم بودی. تمام خاطرات من پر است از تو.
پر است از روزهایی که دستم را میگرفتی و میرفتیم مغازهی عمو لایق تا کرم کاکائو بخریم. پر است از روزهایی که روسریهای رنگارنگ مامان را دور خودمان میپیچیدم و خالهبازی میکردیم. پر است از روزهایی که توی گوشم میخواندی: «بیا آرایشگاهبازی کنیم.»
حتما به خاطر داری آن روزی را که مشغول آرایشگاه بازی بودیم. موهایم را با قیچی زدی و من تا شب گریه کردم. خوب به خاطر دارم شیطنت توی چشمهایت را.
دلم برای روزهای کودکی تنگ شده. برای آن شبهایی که تا دیروقت توی رختخواب پچپچ میکردیم و از آرزوهای مشترکمان حرف میزدیم. از خریدن جعبهی لوازم پزشکی تا رسیدن به شب اول مهر.
خیالپردازی را تو یادم دادی. یکی از همان شبهایی که خوابم نمیبرد، یادم دادی چشمهایم را ببندم و تصور کنم همان جایی هستم که دوست دارم باشم. وقتی چشمهایم را میبستم، میپرسیدی: «اون جایی که دوست داری باشی چه شکلیه؟ چه چیزهایی اونجا میبینی؟ دوست داری اونجا چه کارهایی بکنی؟...»
بزرگتر که شدیم وقتی شبها خوابم نمیبرد، شعرها و داستانهایی را که توی مدرسه یاد گرفته بودی، برایم میخواندی.
تو بودی که عشق خواندن و نوشتن داستانها را توی دلم کاشتی.
هنوز هم مثل روزهای بچگی خیلی شبها دلم پر میزند برای تا دیروقت پچپچ کردن با تو. یک حرفهایی توی دنیا هست که از میان تمام آدمهای عالم فقط باید به تو بگویم.
هنوز هم دلم غنج میرود برای شیطنتهای خواهرانهات، برای تشرهایی که بارم میکنی، برای وقتهایی که استیکرهای گربهای برایم میفرستی، برای صبحهایی که کیف من را هم مثل کیف دخترت پر از خوراکی میکنی.
من چه خوشبخت بودم که از وقتی چشم باز کردم تو کنارم بودی.
من آن روزهای خوش کودکی را ، آن لحظات خواهرانه ناب و شیرین را برای فرزندم آرزو میکنم.
گروه پاتوق مامان اولی ها 🌺
https://eitaa.com/joinchat/1031996056Cf1b0e46592
کانال پاتوق مامان اولی ها 🌺
https://eitaa.com/joinchat/459997849Ca67efd6f43
#شماره_۲۵
#مثبت_۳۰
#محدثه_دبستانی
نامهای به برادرم
یادت هست که گفته بودم من با گروهی آشنا شدم به اسم پاتوق مامان اولیها.
چالشی توی این گروه بر پا شده که شرکتکنندگان به مدت یک ماه نمیتوانند با خواهر و برادرشان ارتباط بگیرند. آنها باید آیندهی کودک تک فرزندشان را یک ماهی تجربه کنند. من هیچوقت نمیتوانم توی چنین چالشی شرکت کنم اما این موضوع ذهنم را دقایقی درگیر کرد و از خودم پرسیدم: «زندگی من بدون حضور برادرم چه شکلیه؟»
من بدون تو نه تنها از روزهای آینده تصوری ندارم، بلکه گذشتهای هم برایم نخواهد ماند.
بابا برای تولد پنج سالگیام یک بسته لگوی خانهسازی خرید. روی یکی از لگوها عکس یک پسربچهی دوستداشتنی نقاشی شده بود. آن تصویر اولین تصور من از تو بود. از وقتی خیال کردم داداش تو راهیام باید شبیه آن پسربچه باشد، آن لگو را بیشتر از بقیهی لگوها دوست داشتم. مامان میگفت: «داداشت که به دنیا بیاد میتونی باهاش بازی کنی. داداشت همیشه مراقبته. پشت و پناهته.» من آن روزها معنای پشت و پناه را نمیدانستم. آخر تخیلات کودکانهام میرسید به آنجا که مثلا اگر کسی بخواهد به زور دوچرخهام را بگیرد یا عروسکم را خراب کند، تو اجازه نمیدهی. من قبل از این که پا به این دنیا بگذاری ته دلم به بودنت گرم شد. به دنیا که آمدی فهمیدم تو از نقاشی آن پسربچهی روی لگو خیلی دوستداشتنیتر هستی.
کلاس دوم که بودم دست راستم شکست. مجبور شدم یک ماه توی خانه بمانم. فقط سه، چهار سال داشتی اما مثل داداشِ بزرگتر مدام دور و برم میچرخیدی. سیدی انیمیشنهای جورواجورت را پشت سر هم قطار میکردی و میپرسیدی که کدام یکی را دوست دارم تا برایم بگذاری و با هم تماشا کنیم. برایم اسباببازی میآوردی و کتاب داستانهایم را ورق میزدی تا با هم عکسهایشان را ببینیم.
بزرگتر که شدیم تابستانها برنامهی بعدازظهر ما این بود که از بابا پول توجیبی بگیریم و با هم از سوپربهار یک پلاستیک خوراکی بخریم. روفرشی و سبد اسباببازیها را برداریم و تا غروب روی پشتبام بازی کنیم.
تازه رفته بودی سرکار. هنوز سیزده ساله بودی اما تابستانها توی خانه نمیماندی. با اولین دستمزدهایی که گرفتی روز دختر برایم یک شاخه گل صورتی آوردی. باز من از شادی جیغ زدم و روی هوا پریدم. تو اولین کسی بودی که برایم گل خریدی داداش عزیزتر از جانم. تو مراقب بودی غم به خانهی قلبم نفوذ نکند. تو بلد بودی چطور خوشحالم کنی.
ما کنار هم قد کشیدیم و بزرگ شدیم. در اوج خیلی از روزهای سخت زندگی، بزرگترین رنج هر کدام از ما این بود که آن یکی باید رنج را تحمل کند. اعتراف میکنم که خیلی روزها بغضم را به خاطر خندهی تو فرو خوردم و خندیدم تا بخندی. میدانم این اتفاق بارها و بارها برای تو هم تکرار شده. هر بار که تلاش میکنی خوشحالم کنی، خیلی از رنجها و غصهها برایم میمیرند چون تو را دارم تا پناهم باشی. مطمئنم خدا وقتی تو را به ما میبخشید، به نیازهای من فکر کرده بود. به این که من ممکن است چه چیزی از این زندگی بخواهم. مامان راست میگفت. تو تا همیشه پشت و پناهمی داداش خوبم.
من این پشت و پناه همیشگی را ، این حس خوب برادری را برای فرزندم آرزو میکنم.
گروه پاتوق مامان اولی ها 🌺
https://eitaa.com/joinchat/1031996056Cf1b0e46592
کانال پاتوق مامان اولی ها 🌺
https://eitaa.com/joinchat/459997849Ca67efd6f43
کانال پاتوق مامان اولی ها🤰👩🍼👼
"﷽" #داستان_مادرانه #خانهی_جدید #قسمت_دوم امیرمهدی خیلی زودتر از آن چیزی که فکرش را میکردم
"﷽"
#داستان_مادرانه
#خانهی_جدید
#قسمت_سوم
با ترس به امیرمهدی که توی بغل محسن خوابش برده نگاه میکنم: «چیزایی که میگی اصلا با عقل جور در نمیاد. من نمیفهمم.»
محسن دلجویانه نگاهم میکند: «من نمیگم عزیزم. همهی همسایهها میگن. بیخود نبود این خونه رو نصف قیمتی که میارزید بهمون اجاره داد. تو نگران نباش میگردم یه خونهی دیگه پیدا میکنم.»
ذهنم قفل کرده. نمیتوانم حرفهایی را که شنیدم تحلیل کنم.
«تو طبیعی باش. اصلا برو پایین براش یکم غذا ببر. جوری که تابلو نشه. بقیهاش رو بسپار به من. باشه عزیزم؟»
سرم را تکان میدهم. یک کاسه عدسی ظرف میکنم. چادر رنگیام را سرم میکنم و از خانه بیرون میزنم. پلهها را بااحتیاط پایین میروم. قبل از اینکه انگشتم را روی زنگ بگذارم، صدای حاجخانوم از داخل خانه توجهام را جلب میکند.
«من به قولم عمل کردم. خونهای که قرار بود عروست رو بیاری توش و باهاش زندگی کنی، اجاره دادم. حالا نوبت تویه. میدونم سرت بره قولت نمیره، اما بازم ته دلم... نه اینکه فکر کنی حرفت رو باور ندارم. فقط... دیگه خسته شدم. نگام کن. ببین چقدر پیر شدم. ببین کمرم خم شده. ببین پاهام دیگه جون نداره. میبینی؟ میترسم وقتی برمیگرده دیگه توی این خونه نباشم...»
طاقتم تمام شده. دل به دریا میزنم و انگشتم را روی زنگ میفشارم. حاجخانوم با همان چادر گلگلیِ صبح در را باز میکند و با دیدن من از جلوی در کنار میرود. وارد خانه که میشوم در را پشت سرم میبندد. یک لحظه ته دلم خالی میشود اما خودم را نمیبازم. با چشم دنبال موجود زندهای که همصحبت حاجخانوم بود میگردم، اما کسی را پیدا نمیکنم. کاسهی عدسی را روی اُپن میگذارم و حاجخانوم تشکر میکند: «خوب شد اومدی دخترم. یه نگاه بنداز به خونه ببین همه چیز مرتبه؟ همه جا تر و تمیزه؟»
وسواس حاجخانوم دلآشوبم میکند. با دستمال توی دستش به سمت قاب عکس روی دیوار میرود. جوان توی قاب با اطمینان میخندد.
«اسم پسر منم مهدی بود.»
دستی روی قاب میکشد: «مثل امیرمهدی تو بچگیهاش شیطون و بازیگوش بود.» به قاب عکس خیره میشود و زیرلب قربان صدقه پسرش میرود: «مادر قربون شیطنتهاش بره.»
نیم نگاهی به من میاندازد و ادامه میدهد: «از وقتی که رفت وسط میدون جنگ، یه لحظه هم نبود که چشم به راهش نباشم. آروم و قرار نداشتم. آخه منم همین یه مهدی رو داشتم. مثل تو...»
ته دلم خالی میشود. با اینکه میدانم امیرمهدی بالا در آغوش محسن خواب است، بیقرارش میشوم.
«تا اینکه یه شب اومد خونه. بهم گفت بسه مامان اینقدر برای من بیتابی نکن.»
انگار حرفهای محسن کمکم دارد باورم میشود: «همسایهها میگن کارهای عجیب غریب میکنه.»
حاج خانوم کاسهی عدسی را روی اپن میگذارد و میگوید: «پسرم گفت اون مهدیای که باید منتظر برگشتنش باشی من نیستم...»
آتشم میزند. جملهی آخرش، اشک و لبخند صورتش، خندهی مهدیِ توی قاب عکس.
حاجخانوم چند قدم نزدیک میشود. دستم را توی دستش میگیرد و زمزمه میکند: «قول داده سفارشم رو بکنه، آقا یه شب سالهای انتظارم رو تموم کنه. گفت تا اون موقع من باید همه چیز رو مرتب کنم...»
گُر میگیرم. صدای محسن توی سرم میپیچد: «فکر میکنه شبهای جمعه قراره یکی بیاد بهش سر بزنه. همسایهها میگن پیرزنِ بیچاره چند سال بعد مفقودالاثریِ پسرش دیوونه شده...»
به قلــ📝ــم #محدثه_دبستانی
برای خوندن قسمت دوم اینجا کلیک کنید .
🌿🌿____________________________
گروه پاتوق مامان اولیها (بیا گفتگو کنیم.)👇👇
https://eitaa.com/joinchat/1031996056Cf1b0e46592
آدرس کانالمون🐣🐥👇👇
@maman_avali