#شماره_۱۴
#مثبت_۳۰
#Rkh
_ الو سلام داداش. خوبی؟
چه خبرا؟
_سلام محمد جواد خوبی. داداش؟ چه خبرا؟
_شکر خدا سلامتی. زنگ زدم ازت خداحافظی کنم.
_إ به سلامتی بلیطتت جور شد ؟
_آره خداروشکر . انشاالله پس فردا عازمیم. اگر بابا قبول کنه ، مامانم میبرم . میدونید که سر اینکه خدامنو بهش بده نذر کرده بره کربلا . اینهمه سال نتوانست بره بلکه با من بیاد نذرش ادا بشه .
هههههههه حالا انگار چه تحفه ای هستم من .
خداییش داداش اگر منو نداشتین چه کار میکردید؟
_هیچی ، با خیال راحت به جای جوش کردن به سخنان گوهربار شما به کارامون میرسیدیم . الان جنابعالی به خاطر نذر مامان باید بری کربلا ، ما اینجا باید مراقب زن و بچه شما باشیم از اون طرفم هروقت اومدی باید ملی بدویم دنبال کارای ولیمه و قربونی و کارای دیگه ای خدا اگر این محمد جواد و به ما نمیدادی چی میشد ؟؟!!
_إ داداش ؟؟ یادت رفته مامان همیشه میگه دنیا اومدن من کلی خیر و برکت تو زندگیتون آورده ؟ خلاصه که خان داداش از اونجایی مامان میگفت تو بچگیات همیشه آرزو داشتی خدا بهت یه برادر کوچکتر بده تا بهت بگه داداش ، خدا مارو روزیت کرده . بگو خداروشکر 😉
_بله دیگه , میگیم خداروشکر . راستی با آبجی ها هم حرف زدی؟ تقسیم کار کردی موقع اومدنتون مارا قاطی نشه؟
_بله داداش ، قبلشما با اونا صحبت کردم . قرار شد هر کدوم دوسه روزی بالارو مراقبت کنند تا مامان با خیال راحت راه بیفته . شماهم اگر کاری داری و فکر میکنی ممکنه نرسی به کارا بگو تا برادر کوچکه رو به خط کنم
_نه داداش من . نیازی نیست بزار اون به درساش برسه و کنکورشو بده. با خیال راحت برید و برگردید . منم تو این چند روز دعواش میکنم خونم تا تنها نمونه . خدا مامانو خیر بده همه جور سختی به جون خرید تا مارو از تنهایی دربیاره . اون وقت ها که شما ها نبودید منو آبجی دوتایی خوش بودیم اما غریب بودیم . به برکت وجود مامانه که الان هرکس یه گوشه ی کارو میگیره و امورات میگذره . فکر کنم الان کی میخواست پیش بابا بمونه ؟ انصافا این صفا و صمیمیت رو مدیون مامانیم. توهم با خیال راحت برو و به زیارتت برس . مارو هم دعا کن . نگران خانما و بچه هام نباش . یا ما میرویم پیششون یا اونارو دعوت میکنیم پیش خودمون . خدا خیرت بده کمک حال مامان و بابا شدی
_این چه حرفیه داداش من هرکاری میکنم انجام وظیفه است . مزاحمت نمیشم برو به کارات برس . کاری نداری؟
_نه عزیزم برو به سلامت . سلام مارو به امام حسین برسون . انشاالله سال دیگه یه اتوبوس کرایه میکنیم همه باهم میریم زیارت کربلا .
_انشالله . فعلا خداحافظ
خداحافظ
گروه پاتوق مامان اولی ها 🌺
https://eitaa.com/joinchat/1031996056Cf1b0e46592
کانال پاتوق مامان اولی ها 🌺
https://eitaa.com/joinchat/459997849Ca67efd6f43
#شماره_۱۵
#مثبت_۳۰
#M@H
من فقط میخوام واقعیتی که هر روز باهاش زندگی میکنم رو بنویسم .
+سلام همسر قشنگم .چرا انقدر ناراحتی پشت تلفن دیدم یجوری گفتم لابد خسته ای.چیزی شده؟
_نه خانم چیزی نیست ،،،،راستش مامانم و خواهرم کرونا گرفتن ...چیکار کنم؟؟؟؟
+جدی !!!خاکبسرم الان که باباتم نیست ...خب اشکال نداره تو از مغازه که میای قبلش برو پیششون ماسکی چیزی بزن کمکشون کن ..بنده خداها ..منم غذا درست میکنم ببر براشون..ان شا الله زود خوب بشن
_اخه تو رو چیکار کنم ؟تو بارداری با این حالت بچه کوچیکم که داریم ..نمیتونم تنهاتون بزارم..کلش مگه چقدر خونه ام
+فدای سرت تو برو به اونا برس من که خوبم ..اوناهم جوونن زود خوب میشن ...تو فقط بیشتر پیششون باش زودتر راه بیفتن
از این حرف ها چند هفته گذشت و همسرم دیگه نایی براش نموند یه پاش مغازه یه پاش خونه مامانش و یه پاش خونه خودمون ....
یروز که اومد خونه خسته و هلاک از همه چی گفت :
واقعا دیگه فکرم کتر نمیکنه وقتی اونجام فکرم به حال تو و بچه هاس وقنی اینجام فکرم پیش مامانم و خوب شدنشون از ممغازه که هیچی نمیفهمم انقدر فکرم درگیره که رو فروشمم تاثیر گزاشته با مشتری دعوام میشه ...
و برای اولین بار همسرم گفت کاش چندتا خواهر و برادر داشتم حداقل وقتی مغازه ام خیالم راحت بود یکی پیش مامانمه تا بهتر بشه....وقتی خونه ام واقعا خونه باشم و دیگه فکرم درگیر نباشه ..
و این جمله رو من تا الان چندین بار از همسرم شنیدم که واقعا چقدر تک فرزندی و یا کم فرزندی فشار روحی و جسمی زیادی روی اول خوده بچه و بعد خانواده اش میاره
برای همین همسرم میگه باید چهارتا بیاریم که حداقل مثل من نشن
هم کودکی تنهایی داشتم و هم جوونی تنها
گروه پاتوق مامان اولی ها 🌺
https://eitaa.com/joinchat/1031996056Cf1b0e46592
کانال پاتوق مامان اولی ها 🌺
https://eitaa.com/joinchat/459997849Ca67efd6f43
#شماره_۱۶
#مثبت_۳۰
#zahra hf
من یه دختر تنها هستم که مادر و پدرم هیچ وقت به فکر من نبودن و همیشه به خودشون فکر میکردن وتصور میکردن اگر پدرم مادیات رو برام فراهم و مادرم به ظاهرش برسه دیگه خانواده ما بهترین و لاکچری ترین زندگی رو داره
من کودکی ام رو در غریبانه ترین حالت گذروندم البته مامان و بابام باهام خیلی بازی میکردن ولی واقعا برام جای بازی با خواهر و برادر رو نداشت
من دوست داشتم خواهر و برادری داشته باشم تا باهم آتیش بسوزونیم،شبا سر جامون با هم صحبت کنیم و به ترک دیوار هم بخندیم وبعد مدرسه کلی راجب کارایی که تو مدرسه کردیم با هم صحبت کنیم و کمک حال هم باشیم
البته این خیلی بخش کوچیکی از زندگی منه
همیشه برای عید که خرید ماهی میرفتیم یا می خواستیم جوجه رنگی بخریم مامان و بابام می گفتن دوتا بخریم که دق نکنه ولی تودلم میگم اندازه همون ماهی و جوجه به فکر من نبودید و با فراهم کردن مادیات تصور بهترین زندگی رو برای من داشتید در صورتی اگر به جای این همه امکانات یه خواهر داشتم و روی یک قالیچه با هم خاله بازی میکردم الان خیییلی خوش بخت تر بودم😭
گروه پاتوق مامان اولی ها 🌺
https://eitaa.com/joinchat/1031996056Cf1b0e46592
کانال پاتوق مامان اولی ها 🌺
https://eitaa.com/joinchat/459997849Ca67efd6f43
#شماره_۱۷
#مثبت_۳۰
#بدر
سلام دوستان عزیز من، اینک سال 1432 میباشد من متولد 9 دی 1401 هستم
اسمم حیدر خلج هست و 30 سال دارم من پدر 3 فرزند هستم 😍به نام فاطمه خانم، خدیجه خانم، حسین آقا و یه تو راهی هم به نام محمد قراره به جمع ما اضافه بشه 😉🌸
تا به اینجای زندگیم اتفاقات و مشکلات زیادی افتاده است اما یکی از مهم ترین دلیل این مشکلاتم از تنهایی من این است شاید براتون سوال باشه با این هدیه هایی که خدا بهم داده چطور احساس تنهایی میکنم 😔😔
من از کودکی تنها بودم یعنی همون( تک فرزندی) تو ارتباط گیری با بقیه تو مهد کودک و مدرسه همیشه مشکل داشتم تو خونه همبازی نداشتم همش آویزون مادرم بودم تا شاید بین آشپزی کردن و مرتب کردن خونه کمی هم با من بازی کنه فقط مشکل من به همینجا ختم نمیشه از نعمت خواهر و برادر که محروم بودم چون پدر و مادرم فکر میکردن با داشتن یک فرزند میتونن بهترین آسایش و آرامش رو برام فراهم کنن اما... همیشه با احساس تنهایی فردی درونگرا شده بودم و داشتن هر چیزی برام مهم نبود من اسباب بازی نمیخواستم من همبازی میخواستم
( منم با این تجربه ی تلخ زندگی آموختم بچه های خودم رو تنها نذارم اونا برای زندگی نیاز به خواهر و برادر دارن)
خلاصه داشتم میگفتم این محرومیت از همبازی به اینجا ختم نمیشد متاسفانه اقوام ما به خاطر طرز فکر غلط آن ها هم از آوردن بچه خودداری کردن این شد که نسل ما پیرهای بیشتری دارد تا جوان
نه پسرعمویی نه دخر عمویی نه پسردایی نه... حالا هم بچه هایی من پسرعمو و دختر عمو و... ندارن چون عمه و عمو ندارن البته از سمت مادرشون شانس آوردن دوتا دختر خاله دارند
من همیشه این احساس نیاز به خواهر و برادر رو دارم احساس اینکه برادری کنم رو دارم اما... دیگر دیر شده کاش برگردیم سال 1404 زمانی که خیلی ها به مادرم میگفتن اگر حیدر رو از پوشک گرفتی اقدام کن برای بچه بعدی اما با گفتن حرف هایی چون : همین یدونه کافیه، میخواییم یدونه باشه تو پر قو بزرگش کنیم، مخارج زیاده پوشک گرونه، حوصله بچه رو نداریم
اما متاسفانه آگاهی این رو نداشتن که وقتی بچه ها همبازی واسته باشن و تنها نباشن دیگه همش آویزون پدر و مادر نمیشن خودشون با هم بازی میکنن میدونید تا 7 سال اول زندگی بازی زندگی بچه هست نفس بچه بازی کردنش هست من بازی میکردم اما انگاری که تنگی نفس داشتم
اما الان نمیخوام بچه هام مثل من باشن خدا هم روزی رسان هست خداروشکر با اومدن هر بچه ای پیشرفت های مادی کرده ایم و محبت در خانواده ما بیشتر شده
تو پارت بعدی از بقیه مشکلاتم خواهم گفت 😉🥰
1#
گروه پاتوق مامان اولی ها 🌺
https://eitaa.com/joinchat/1031996056Cf1b0e46592
کانال پاتوق مامان اولی ها 🌺
https://eitaa.com/joinchat/459997849Ca67efd6f43
#شماره_۱۸
#مثبت_۳۰
#M Nikoo
سلام من امیرعلی متولد مرداد ١٤٠٢ هستم والان دراستانه٣٠ سالگی با اینکه تک فرزند بودم ازاین بابت خوشحالم و به هیچ عنوان حس تنهایی نکردم چون مادرم تمام وقتش برای من بودو تمام محبتش ولی درعین حال که محبت میکرد تنبیه وتشویق هم داشت و من بچه لوس وغرورو وخودخواهی نشدم همیشه دست بوس پدرومادرم هستم چون درحالی که من وحمایت مالی میکردن مسئولیت پذیری رو بهم یاد دادن و مامانم من وخونه خاله ودایی های خودش میبرد که با بچه هاشون بازی کنم وکلی دوست ورفیق داشت که بچه همسن من داشتن ولی بااینکه اونها تعداد بچه هاشون زیاد بود من مشکلی برای به رفت وامد باهاشون نداشتم
خداروشکر با اینکه تک فرزند بودم گوشه گیر ومنزوی نشدم وبسیار اجتماعی هستم چون از بچگی توی اجتماع بودم مامانم حتی یه روزم خونه نبودهمیشه باهم بیرون بودیم هرهفته هیئت میرفتیم وسینما وکتابخونه و تفریحات مادر پسری ولی اگه این وسط خواهر وبرادری میومد مادرم مجبور بود وقتش وصرف اون کنه چون بچه نوزاد بیشتر به مادر نیاز داره وتو نوجوونی هم تنها نبودم پدرم بهترین رفیق بودن واسم من چون تابستون باهم کارمیکردیم وکوه میرفتیم و... ولی اگه بچه دیگه ای بودپدرم مجبور بودچند شیفت کارکنه تاخرج زندگی وبده بالاخره بچه خرج داره
تو درسمم هیچ مشکلی نداشتم چون پدرومادرم تودرسام کمکم میکردن اما اگه خواهروبرادر داشتم نمیتونستم تو فضای خونه راحت درس بخونم و باید میرفتم کتابخونه وارامش و تمرکز فعلی ونداشتم بعد ازاون ازدواجم بودوچون همسرمم تک فزرند بود نگران بودم که مستقل نباشه و وابسته به خانوادش باشه و روحیه حساسی داشته باشه که طبعات تک فرزندیه ولی همه اینا بستگی به تربیت داره برخلاف تصورم همسرمم ادم مستقل مسئولیت پذیر وخودساخته ای بود من خداروشکر میکنم واصلا ازاین که خواهروبرادر ندارم ناراحت نیستم
گروه پاتوق مامان اولی ها 🌺
https://eitaa.com/joinchat/1031996056Cf1b0e46592
کانال پاتوق مامان اولی ها 🌺
https://eitaa.com/joinchat/459997849Ca67efd6f43
#مثبت۳۰
#شماره_۱۹
#صلوات
سلام
من یه مامان دهه هشتادی ام که تازه نی نی کوچولو مونو بدنیا آوردم
خب این روزای اول بچه داری واقعا سخته 🤕 طوری که دست تنها اصلا نمیتونی به کارات برسی
این چند روزه که اومدم خونه مامانم واقعا خواهر و برادرم کمک حالم بودن
هر دستوری میدم اجرا میکنن😁
و بی چون و چرا همراهی ام میکنند
اما وقتی خودمو جای بچم میزارم که ۳۰سال آینده
قراره تنها باشه و هیچ خواهر برادری نداشته باشه واقعا غصه ام میگیره
هرچند سر زایمانم اذیت شدم اما بازهم دوست دارم بچه داشته باشم تا پسرم طعم تک فرزندی رو نچشه
#شماره_۲۰
#مثبت۳۰
#zahra sayefi
سلام سال نو مبارک و طاعات و وعباداتتون قبول
من مادر سه فرزند هستم و خواستم بگم که زمانی که فرزند اولم رو باردار بودم از لحاظ اقتصادی در شرایط خوبی نبودیم ولی با دنیا آمدن فرزند اولم وضعیت فرق کرد ماشین خریدیم ،با آمدن فرزند دوم خانه دار شدیم و با امدن فرزند سوم شرایط خیلی بهتر شد و می خواستم این رو به زوج های جوان بگم که هر آن کس که دندان دهد نان دهد و هرگز بخاطر ترس از شرایط اقتصادی خودشون دو از داشتن فرزند محروم نکنند و توکل بخدا داشته باشند چون رزق و روزی دست خداست و بچه ها با امدنشون با خودشون برکت و نعمت میارن
#مثبت۳۰
#شماره_۲۱
#مثبت_30
#یافاطمه الزهرا(س)
سلام عیدهمگی مبارک
امروز خیلی حوصلم سررفته دوست داشتم منم مثل دوستم خواهروبرادرداشتم باهاشون میرفتم مسافرت وقتی دلم گرفته باهاشون دردودل میکردم چقدر دوست داشتم وقتی از حوزه میخوام بیام خونه یکی بیاد دنبالم وخواهر کوچیکترم منتظر باشه تامنم بیام وبراش خوراکی بیارم اون حس خوشحالی که تو چشمای خواهرم هست رو ببینم اینقدر دوست داشتم باهم آشپزی کنیم کیک درست کنیم
کاش خواهرداشتم وباهاش میرفتم خریدوباحوصله لباس پرو میکردم ولی الان مجبورم همیشه با مامانم برم مامانم کسالت داره نمیتونه زیاد راه بره
راستی چند وقت دیگه میخوام عروس بشم کسی نیست تو مراسمم شادی کنه من الان خیلی تنهام کاش مامان و بابام به فکرمن بودند وخواهروبرادر برام میاوردن تاآرزوی اینا به دلم نمونه
#شماره_۲۲
#مثبت_۳۰
#حسینی فاضل
پ.ن :ببخشید هر چقدر خواستم با توجه به موضوعی که دادید بنویسم نتونستم...نتونستم واقعیت رو ننویسم ..در واقع نتونستم خواهرم رو از زندگیم حذف کنم.
من یه دونه خواهر دارم که از کل دنیا بیشتر دوستش دارم ازدواج کردم بچهام دارم اما این یه دونه خواهرمو با هیچی تو دنیا عوض نمیکنم شده یه وقتایی انقدر دلم گرفته انقدر دلم گرفته که حد نداره اما زنگ که میزنم باهاش صحبت میکنم دلم وا میشه یه روز از کلاس اومده بودم اینقدر روز بد و پرمشغله ای بود سرم خیلی درد میکرد فقط زنگ زدم بهش اندازه یک ربع ۲۰ دقیقه باهاش صحبت کردم اون فقط به حرفام گوش داد سردردم کاملاً خوب شد اون کسیه که همیشه منو میفهمه همیشه منو درک میکنه به مامانم میگم کاش یه دو سه تا آبجی دیگه داشتم اون موقع دیگه دنیا مال من بود
کاش همه دختر پسرهای دنیا این حس رو تجربه کنن ..تجربه وقتی مامان بابا خوابن تا دیروقت با هم حرف بزنیم و بخندیم و دستامون جلوی دهنمون که صدا نره بیرون
همه میدونن که من سه چهار تا دختر میخوام سه چهار تا هم پسر که هم دخترام تموم حسای خوب دنیا رو داشته باشن هم پسرام
رَبِّ هَبْ لِي مِن لَّدُنكَ ذُرِّيَّةً طَيِّبَةً ۖ إِنَّكَ سَمِيعُ الدُّعَاءِ
#شماره_۲۳
#مثبت۳۰
#فقط الله
سلام تک بودن زیادیشم خوب نیس رفت وامدکردن وصله رحم بجااوردن هم خوبه هم ثواب داره اگه ۳۰سال آینده فرزندمان کسی رونداشته باشه براش خوب نیس هم تنها میشه وهم افسرده وگوشه نشین هم ازبعضی چیزاعقب میمونه بهترفرزندم باادمای خوب نشست و برخاست کنه وبهتریناروبراخودش نگه داره وباهم رفت وامدخانوادگی وشناخت داشته باشن . شریفی تهران
#شماره_۲۴
#مثبت_۳۰
#محدثه_دبستانی
نامهای به خواهرم
حتما تا الان میان حرفهایم گفتهام که با گروهی آشنا شدم به اسم پاتوق مامان اولیها.
چالشی توی این گروه بر پا شده که شرکتکنندگان به مدت یک ماه نمیتوانند با خواهر و برادرشان ارتباط بگیرند. آنها باید آیندهی کودک تک فرزندشان را یک ماهی تجربه کنند. من هیچوقت نمیتوانم توی چنین چالشی شرکت کنم اما این موضوع ذهنم را دقایقی درگیر کرد و از خودم پرسیدم: «زندگی من بدون حضور خواهرم چه شکلیه؟»
من بدون تو نه تنها از روزهای آینده تصوری ندارم، بلکه گذشتهای هم برایم نخواهد ماند.
دورترین خاطرهای که از دوران کودکیام به یاد دارم، مثل یک فیلم کوتاه چند ثانیهای است. فیلم یک قاب است از سقف گچکاری شدهی خانه. طنابهای زرد رنگ تاب چوبیمان دو طرف این قاب را گرفته. تصویر مبهمی از چهرهی دختر بچهای تمام قاب را پر میکند. دختر بچه میآید جلوی لنز دوربین و پشت سر هم تکرار میکند: «مامان و بابا من رو بیشتر از تو دوست دارن، فهمیدی؟»
دوربین چشمهای من است. آنجا خانهی قدیمی ماست. مامان من را روی تاب گذاشته بود، تا بخوابم و آن دختر بچه تویی!
از وقتی یادم هست تو کنارم بودی. تمام خاطرات من پر است از تو.
پر است از روزهایی که دستم را میگرفتی و میرفتیم مغازهی عمو لایق تا کرم کاکائو بخریم. پر است از روزهایی که روسریهای رنگارنگ مامان را دور خودمان میپیچیدم و خالهبازی میکردیم. پر است از روزهایی که توی گوشم میخواندی: «بیا آرایشگاهبازی کنیم.»
حتما به خاطر داری آن روزی را که مشغول آرایشگاه بازی بودیم. موهایم را با قیچی زدی و من تا شب گریه کردم. خوب به خاطر دارم شیطنت توی چشمهایت را.
دلم برای روزهای کودکی تنگ شده. برای آن شبهایی که تا دیروقت توی رختخواب پچپچ میکردیم و از آرزوهای مشترکمان حرف میزدیم. از خریدن جعبهی لوازم پزشکی تا رسیدن به شب اول مهر.
خیالپردازی را تو یادم دادی. یکی از همان شبهایی که خوابم نمیبرد، یادم دادی چشمهایم را ببندم و تصور کنم همان جایی هستم که دوست دارم باشم. وقتی چشمهایم را میبستم، میپرسیدی: «اون جایی که دوست داری باشی چه شکلیه؟ چه چیزهایی اونجا میبینی؟ دوست داری اونجا چه کارهایی بکنی؟...»
بزرگتر که شدیم وقتی شبها خوابم نمیبرد، شعرها و داستانهایی را که توی مدرسه یاد گرفته بودی، برایم میخواندی.
تو بودی که عشق خواندن و نوشتن داستانها را توی دلم کاشتی.
هنوز هم مثل روزهای بچگی خیلی شبها دلم پر میزند برای تا دیروقت پچپچ کردن با تو. یک حرفهایی توی دنیا هست که از میان تمام آدمهای عالم فقط باید به تو بگویم.
هنوز هم دلم غنج میرود برای شیطنتهای خواهرانهات، برای تشرهایی که بارم میکنی، برای وقتهایی که استیکرهای گربهای برایم میفرستی، برای صبحهایی که کیف من را هم مثل کیف دخترت پر از خوراکی میکنی.
من چه خوشبخت بودم که از وقتی چشم باز کردم تو کنارم بودی.
من آن روزهای خوش کودکی را ، آن لحظات خواهرانه ناب و شیرین را برای فرزندم آرزو میکنم.
گروه پاتوق مامان اولی ها 🌺
https://eitaa.com/joinchat/1031996056Cf1b0e46592
کانال پاتوق مامان اولی ها 🌺
https://eitaa.com/joinchat/459997849Ca67efd6f43
#شماره_۲۵
#مثبت_۳۰
#محدثه_دبستانی
نامهای به برادرم
یادت هست که گفته بودم من با گروهی آشنا شدم به اسم پاتوق مامان اولیها.
چالشی توی این گروه بر پا شده که شرکتکنندگان به مدت یک ماه نمیتوانند با خواهر و برادرشان ارتباط بگیرند. آنها باید آیندهی کودک تک فرزندشان را یک ماهی تجربه کنند. من هیچوقت نمیتوانم توی چنین چالشی شرکت کنم اما این موضوع ذهنم را دقایقی درگیر کرد و از خودم پرسیدم: «زندگی من بدون حضور برادرم چه شکلیه؟»
من بدون تو نه تنها از روزهای آینده تصوری ندارم، بلکه گذشتهای هم برایم نخواهد ماند.
بابا برای تولد پنج سالگیام یک بسته لگوی خانهسازی خرید. روی یکی از لگوها عکس یک پسربچهی دوستداشتنی نقاشی شده بود. آن تصویر اولین تصور من از تو بود. از وقتی خیال کردم داداش تو راهیام باید شبیه آن پسربچه باشد، آن لگو را بیشتر از بقیهی لگوها دوست داشتم. مامان میگفت: «داداشت که به دنیا بیاد میتونی باهاش بازی کنی. داداشت همیشه مراقبته. پشت و پناهته.» من آن روزها معنای پشت و پناه را نمیدانستم. آخر تخیلات کودکانهام میرسید به آنجا که مثلا اگر کسی بخواهد به زور دوچرخهام را بگیرد یا عروسکم را خراب کند، تو اجازه نمیدهی. من قبل از این که پا به این دنیا بگذاری ته دلم به بودنت گرم شد. به دنیا که آمدی فهمیدم تو از نقاشی آن پسربچهی روی لگو خیلی دوستداشتنیتر هستی.
کلاس دوم که بودم دست راستم شکست. مجبور شدم یک ماه توی خانه بمانم. فقط سه، چهار سال داشتی اما مثل داداشِ بزرگتر مدام دور و برم میچرخیدی. سیدی انیمیشنهای جورواجورت را پشت سر هم قطار میکردی و میپرسیدی که کدام یکی را دوست دارم تا برایم بگذاری و با هم تماشا کنیم. برایم اسباببازی میآوردی و کتاب داستانهایم را ورق میزدی تا با هم عکسهایشان را ببینیم.
بزرگتر که شدیم تابستانها برنامهی بعدازظهر ما این بود که از بابا پول توجیبی بگیریم و با هم از سوپربهار یک پلاستیک خوراکی بخریم. روفرشی و سبد اسباببازیها را برداریم و تا غروب روی پشتبام بازی کنیم.
تازه رفته بودی سرکار. هنوز سیزده ساله بودی اما تابستانها توی خانه نمیماندی. با اولین دستمزدهایی که گرفتی روز دختر برایم یک شاخه گل صورتی آوردی. باز من از شادی جیغ زدم و روی هوا پریدم. تو اولین کسی بودی که برایم گل خریدی داداش عزیزتر از جانم. تو مراقب بودی غم به خانهی قلبم نفوذ نکند. تو بلد بودی چطور خوشحالم کنی.
ما کنار هم قد کشیدیم و بزرگ شدیم. در اوج خیلی از روزهای سخت زندگی، بزرگترین رنج هر کدام از ما این بود که آن یکی باید رنج را تحمل کند. اعتراف میکنم که خیلی روزها بغضم را به خاطر خندهی تو فرو خوردم و خندیدم تا بخندی. میدانم این اتفاق بارها و بارها برای تو هم تکرار شده. هر بار که تلاش میکنی خوشحالم کنی، خیلی از رنجها و غصهها برایم میمیرند چون تو را دارم تا پناهم باشی. مطمئنم خدا وقتی تو را به ما میبخشید، به نیازهای من فکر کرده بود. به این که من ممکن است چه چیزی از این زندگی بخواهم. مامان راست میگفت. تو تا همیشه پشت و پناهمی داداش خوبم.
من این پشت و پناه همیشگی را ، این حس خوب برادری را برای فرزندم آرزو میکنم.
گروه پاتوق مامان اولی ها 🌺
https://eitaa.com/joinchat/1031996056Cf1b0e46592
کانال پاتوق مامان اولی ها 🌺
https://eitaa.com/joinchat/459997849Ca67efd6f43